ابوتراب جلی

نام:ابوتراب

نام خانوادگی:جلی

نام های مستعار:رنجبر،خفی،خوشه چین،مجید کامروا، جلیل، رقم، رمق، ندا، شرر، ج، آراسته،فلانی،بازیگوش،مزاحم،میرزا کائنات،فیلسوف،علی ورجه،ونداد،و…

محل تولد:دزفول

سال تولد:(۱۲۷۷)۱۳۲۷ ه.ق

محل وفات:تهران

تاریخ وفات:چهاردهم خرداد ماه ۱۳۷۷

نام فرزندان طبع:کتاب ابراهیم،کتاب موسی،کتاب علی،طوفان،اسرار شیطان،ترانه،عشق و عفت و…

***

Basic Information

First name: Abu Torab

Last name: Jali

Gender: Male

Born: ۱۹۱۹ Dezful,Iran

Died: June 4, 1998 Tehran,Iran

(Buried in the Behesht-e Zahra cemetery that is located outside ofTehranon the southwest side,Iran)

Occupation:  satiristPoet and  Journalist

Cooperation with magazines: Towfigh, Chelengar,Golagha, Shab Cheragh, Khorjin

Name of his satire book(s): Ketbe Ebrahim Ketabe Musa Ketabe Ali ,Khoroose Bi Mahal , Davalpa

***

نمونه ی آثار :

اصلاح! 

بهر اصلاح صورت وســـر خویش

رفتـــــــــه بودم دکـــــــان سلمانی

چشم بـد دور ، دکّه ای دیــــــــــدم

از سیاهــــــی چو شام ظلمـــــانی

سقف دکّـــــان به حـــــال افتـــادن

در ودیــــــــــوار ، رو بـــه ویرانی

عکسهــــــا بود هر سو آویـــزان

همـــــــه در حـــــــال نیمه پنها نی

یک طرف عکس مجلس مختــــــار

یک طـــرف عکس مسلم وهانی

یک طرف عکس رستم دستـــــان

یکســــــــــــــــو افراسیاب تورانی

یکطرف عکس حضــــرت بلقیس

روی قالیچـــــــــــــــه ی سلیمـانی

دو ســـه تن مشتری در آن حفره

مجتمع گشته همچـــــــــــو زندانی

پیرمردی گرفتــــه تیــــغ به دست

همچــــــــــو جلّاد عهــــــد ساسانی

نوبت مــــــن رسیــــــد وبنشستم

زیر دستش به صــــــــــد پریشانی

لنگی انداخت دور گــــردن مــــن

چون رسن بر گلــــــوی یک  جانی

دیدم آیینه ای مقابــــــــــل خویش

قاب آیینه بـــــــــــــــود سیمــــــانی

اندر آیینه عکــــــــس خــود دیدم

خارج از شکـــــل و وضع انسانی

چشمهـــا چپ ، دهان کج وکوله

چهره چون گیـــــــــوه ی سینجـانی

گفت : برگو سرت چه فــرم زنم؟

بابلی، آملی ، خراســــــــــــــــانی

جوشقــانی ، ابر قــویی ، رشتی

 کهبدی ، بن سعـــــودی ، آلمــــانی

گفتمش: هرچه میل سر کاراست

 هـــــــــــــر طریقی صلاح می دانی

گفت: شغل تو چیست؟ گفتم: من

شاعــــرم ، شهــــــره در سخندانی

گفت : آری همین هنرکافی است

از برای نـــــــــــــــــــــــژاد ایرانی!

دست بر شانه برد وشد مشغــول

در ســـــــــــر من به شانه گردانی

چنـــــــــد مویی که داشتم بر سر

همــــــــــــه را ریخت روی پیشانی

گفت : این فــــــــرم بوده از اوّل

ســــــــــــــــــــر میرزا حبیب قاآنی!

پس ازآن زد به سمت چپ مویم

گفت : این هــــم کلیم کاشــــــانی!

به سوی راست بـــرد و بــا خنده

گفت: این است فرم خاقــــــــــانی!

پس به بالا کشــاند مویم  وگفت:

 بارک الله عبیـــــــــــد زاکــــــــانی!

بعد ازآن ریخت جملـه را در هــم

گفت :  این هـــــــم  حسینقلیخانی!

تیــغ را بر گرفت ومشتی مــوی

از ســـــــــر من بزد بـــــه آســا نی

گفت: حقّــــا که شد قیافه ی تــو

عینهــــــــو چون رجال روحــــــانی

روز آدینه ســـــــــــــر تراشیدن

مستحب است در مسلمــــــــــــــانی

الغــــــــــرض تا به خود بجنبیدم

رفت مـــــویم به عــــــــــــــالم فانی

ســرم از زیر تیــــــغ او در رفت

پاک وپاکیزه صاف ونـــــــــــورانی…!

