حکیم سنایی غزنوی

حکيم ابوالمجد مجدودبن آدم سنائي

محل تولد: غزنه

تاریخ تولد: ۴۷۳ هجری

محل وفات: غزنه

تاریخ وفات: در تاریخ وفات او اختلاف است و سال وفات  وي  به قول  تقي الدين  کاشي  ۵۴۵ ه . ق . است .

آثار: 

۱- حديقةالحقيقة و شريعةالطريقة; که مهم ترين  مثنوي  سنايي است و  آن را الهي نامه  نيز نامند .

۲ – سير العباد الي  المعاد; مثنوي  است  بر وزن  حديقةالحقيقة که  سنايي  آنرا در سرخس  سروده  است

۳ – طريق التحقيق ; مثنوي است  بر وزن  حديقه  و بر آن  اسلوب  که  در سال  ۵۲۸ ه . ق . يعني  سه  سال  بعد از اتمام  حديقه  به پايان  رسانيد.

۴ – کارنامه بلخ ; مثنوي است  بر وزن  حديقه  در پانصد بيت  که آن را «مطايبه نامه » هم  ميگويند.

مثنوي هاي ديگری نیز به نام عشق نامه ، عقل نامه  و تجربةالعلم  از وي  در دست  است .

***

Hakim Sanai Ghaznavi

Basic Information

name: Sanaei Ghaznavi

Born: ۱۰۸۰,Ghazna

Died:1131, Ghazna

He lived between the 11th century and the 12th century

Notable work(s): poems، Hadiqat el Haqiqa


***

نمونه ی آثار:

خواجه بفزود ولیکن به درم

روی بفروخت ولیکن ز الم

میزبان بود ولیکن به رباط

نانم آورد ولیکن بدرم

دست بگشاد ولیکن در بخل

لب فروبست ولیکن ز نعم

مغز پر کرد ولیکن ز فضول

دل تهی کرد ولیکن ز کرم

خواجه رنجور ولیکن ز فجور

خواجه مشغول ولیکن به شکم

بس حریص است ولیکن به حرام

بس جواد است ولیکن به حرم

دولتش باد ولیکن بر باد

نعمتش باد ولیکن شده کم

جاودان باد ولیکن به سفر

ناتوان باد ولیکن به سقم

***

 

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

کو هیچ به از خود نشناسد دگری را

گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی

پس چون که ندانی بتر از خود بتری را

بس غافلی از مذهب رندان خرابات

این عیب تمام است چو تو خیره سری را

هر گه که مرا گویی کاندر همه آفاق

محروم‌تر از تو نشناسم بشری را

[محروم‌ترم از تو و این شیوه ندانی

زین بیش بصیرت نبود بی‌بصری را]

من سُغبهٔ تسبیح و نماز تو نیم هیچ

این فضل همی گویی ای خواجه دری را

انکار و قبول تو مرا هر دو یکی شد

بیهوده همی گویی زین صعب‌تری را

فرمان تو بردن نه فریضه‌ست پس آخر

منقاد ز بهر چه شوم چون تو خری را

چون طلعت خورشید عیان گشت به صحرا

آنجا چه بقا ماند نور قمری را

آیام فراخیست ز الفاظ سنایی

دانی خطری نیست کنون محتکری را

چون دختر دوشیزه نپاید به جهان در

کم گیر ز ذریُت آدم پسری را

***

چه ممسکی که ز جود تو قطره‌ای نچکد

اگر در آب کسی جامهٔ تو برتابد

به مجلسی که تو باشی ز بخل نگذاری

که رادمردی از آن صدر نیکویی یابد

به ابر برشده مانی بلند و بی‌باران

کدام زایر و شاعر سوی تو بشتابد

تو خود نباری و بر هیچ خلق نگذاری

مر آفتاب فلک را که بر کسی تابد

***

گر چه شمشیر حیدر کرار

کافران کشت و قلعه‌ها بگشاد

تا سه تا نان نداد در حق او

هفده آیت ، خدای نفرستاد

***

من نگویم که قاسم‌الارزاق

نعمت داده از تو بستاناد

بلکه گویم که هیچ بخرد را

حاجتومند تو نگرداناد

***

مال هست از درون دل چون مار

وز برون یار ، همچو روز و چو شب

او چنان است کآب کشتی را

از درون مرگ و از برون مرکب





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>