آی جماعت، چطوره حالات تون؟

زرویی و رفیع
رضا رفیع

ابوالفضل زرویی نصرآباد را بسیار دوست دارم. ادیب آگاهی که طنزپردازی قدر و چیره دست است. دیدن او برای من یعنی زنده شدن بخش زیادی از خاطرات گل آقایی. مگر می شود ستون معروف”تذکره المقامات”ش را در هفته نامه گل آقا در دهه هفتاد فراموش کرد؟ او با این ستون بود که هم جان و جوهری به گل آقا داد، هم قدرت و قوت خودش را در طنازی به نمایش گذاشت. متاسفانه در گل آقا هم با او خوب تا نشد و رفتن را بر ماندن ترجیح داد. مدتی در همشهری بود و نوشت و سرود و یک چندی نیز در حوض و حوزه هنری، مسوولیت دفترطنز آنجا را برعهده گرفت و اتفاقات خوشی همچون جشنواره بین المللی طنز مکتوب و شب شعرطنز درحلقه رندان را رقم زد که این اتفاق دوم هنوز نیز ادامه و استمرار دارد. اما آن محیط نیز به او وفا نکرد و ترک یار و دیار کرد و اکنون سالهاست که در کنج دنج احمدآباد مستوفی، دور از قیل و قال شهر، خلوت گزیده است. زرویی را دوست دارم؛ نه فقط به خاطر چیره دستی و احاطه اش در طنز معاصر؛ که بیشتر به خاطر مرام و معرفتش که در این روزگار، حکم در نایاب را دارد و شیر مرغ پاک نکرده!… اگر مثنوی زلال و دلنشین “با معرفت های عالم” را سروده است؛ خودش نیز با تمام قوا در صدر این بامعرفت ها قرار دارد. شعار نداده است. بر خلاف برخی ها که در شعرشان خوب شعار می دهند، اما خود دنیایی از حقد و حسد و حقارت و خبث طینت هستند و اهل بدگویی و زیرآب زنی و دروغ و دغل. با دوست خوبم امیرقمیشی به دیدن چهره مغموم و محبوبش رفتیم تا احوالش را بپرسیم و این بار، ما بگوییم: آی جماعت، چطوره حالات تون؟ قربون اون فهم و کمالات تون گردنتون پیش کسی خم نشه از سر بنده، سایه تون کم نشه… از لب تون خنده فراری نشه خدانکرده، اشکی جاری نشه باز، یه هوا دلم گرفته امروز جون شما، دلم گرفته امروز… انگار دارم از خود ابوالفضلش می پرسم و او خود به رضای گل آقا میگه: راست و حسینی ش، نمی دونم چرا بینی و بینی ش، نمی دونم چرا شاپرکا به نیش مجهز شدن غریب گزا هم آشناگز شدن… چندساعتی از هر دری سخن می گوییم و ابوالفضل هی پا می شود چای قندپهلو می ریزد؛ گرم و صمیمی و نوش آفرین. حسرت می خورم که چرا باید او به کنج این سرای بی کسی که کسی به در نمی زند،مبتلا باشد؟… دیدار زرویی عزیز، مرا به نخستین روزهای طنزنویسی رسمی ام در مطبوعات می برد؛ قریب ۲۳ سال پیش. و سالهایی که در گل آقا بودم. ابوالفضل سردبیر ماهنامه گل آقا بود که رفت. و من که آمدم، سردبیر هفته نامه ای شدم که دیگر ستون تذکره المقاماتش خالی بود و خالی ماند؛ چون ابوالفضل نبود….. ابوالفضل قلمدار!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>