 ***

قسمتی از کتاب ابراهیم

…چون که اسناد روبه راه شدند

جمله تحویل دادگاه شدند

آن زمان موقع محاکمه شد

 نوبت دستگاه حاکمه شد:

پسر اسم تو چیست؟ ابراهیم

 پدرت؟ آذر ، اهل اورشلیم

تو شبیخون زدی به بتخانه؟

تو فتادی به جان بت ها؟ نه!

تو نمودی به ضرب تیشه جدا

دست و پا از تن بتان؟ ابدا!

تو نهادی قدم در این خط سیر

که بتان سرنگون شوند؟ نخیر!

چه کسی خرد کرده بت ها را؟

-تهمت بی جهت مزن ما را

بگو اصل قضیه را جانم

-جان تو هیچ من نمی دانم

دستخط پلیس در این باب؟

-خواست از من پلیس حق و حساب

از تو اسنادی آمده است به دست

-مگه حرف پلیس هم سند است؟

به خیالت که کار ما بازیست؟

-خیر کار شما سند سازیست

چه کسی جز تو قاتل بت هاست؟

-کار کار بت بزرگ شماست

ناتوان است این بت از حرکت

-پس چرا خواستید از او برکت؟

این که عاجز به کار خویشتن است

از کجا پیشوای مرد و زن است؟

قطعه ای چوب و قالب بی جان

از کجا می دهد شما را نان؟…

 ***

اختراعات

چاه نفتي كه به رويش دكلي ساخته‌اند
بهر ما نيشتري بر دملي ساخته‌اند

تا خر خسته ی ما، راه به منزل نبرد
بهر او بار كج و پاي شلي ساخته‌اند

تا به اخبار مهيج سر ِما گرم شود
توپي و تانكي و جنگ و جدلي ساخته‌اند

تا هواي «اپل» و «بنز» نيفتد به سرت
زير پاي تو حمار و جملي ساخته‌اند

غم مخور گرشدي از بره و ماهي محروم
در فلك بهر تو «حوت» و «حملي» ساخته‌اند

تا مريضي هوس دكتر و دارو نكند
بهر آسايش جانش اجلي ساخته‌اند

تا فراموش كني زهر زناشويي را
اول معركه ماه عسلي ساخته‌اند

تا به اجداد گرانمايه بنازي شب و روز
رستم زالي و سهراب يلي ساخته‌اند

گر كه معلول شدي، غم مخور و شكوه مكن
كه براي تو حريفان عللي ساخته‌اند

تا ترا راضي و رام و متقاعد سازند
بهر هر واقعه ضرب‌المثلي ساخته‌اند

تا به هر حال كه هستي، الكي خوش باشي
چون «جلي» بهر تو شعر و غزلي ساخته‌اند

 ***

خروس بي‌محل

فتح‌اللـه‌خان خودمان داراي حافظه عجيبي است، اگر بگويم صد هزار بيت شعر از حفظ دارد، اغراق نگفته‌ام، اين آقا در هر مورد و به هر مناسبتي، شعري تحويل مي‌دهد و هيچ‌جا در نمي‌ماند. منتها هيچ كدام از اين شعرها، نه به مورد است و نه مناسب حال و نه در جاي خود قرار گرفته است. حال چند نمونه خدمتتان عرض مي‌كنم و بقيه را به قضاوت خودتان وا مي‌گذارم.
سه چهار سال پيش، به يك مجلس عروسي دعوت داشتيم و خانواده‌هاي داماد و عروس بزن بكوبي راه انداخته بودند. فتح‌اللـه‌خان كه از مشاهده اين جشن و سرور به هيجان آمده بود، به آواز بلند گفت: به‌به! واقعاًً چه وصلت فرخنده‌اي؟ تبريك عرض مي‌كنم. به قول شاعر:
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است!
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
سرم را بيخ گوشش گذاشتم و آهسته گفتم: فتح‌اللـه‌خان! دستم به دامنت. مواظب حرفهايت باش. آبروي ما را نريز، جاي اين شعر اين‌جا نبود. فتح‌اللـه‌خان كه سخت تحت تأثير مجلس جشن قرار گرفته بود، بدون توجه به حرف هاي من راهش را كشيد و رفت جلوي عروس و داماد كه پهلوي هم نشسته بودند، گفت: اي زوج خوشبخت، اميدوارم به پاي هم پير شويد. چنان كه شاعر مي‌گويد:
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است!
چند وقت پيش، شب هفت مرحوم ميرزا نصر‌اللـه بود، پس از قرائت فاتحه، فتح‌اللـه‌خان رويش را به طرف ميرزا عبداللـه پسر بزرگ آن مرحوم كرد و گفت:
خداوند تازه گذشته را رحمت كند، واقعاً مرد نازنيني بود، شريك غم شما هستيم و از خداوند براي بازماندگان صبر جميل و اجر جزيل مسألت مي‌نماييم. دنيا دارفناست چنان كه شاعر در اين‌باره مي‌فرمايد:
يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم
گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم!
به ديدن آقا مصطفي رفته بوديم كه قصد زيارت مشهد مقدس را داشت. هنگام خداحافظي، فتح‌اللـه‌خان دستش را به گردن آقا مصطفي حلقه كرد، دوتا ماچ‌آبدار از صورتش برداشت و گفت: خوشا به سعادتت، التماس دعا دارم، اميدوارم به سلامت برگردي و سوغاتي ما را هم فراموش نكني. به قول شاعر:
ياران و برادران مرا ياد كنيد
رفتم سفري كه آمدن نيست مرا!
پريروز به عيادت حاج‌ غلامرضا رفته بوديم كه در بيمارستان بستري است. فتح‌اللـه‌خان زبان به دلداري گشود و گفت: حاج آقا! هيچ جاي نگراني نيست، حالتان خوب خوب است، رنگ رويتان هم ماشاءاللـه نشان سلامتي مزاجتان است، ان‌شاءاللـه همين دو سه روزه به سلامتي از بيمارستان مرخص مي‌شوي. شاعر مي‌گويد:
اي كه بر ما بگذري دامن كشان
از سر اخلاص، الحمدي بخوان!
پريروز به اتفاق هم راه افتاديم تا سري به خانه نوساز ميرزا عباس بزنيم. پس از گردشي كه در اتاقها، سالن‌ها، آشپزخانه و حمام كرديم، فتح‌اللـه‌خان زبان به تحسين و آفرين صاحب خانه گشود و گفت: الحق ساختمان زيبا و بي‌نقصي است. همه چيزش متناسب است. نرده‌ها، كمدها و مخصوصاً گچ‌بري روي بخاري معركه مي‌كند. ان‌شاءاللـه مبارك است. به قول شاعر بزرگوار:
هر كه آمد عمارتي نوساخت
رفت و منزل به ديگري پرداخت!
ميرزا عباس كه آدم فهميده‌اي است، حرف رفيقمان را نشنيده گرفت و پرسيد: رنگ كاري‌هاي اينجا را مي‌پسنديد؟ فتح‌اللـه‌خان بلاتامل جواب داد: آقا! اين چه فرمايشي است؟ به جان عزيزت قسم، از اين بهتر نمي‌شود. واقعاً در انتخاب رنگ هنگامه كرده‌اي، بنازم به آن ذوق و سليقه‌ات، شاعر نكته‌سنج در اين مورد، چه نيكو گفته است:
خانه از پاي پست، ويران است
خواجه در بند نقش ايوان است!
آستينش را گرفتم و به كناري كشيدم. گفتم: فتح‌اللـه‌خان! ترا به جان يكي يك دانه‌ات، دست از اين مهمل بافي‌ها بردار و اين قدر نسنجيده حرف نزن. با يك تكان آستينش را از دستم كشيد و با لحن اعتراض‌آميزي گفت: آقاجان! بگذار حرفمان را بزنيم. چرا اين‌قدر موي دماغ ما مي‌شوي؟ خدا رحمت كند شاعر را كه مي‌فرمايد:

ابليس كي گذاشت كه ما بندگي كنيم؟
يك دم نشد كه بي‌سرخر زندگي كنيم!
خوشبختانه در اين موقع پسر ده دوازده ساله‌اي با ظرف پر از سيب وارد شد و سخنان رفيقمان را قطع كرد. والا معلوم نبود كار به كجاها مي‌كشيد؟
ميرزا عباس او را معرفي كرد: بند‌ه‌زاده، محسن فتح‌اللـه‌خان نگاهي به پسرك كرد و گفت:‌ ماشاءاللـه چشم بد به دور. خدا حفظش كند. اصلاً احتياجي به معرفي شما نبود. هركس چشمش به آقازاده مي‌افتد، فوري از شباهت كاملي كه به شما دارد، متوجه مي‌شود كه:
عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود
گرچه با آدمي بزرگ شود!
دست و پايم را گم كرده بودم و نمي‌دانستم چه جور، قضيه را ماست مالي كنم؟ بالاخره گفتم كه آميرزا عباس، مقصود فتح‌اللـه‌خان اين بود كه مثلاً… يعني… هان… چه عرض كنم؟!
ميرزا عباس با خنده تلخي ما را تا در منزل بدرقه كرد و در را پشت سرما بست.

