نمی‌شود دوستش نداشت

amrollah
نمی‌شود دوستش نداشت

درباره او که ادب و تواضع و خلق صافی ذاتی اوست.

امرالله احمدجو

 

دو سوم حروف الفبا مصرف ساخته شدنِ اسم این پسر شده است! ولی مطلب این نیست. حکایت از این قرار است: روز اولی که رفته بودیم خدمت استاد عبید زاکانی ـ به قول بهروز افخمی ـ فحش‌مان بدهد (و بهروز یک کار عاقلانه به عمرش کرده باشد، همین است که رفت سینما فیلم «جیمزباند مأمور دوصفر هفت» و همراه‌مان نیامد.) تازه از راه رسیده و همگی دوزانو ساکت نشسته بودیم قلمنی سرکردن استاد عبید را تماشا میکردیم که یکبارگی قلمتراش را پشت تریشه نصفه برداشته‌شده نگه داشت و رو به ابوالفضل که از همهمان ساکتتر به نظر میرسید، با غیظ ساختگی گفت «بله؟» ابوالفضل هاج و واج که چرا این را میپرسد، من که چیزی نگفتم؛ که دوباره استاد عبید مشغول قلم سرکردنش شد، تریشه را به یک ضرب قلمتراش پراند و پروازش را تا آن سر اتاق تماشا کرد و راضی از این که صاف به داخل گیوه ابوالفضل آمد پایین! ملایم‌تر از بله گفتن قبلی‌اش، از او پرسید «گفتی فامیلی‌ات چه بود؟» و ابوالفضل باز هم هاج و واج، که هنوز اسمی از یک کدام‌مان نپرسیده. من کی اسمم را گفتم که… که دوباره شنید «چه؟!» و با همان شدت و حدت؛ علیالخصوص که مهلت نداد و پشت‌بندش درآمد که: «تند باش ببینم! یاالله بساطت را جمع کن، برو خانهتان!… د یاالله!»

ابوالفضل بی‌که چیزی بگوید، با همان ادب و تواضع و خلق صافی که ذاتی او  است، پا شد رفت جلوی درگاهی پوزارش را پوشید و راه افتاد و از پلههای ایوان که داشت میرفت پایین، استاد عبید بی‌ اینکه معلوم باشد مخاطبش ماییم یا خودش، گفت: «تریشه قلم رفته تو پایش…» و همان‌طور رفتن او را پایید تا آن‌سر باغچه پشت یاس و نسترنها که از حوزه دیدش خارج شد و ناگهانی چنان قهقهای سر داد که ما همه از جا پریدیم. ادامه غش و ریسهاش به این ترسیدنِ ما بود یا موضوع قبلی؟ نمیدانم. ولی یکدفعهای جلویش را گرفت غیظ و غضب ساختگی‌اش را برگرداند سرجایش و پنج شش کرت متناوباً من و علی میرفتاح را نگاه کرد که هردو مثل هم سرمان را پایین انداخته به ناخن شصت پایمان که از سوراخِ جوراب بیرون آمده بود زل زده بودیم و سرمان داد زد: «دِ هرری!… هردوتاتون بدوید بروید پی کارتان ببینم!» و تأکید کرد «تند!» و جلوی درگاهی که از هول‌مان هرکدام یک لنگه گیوه آن‌یکی را پوشیده بودیم، آب پاک آخری را روی دست‌مان ریخت «دیگر هم نبینم اینطرفها پیداتان شود!» و از ایوان که رفتیم توی حیاط، شنیدیم «اینجا حمام نیست هرکه بیرون سردش بود، سرش را بیندازد پایین بیاید تو!»…

تند حیاط را دور زدیم و رسیدیم توی دالان و جلوی خنده به زور مهارشدهمان را رها کردیم و مگر تمامی داشت؟

