حکایت گرگ نجیب!

   يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ‏كس نبود.

روزى، روزگاري، يك گرگى بود در ولايت غربت كه به مرور زمان دندان‏هايش ريخته بود و رغبتي هم به شكار نداشت.

    اين گرگ زبان بسته، روزها مي ‏رفت مي‏ نشست بالاي كوه و رفت و آمد گوسفندها را تماشا مي‏ كرد و به ياد ايّام جواني، آههاى سوزناك مي‏ كشيد.

    يك روز، همين طور كه داشت از بالاى كوه، عبور گلّه را تماشا مى‏ كرد، وقتي تمام گوسفندها از ميان درّه گذشتند، متوجه شد كه يك برّه كوچك نازنيني، پايش لاي شكاف سنگ گير كرده و از بقيه جا مانده. گرگ دلش به حال برّه به رحم آمد و از كوه سرازير شد پايين و رسيد پيش برّه. برّه كه از ديدن گرگ، حسابى ترسيده بود، رو كرد به گرگ و گفت: «تو را به خدا مرا نخور.» گرگ با حسرت سرى تكان داد و با پوزخند گفت: «نترس پدر جان، من كه گرگ راست راستكى نيستم. من يك گرگ بى‏ آزارى هستم كه نمى‏ توانم برّه بخورم.»

   بره گفت: «پس چى مى‏ خورى؟»

   گرگ گفت: «هر چى گيرم بيايد. يك روز علف مى‏ خورم، يك روز هويج، يك روز چغندر. خيلى هم كه هوس كنم، مى‏ روم در شهر، يك پُرس چلو كباب مى‏ خورم.»

   گرگ اين را گفت و كمك كرد تا پاى بره از لاى شكاف سنگ آمد بيرون.

   بره با تعجب نگاهى به گرگ انداخت و گفت: «چرا مرا نخوردى؟» گرگ گفت: «يا للعجب! چه دوره و زمانه‏ اى شده. اگر بخوريم، مى‏ گويند چرا خوردى؟ اگر نخوريم، مى‏ گويند چرا نخوردى؟! ببين عزيز دلم، من اصلاً دندان ندارم. تازه آن روزى هم كه دندان داشتم، خيلى رمانتيك و حساس بودم. به همين خاطر، همان وقت هم كسى مرا به گرگ بودن قبول نداشت.» [بنده ی نگارنده ضمن تأييد اظهارات گرگ، به عرض مى‏ رساند كه گرگ مذكور در گفتارش كاملاً صادق است.]

   بره حرف‏هاى گرگ را شنيد و گفت: «تو كه دندان ندارى، اگر يك روزى، روزگارى، يك سگ گله به تو حمله كند، چه كار مى‏ كنى؟» گرگ گفت: «فرار مى‏ كنم، گرچه مى ‏دانم كه ديگر در اين سن و سال، حال فرار هم ندارم.»

  بره سرى تكان داد و بنا كرد به گريه كردن.

  گرگ گفت: «بميرم الهى، براى من گريه مى‏ كنى؟»

  بره گفت:«نه براى خودم گريه مى‏ كنم. چون تا حالا ديگر حتماً گله ما به مرتع رسيده و حسابى چريده است. تا من به آنجا برسم، ديگر چيزى نمانده تا من بخورم.»

  گرگ گفت: «اين كه ناراحتى ندارد. بيا دنبال من، يك جايى سراغ دارم كه يونجه ی تر و تازه ‏اى دارد.»

  بره دنبال گرگ به راه افتاد و گرگ او را برد به يك جايى كه هيچ كس از وجودش خبر نداشت. بره با خوشحالى، تمام يونجه‏ هاى تر و تازه را خورد. وقتى چريدنش را تمام كرد، گرگ او را از يك راه ميان بُر، رساند به گله‏ اش.

   فرداى آن روز، گرگ در حال چُرت نيم روزى بود كه بره آمد سروقتش.  گرگ با خوشحالى از بره استقبال كرد و گفت: «سلام، چه عجب از اين طرف‏ها؟» بره گفت: «آمده‏ ام تا مرا ببرى به يك جايى كه يونجه ی تر و تازه داشته باشد.»

   گرگ گفت:«راستش را بخواهى ،من فقط همان جاى ديروزى را مى‏ شناختم كه تو را بردم. اگر چند روزى مهلت بدهى، مى‏ روم مى‏ گردم يك جاى خوب ديگر برايت پيدا مى ‏كنم.» بره گفت: «چى چى را چند روز مهلت بدهم؟ همين امروز بايد مرا ببرى به يك يونجه‏ زار خيلى خوب.» گرگ گفت: «متأسفم. من امروز خيلى خسته‏ ام. باشد براى يك روز ديگر.» بره گفت: «باشد، خودت خواستى. من هم متأسفم چون مى‏ خواهم بروم جاى تو را به سگ‏هاى گله اطلاع بدهم.»

   گرگ با ناراحتى سرى تكان داد و گفت:«كه اين طور، پس مى‏ خواهى حق السكوت بگيرى.»بره گفت: «تو اسمش را بگذار حق ‏السكوت. من به اين مى‏ گويم: درك متقابل.»

   گرگ آهى كشيد و راه افتاد و بره را برد به يك جايى كه يونجه‏ هاى تر و تازه داشت.

   از آن روز به بعد، هر روز بره مى‏ آمد و گرگ را مجبور مى‏ كرد كه يك يونجه‏زار جديد به او نشان بدهد.

   گرگ بيچاره كه از دست اذيت و آزار بره كلافه شده بود، يك روز فكر بكرى به نظرش رسيد. يك روز كه رفته بود به شهر تا چلوكباب بخورد، داد برايش يك دست دندان مصنوعى ساختند.

   فرداى آن روز، دوباره سر و كلّه بره پيدا شد. به محض رسيدن، رو كرد به گرگ و گفت:«آهاى، پاشو مرا ببر به يونجه‏ زار.»

   گرگ گفت: «باشد ولى صبر كن اول دندان‏هايم را مسواك برنم.»

   بره گفت:«چاخان. تو كه دندان ندارى.» گرگ گفت: «چرا ندارم. پس اين چيه؟» و غرشى كرد و دندان‏هايش را نشان داد. بره تا چشمش به غرش گرگ و دندان‏هاى تيزش افتاد، پا به فرار گذاشت و ديگر آن طرف‏ها پيدايش نشد.

   ما از اين داستان نتيجه مى‏ گيريم كه گرگ حيوان نجيبى است!

   قصه ی ما به سر رسيد، غلاغه به خونه‏ ش نرسيد!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>