 ***

هندوانه

از شما چه پنهان من این ضرب‌المثل معروف را قبول ندارم که می‌گوید: با یک دست دو هندوانه نمی‌توان برداشت. بنده، خودم چشم بسته بسیاری را می‌بینم که دو هندوانه که سهل است چندین هندوانه را یک

ضرب روی یک دست بلند می‌کنند، مثل فرفره می‌چرخانند و خم به ابرو نمی‌آورند.

مگر شما تا به حال چشم بسته غیب‌گویی نکرده‌اید؟ مثلاً همین آقاباقر خودمان که کارمند اداره است، صبح‌ها مثل سدّ سکندر پشت میزکار می‌نشیند(معلوم می‌شود سدّ سکندر هم کارمند پشت میز نشین

بوده است!) و عصرها مانند شیر ژیان پشت فرمان قرار می‌گیرد (شغل شیر ژیان هم معلوم شد!)

اگر چه صبح‌ها به مناسبت سدّ سکندر بودن برای انجام کار ارباب رجوع حرکتی از خود نشان نمی‌دهد، امّا از حق نباید گذشت که در سر دواندن آنها مهارت کامل دارد! عصرها هم مثل شیر ژیان مشغول شکار

مسافران بینوایی است که از ایستادن در صف طولانی اتوبوس‌ها به جان آمده‌اند و از پرداخت صد یا دویست تومان پول به رانندۀ تاکسی یا اتومبیل شخصی مضایقه ندارند.

خلاصه آن‌که آقاباقر صبح‌ها کار اداری می‌کند و عصرها مسافرکشی! ملاحظه فرمودید که بعضی از آدم‌ها برای تأمین امر معاش خود و اهل و عیالشان چقدر باید تلاش بکنند تا بتوانند در این روزگار وانفسا، پولی به

«دست» بیاورند. همان دستی که به قول شما، دو هندوانه با آن نمی‌توان برداشت !

 حالا با اجازۀ شما قلم برمی‌داریم و دور آن باقر کارمند «دون پایۀ» خودمان را خط می‌کشیم تا برود به کار و کاسبی خودش برسد و می‌رویم به سراغ آقا باقرهای «فوق پایه» ببینیم آنها با یک دست چند هندوانه می‌توانند بردارند؟

امّا این کار هم خالی از اشکال نیست . ما از کجا این همه هندوانه بیاوریم که رفع نیازمندی‌های ما را بکند؟ از شریف‌آباد قزوین یا از گرمسار؟«کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما!»

لازم است که از سایر نقاط هندوانه‌خیز مملکت هم کمک بگیریم و همین‌که از لحاظ هندوانه به حدّ «خودکفایی» رسیدیم، آن‌وقت بنشینیم و حساب کنیم که این همه هندوانه را زیر بغل (ببخشید) روی

دست چه کسی بگذاریم که با حرکت انگشتان گره‌گشای خود، برق‌آسا تمام خرابی‌های ناشی از هشت سال جنگ تحمیلی، ویرانی‌های حاصل از زلزله، تلفات وارده از سیل و طغیان رودخانه‌ها را ترمیم کند و در عین حال به وضع آوارگان عراقی هم رسیدگی به عمل بیاورد؟!

آن وقت اگر فرصتی پیدا کرد، چند هندوانه هم به مصرف تأمین ارزاق عمومی و جلوگیری از اجحاف و گران‌فروشی و مبارزه با فساد و

رشوه‌خواری و ایجاد کار برای بیکاران و تهیّۀ مسکن برای خانه به دوشان و … برساند و یکهو کلک کار را بکند! به نظر شما این کار آسانی است؟ من که عقلم به جایی قد نمی‌دهد! در پایان برای آنکه سو

تفاهمی پیش نیاید و تصوّر نشود که در اشتیاق هندوانه، دهان من حقیر کثیرالتّقصیر آب افتاده است، صریحاً عرض می‌کنم که من نه تنها حقیر کثیرالتّقصیر آب افتاده است، صریحاً عرض می‌کنم که من نه تنها

با یک دست، بلکه با دو دست خودم هم قادر نیستم حتّی نصف یک هندوانه مگس وزن را از زمین بلند کنم! نه توانایی‌اش را دارم و نه پولش را! والسّلام





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

دیدگاه ها :

  1. ابوالفضل says:

    دمتون گرم.خیلی خوب بود. خدایش بیامرزد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>