ابوالقاسم عبدالله فرد (حالت)

نام:ابوالقاسم

نام خانوادگی: عبدالله فرد (حالت)

نام های مستعار:خروس لاری،ابوالعینک،هدهد میرزا،…

محل تولد:تهران

سال تولد: ۱۲۹۲

محل وفات: تهران

تاریخ وفات:سوم  آبان ماه ۱۳۷۱

نام فرزندان طبع:فکاهیات حالت،دیوان خروس لاری،بحر طویل های هدهد میرزا،از عصر شتر تا عصر موتور،از بیمارستان تا تیمارستان،زباله ها و نخاله ها،پابوسی و چاپلوسی، صدای پای عزرائیل،دوره،دوره ی خر سواری است و…

***

Basic Information

First name: Abolghasem

Last name: Abdollah Fard – Halat

Gender: Male

Born:1919 Tehran ,Iran

Died:25 October ,1992 Tehran, Iran

(Buried in the Behesht-e Zahra cemetery that is located outside of Tehran on the southwest side, Iran)

Occupation: satiristPoet and Journalist

Cooperation with magazines: Towfigh ,Keyhan ,Gol-agha, Etelaat Haftegi, Khorjin

Name of his satire book(s):Hod Hod Mirza, Fokahiate Halat, Khorus Lari ,Ya Moft Ya Moft , Divan e Shookh

***

نمونه ی آثار :

 

کریسمس مسلمانان

داد بهر‌م به شب سال مسیحی پایی

که نهم روی به کاباره‌ی روح‌افزایی

ز آنچه آنجای ز یارانِ مسلمان دیدم

چه بگویم؟ که بُوَد چون تُفِ سر بالایی

بین جمعی زن و مردِ حشر‌ی بر پا بود

جنبشی، هلهله‌ای، ولوله‌ای، غوغایی

دلِ مردان شده گرم و رخِ زنها شده سرخ

از شرابی، عرقی، آب‌جوی، و‌َُدکایی

دست بر سینه‌ی هر کس که نهادم، آنجا

جگرِ سوخته‌ای داشت ،دل شیدایی

فارغ از بیم حوادث به خوشی می‌لاسید

مرد شهوت زده ای با صنمِ نازایی

دستِ هر عاشقِ رندی شده بود اندر رقص

حلقه دورِ کمرِ ماه رخِ زیبایی …

سرِ پیری قر و اطوار جوانان را داشت

ننه ای رقص‌کنان در بغلِ بابا‌یی!

فرصتی سالِ مسیحی به مسلمان می‌داد

تا کند عشرت و سر مستی و بی‌پروایی

این حد‌یثم چه خوش آمد که شنیدم آن شب

خانمی گفت در آن معرکه با آقایی:

گر مسلمانی از این است که من دارم و تو

«وای اگر از پسِ امروز بوَد فرد‌ایی!»

***

سرگذشت قیچی!

خواب دیدم با وضوح و روشنی

باز شد از هم دو شاخ آهنی

گفت با من: هیچ می دانی کی ام؟

قیچی ام من، قیچی ام من، قیچی ام

با دو دست خویش، در هنگام کار

بهر یک بزاز بودم دستیار

بعد چندی یافتم کاری دگر

پیش یک خیاط  گشتم کارگر

لیک شد کم کم دگرگون وضع کار

رفت از مردم همه صبر و قرار

جنس ها، می شد گران تر از گران

زردچوبه شد به نرخ زعفران

قیمت شلوار شد هم ارز فرش

اجرت خیاط هم سر زد به عرش

نه کسی جنسی ز بزازی خرید

نه دگر در پیش خیاطی دوید

دست هر مستضعف بی اسکناس

وصله روی وصله می زد بر لباس

شد دل دوزنده و بزاز ریش

هر دو تن بستند دکان های خویش

بنده هم بیکار گشتم زین میان

دم به دم دیدم ز بیکاری زیان

تا سیاست پیشه ای نیکو سرشت

یک سفارش نامه از بهرم نوشت

بنده با آن نامه از لطف خدا

یافتم کاری به «سیما و صدا»

دائم آنجا با کمال افتخار

می کنم یا فیلم قیچی یا نوار!

 ***

کراوات

مــدعی دیــد کـراواتــم و غــرّیــد چــو شـیـر
گفت:« این چیست که بر گردن توست، ای اکبیر!»
گفتمش:« چاکرتم، نوکرتم، سخت نگیر

مـی کنم پیش تو اقرار که دارم تقصیر

کانچه اسباب گرفتاری هر مرد و زن است
هـــــمـــه تــــقـــصیـر کـراوات من است !

لکّۀ غرب به دامان شما اصلا ً نیست
نـام دختر «کتی» و «مرسده» و« ژیلا» نیست
کُت خوش فرم شما طرح فرنگی ها نیست
جـیــن آن تــازه جــوان تـحفۀ آمریکا نیست

این کروات فقط کار سوئیس و وین است
هــــمـــه تـــقــصــیر کراوات من است !

گر که سیمرغ نشسته است سر قلۀ قاف
کـنـد از یــاری مــرغـان دگر استنکاف
گــر کــه اَصـنـاف ندارند اثری از اِنصاف
گر کند بخش خصوصی به خلایق اجحاف

گر فلان گردنه در دست فلان راهزن است
هـــــمـــه تـــقـــصــیــر کـراوات من است!

آن سخن های غم انگیز که مردم گویند
آنــچــه از شــدت بـحـران تـورّم گویند
آنچه از روی تـأسف بـه تألم گویند
یا که از راه تمسخر به تبسم گویند

و آنچه نشخوار زن و مرد به هر انجمن است
هــــمــــه تــقــصــیـــر کــراوات مــن است !

گر،به هر کوچه زباله است چو خرمن توده
گــر در ایــن شــهــر ز بـس گشته هوا آلوده
دمـبـدم دود بــه حــلـق تـو رَوَد یا دوده
کارها گر همه پیچیده به هم چون روده

جوی ها گر همه آکنده ز لای و لجن است
هـــمـــه تـــقــصــیــر کـراوات من است !

خـیــط ، گــر وضع اتوبوس بوَد داخل خط
یا اگر مثل غریقی تو، گرانی است چو شط
گــر خــرِ کـل حسن از گرسنگی گشته سقط
اگر آن لامپ که روزی سه تومن بود فقط

این زمان قیمت او بیشتر از صد تومن است
هــمـــه تـــقــصــیــر کـــراوات مـن است !

***

اتاق جادو

آن شنیدم كه یكی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به كف آورد زر و سیمی و رو كرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و كرد به هر كوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خیابان و دكانی.
در خیابان به بنایی كه بسی مرتفع و عالی و زیبا و نكو بود و مجلل، نظر افكند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یك دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یك مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار كه آن چیست؟ برای چه شده ساخته، یا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور به سرانگشت فشاری و به یك باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست. دهاتی كه همان طور بدان صحنه ی جالب نگران بود، زنو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یك خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن، مردك بیچاره به یك باره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت كه:«ما در توی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون كاری و جادو كه در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یك ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود. افسوس كزین پیش، نبودم من درویش، از این كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه درین جا، كه شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن وی لذت و، با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند، كه در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی كه درونش چو رود پیرزنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی!»





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

دیدگاه ها :

  1. بسیار عالی است. از تلشتان نهایت تشکر را دارم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>