لحظهای تمامش میکردیم نفسمان بالا بیاید و نگاهمان که به هم میافتاد هرکدام یاد یکی از اتفاقات پیشآمده میافتادیم و دوباره غش و ریسه خِرمان را میگرفت. بالاخره از خستگی خاتمهاش دادیم و میخواستیم برویم، ولی از کنج در که چارطاق باز بود چشم‌مان افتاد به ابوالفضل که روی سکو نشسته دارد با سوزن قفلی لابد نوک تریشه را که به کف پایش رفته در میآورد و دوباره خندههایمان برگشت و این‌دفعه خیلی شدیدتر، به جهتی که هر دوی‌مان میدانستیم به چیست «لنگه گیوه ابوالفضل که پایین سکو افتاده و دهنش طوری باز بود که انگار فریاد یا خندهای پیوسته و کش‌دار و تمام‌نشدنی سر داده است.»

کمکم، هم این موضوع رمقش ته کشید و هم خودمان از نفس افتادیم و چشم‌مان که از میانِ در به داریوش ارجمند و مرحوم نادر ابراهیمی افتاد که روی پل ایستاده گرم صحبت بودند، یکبارگی و با فکری کاملاً همسان ساکت و جدی شدیم و خیلی هم به‌موقع، چون‌که داریوش تند آمد طرف‌مان و مثل همیشهاش به شدت عصبانی از موضوعی نامعلوم (اما قطعاً فوقالعاده مهم!) گفت «کدام‌تان سیگار دارید؟» خوشبختانه هردو داشتیم و با هم دست به جیب شدیم.

نگاه چپ معمولش را به پاکت سیگار بهمن لاغر من انداخت و لایت‌کنت علی را که آن هم تماماً سه نخ سیگار داشت، انتخاب کرد. با غیظ از دستش گرفت و یکی‌اش را به لب گذاشت و با آتش فندک من که جلو جلو روشنش کرده بودم، میخواست بگیراند که شعله پایین دوید و خاموش شد و حالا مگر دوباره روشن میشد؟ کفریتر از هر وقت دیگرش به علی گفت «کبریتت را بده ببینم!» علی گفت «کبریت ندارم» و فندک من هم روشن نشد که نشد! با خشمی بی حد و حساب، چنان که (دور از جان‌مان) معاویه و عمرعاص را، نگاه‌مان کرد و رفت و جلوی در دق دلش را سر گیوه ابوالفضل درآورد که آن را با شوتی جانانه پرت کرد توی جو -که خوشبختانه آب نداشت- اما ابوالفضل چنان سرش گرم خار رفته به پایش بود که حتی سر بلند نکرد ببیند کی از جلویش رد شد و چه کرد. همان وقت هم فندکِ من که دست بردارش نبودم روشن شد و میخواستم صداش کنم که علی اشاره کرد «هیچ نگو!» گفتم «خیلی غیظی است یک وقت چیزی به مرحوم نادر ابراهیمی میگوید» علی گفت «نه نترس، مرحوم استاد کشتیگیر است…» همین‌طور الکی گفتم «باشد، داریوش هم که خودت میدانی در همه فنی قَدَر است؛ فوتبال و بوکس و ووشو و کَبِدی و شمشیربازی و همه!» علی کمی نگاهم کرد و گفت «کبدی چه ربطی دارد؟» گفتم «ربطی ندارد؟» و برای به کرسی نشاندن حرفم اضافه کردم «شمشیربازی‌اش چه؟ این هم ربطی ندارد؟» گفت «نمیبینی شمشیر همراهش نیست؟» و بیحوصله افزود «اه، عجب چرت و پرتهایی میگوییم.»

فندک خاموش شد. علی گفت «یک سیگار بده ببینم.» گفتم « فکر نکنم این فندک روشن شود، اخلاقش دستم است.» دست کرد جیبش فندکش را در آورد. گفت «فندک هست.» مات و متحیر نگاهش کردم، گفتم «پس چرا به داریوش گفتی ندارم؟» گفت «پرسید کبریت داری، گفتم نه، فندک که نگفت.»

سری تکان دادم که تا دل‌تان بخواهد تقلیدی بود و هیچ معنی خاصی نداشت و پاکت سیگارم را به او دادم. کمی با آن کلنجار رفت، دید بدجوری تا شده، کاغذ باندرول را کند و بازش کرد، دیدیم خالی خالی است و بدون شک هردو یک فکر از سرمان گذشت: «خوب شد کنت را ترجیح داد، والا که چه وایی به حال‌مان بود!» علی گفت «پاکت مرا هم که برد.» گفتم «برویم هم سیگارش را برایش روشن کن، هم…» پرید وسط حرفم «خل شدی؟» دیدم راست می‌گوید. موضوع را عوض کردم: «برویم من خوب بلدم، آن خار را از پای ابوالفضل دربیاورم راحت شود. تو هم برو گیوهاش را از توی جو بردار بیار.» که همین لحظه فریادی از داخل خانه به گوش‌مان رسید که طاق دالان را لرزاند.

صدای استاد عبید بود که با آن فریاد گوشخراش چیزهایی هم میگفت. بی‌اختیار از زبانم در آمد «وای، اعتزازی!» علی تصحیح کرد «معززی! حسین معززی‌نیا!… تو کی میخواهی یاد بگیری؟» گفتم «عادت کردهام…» گفت «هیسسس!…» و هردو گوش خواباندیم. فریاد استاد به اوج اوج رسید و یکبارگی خاموش شد و طولی نکشید که دیدیم اعتزازی دارد تند میآید و مثل قبل دستش روی صورتش، که دندان عقلش از صبح درد میکرد و کلافهاش کرده بود. تا رسید، من با عجله پرسیدم «چه میگفت؟ استاد عبید چه میگفت آن‌طور فریاد میزد؟» حسین اعتزازی با خونسردی همشیگی‌اش جواب داد «هیچ. پرسید چه کارهایی بلدم، بعدش هم یک‌کم نصیحت و آخرسر هم راهنمایی‌ام کرد!» اگر بدانید با علی چه حالی شدیم؛ از شدت حسودیگری و محض دل سبککردن با بدجنسی تمام گفت «دندانت حسابی درد می‌کند، ها؟!» گفت «نه، خوب شد.» علی هم با همین غیظ حسودیگری نهیبش زد «پس دستت را از جلوی دهنت بردار و حرف بزن، عادت کردهای؟!» حسین اعتزازی همان‌طور شل و ول و پرحوصله جواب داد «مال دندانم نیست، استاد گرم نصیحتم بود، تعلیمی خیزرانش را که دور سر تاب میداد، نوکش خورد به صورتم، جایش یک‌کم درد میکند…» با علی حرف‌مان یکی شد و همصدا گفتیم «خوب، این یک چیزی! » حسین اعتزازی پرسید «چه چیزی مثلاً؟» علی زرنگیگری کرد، ربطش داد به حرف خودش «این که یک طوری‌ات هست و الکی دستت را روی لپت نگذاشته‌ای…» و بلافاصله: «برش دار ببینم!» و حسین اعتزازی دستش را برداشت، دیدیم انگار که یک توله مار زیر پوست جا خوش کرده باشد، لپش ورم کرده و دانههای ته ریشش روی آن سیخ سیخی شده. علی به من اشاره کرد که «زود است، یک‌کم دندان روی جگر بگذار» و از او پرسید «خوب، استاد به تو چه گفت و نصیحت و راهنمایی‌اش چه بود؟»

حسین اعتزازی با سر و سادگی خدادادی‌اش بنا کرد بگوید «استاد از من پرسید به چه کاری خودت را زحمت بی‌نتیجه میدهی پسرم؟ گفتم:«بیشتر سینمایی‌نویسی میکنم استاد!…»استاد عبید پرسید:«یعنی فیلمنامه سینمایی می نویسی؟»گفتم:«آن را هم بدم نمیآید، ولی نه، سینمایی‌نویسی با فیلمنامه‌نویسی فرق میکند»، آن… استاد عبید پرید وسط حرفم گفت:«خودت این اسمِ سینمایی‌نویس را پیدا کردهای برای کارت؟»گفتم:«نه استاد، سینمایی‌نویسان قدیمیتر…»استاد پرسید:« کدام‌تان بهتر سینمایی مینویسید؟»گفتم:«سینمایی‌نویسی قدیم و جدید ندارد.»گفت:«اگر ندارد پس گوش کن چه میگویم و صدایش را تا میتوانست بالا برد. شما نشنیدید؟»علی میرفتاح گفت:«صدایش را چرا، ولی نفهمیدیم چه میگوید.» حسین اعتزازی گفت «بهتر! چیزهایی میگفت که خوب نیست واگو کنم، ولی یکبارگی از جوش و خروش افتاد، یک‌کم خندید و نصیحتم کرد و گفت:«سینمایی‌نویسی را همه بلدند. برو فیلم بساز که سینمایینویسها میگویند هیچ‌کس بلد نیست…» و ساکت شد و رفت توی فکر. علی گفت «خب این نصیحتش، راهنمایی‌اش چه بود؟» حسین گفت:«خوب بود!»من گفتم :«اگر مثلاً بهروز افخمی فیلم اصلی را بسازد و من فیلم پشت‌صحنهاش را، خوب است؟»گفت:«بهروز، و ساکت شد.» من پرسیدم «و بعد؟» حسین گفت «بعدش خیلی نگاهم کرد و گفت برو، من هم گفتم چشم! و پا شدم آمدم.» علی گفت «پس راهنمایی؟» گفت «خوب، آن سکوتش راهنمایی بود دیگر. یعنی همین!… برو بهروز افخمی فیلم بسازد و تو هم پشت‌صحنهاش را…» علی گفت «و راجع به سانچو پانزا چطور؟» گفت « نه چیزی نگفت…» علی سر برگرداند به سمت در و به ابوالفضل که پایش را جمع کرده بود و دیگر اثری از آثارش دیده نمیشد، گفت «ها؟ ابوالفضل!» دید جواب نمی‌دهد. دوباره گفت «کجا رفتی؟»

صدای ابوالفضل را شنیدیم که گفت «همه را شنیدم، دارم می‌خندم…» . من و علی هم خندیدیم و حسین یک‌کم نگاه‌مان کرد و زیر لب و آنقدر آهسته که ما هم به‌زور شنیدیم، گفت «هیچ هم خنده نداشت.» و ما از خود او هم بیشتر تعجب کردیم وقتی صدای ابوالفضل را شنیدیم که میگوید «خنده نداشت؟ خنده نداشت؟!… حالا که این‌طور، پس من زودتر از تو خودم را میرسانم پشت‌صحنه فیلم بهروز را میسازم!» و دیدیم که از سکو پرید پایین و پا گذاشت به دو  و حسین اعتزازی هم دوید دنبالش.
***

بعد از ظهر در دفتر علی داشتم مجلهای را ورق می‌زدم، ابوالفضل گرمِ چیز نوشتن بود و علی که داشت با فتوشاپ، عکس کولاژ میکرد، یکبارگی با صندلی چرخانش چرخید رو به ابوالفضل و از او پرسید «تو از آن فاصله صدایش را شنیدی؟» ابوالفضل گفت «نشنیدم. حدس زدم الان باید زیر لب گفته باشد هیچ هم خنده نداشت!» علی پرسید «جدی میگی؟» گفت «مگر شوخی هم بلدم؟» علی گفت «راستش را بگو!» گفت «راست میگویم، حدس زدم!» علی پرسید «چی باعث شد حدس بزنی؟» گفت «با خودم گفتم سینمایی‌نویس است، نمیتواند ساکت بایستد یک ایرادی نگیرد» و مشغول کارش شد. همان‌طور که داشتم نگاهش میکردم، از ذهنم گذشت « ابوالفضل غیر از خالص بودنش دستاندر کار طنز است. نمیشود او را دوست نداشت…» علی هم نمیدانم پیش خودش چه فکری میکرد، که بیاختیار به زبان آورد «نه نمیشود!»

 

به نقل از هفته نامه پنجره

شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>