زرویی به قلم ابراهیم نبوی


از اتفاقات خوب زندگی من یکی هم همین ابوالفضل زروئی نصرآباد است. در یکی از اولین جلساتی که برای راه اندازی گل آقا به آن زیر زمین کوچه حافظ جردن رفته بودم او را دیدم. پیش از اینکه با گل آقا مشغول شود، قبل از نوزده سالگی چند کاری را به فکاهیون… که تنها نشریه طنز آن روزها بود داده بود و سلیقه ادبی اش هنوز ممکن بود به خطر توفیقی بودن آلوده شود. وقتی گل آقا راه افتاد هنوز هم زروئی شعرهای توفیقی، گه گاه می گفت. و البته بعض این کارها متاثر از ادبی بود که داشت و احترام گذاشتن به افرادی مثل فرجیان و بقیه توفیقی ها که مثل عزرائیل بالای سر طنز ایستاده بودند و هر کسی می خواست از مسیر طنز بگذرد باید عوارض عبور از بزرگراه را می پرداخت.

اما جنم و جنس زروئی از آنها نبود. نه سواد و سلیقه اش و نه روحیه نوآوری اش، باعث می شد دائم و در هر کاری خلاق باشد، چه در تذکره المقاماتی که در گل آقا نوشت و بطوری سریع و یکباره پرخواننده ترین ستون گل آقا شد، و شعرنوهایی مثل « کفشستان» که در نوع خودش بی نظیر است. وقتی آمد گل آقا، نام ملانصرالدین برازنده اش بود. آدمهایی که با اسم مستعارهای عصر توفیق و گل آقا کار کردند می فهمند که ساده نیست اسم خودت را بگذاری « ملا نصرالدین» و این نام برازنده ات باشد. چه رسد به اینکه کار چنان قد بکشد که دیگر اصلا نام مستعار کفایت کار را نکند. خیلی نگذشت که نام زروئی از اسم مستعارش بزرگتر شد. در همان دو سال اول شد نویسنده اول گل آقا و کفه نسل جدید را در برابر توفیقی ها چنان سنگین کرد که کمیت فراوان توفیقی های بازمانده از قبل اثری در کار نداشت. گل آقا بود و ده مطلب از نسل جدید که نود درصد خواننده داشت و سی مطلب از نسل قدیم که ده درصد خواننده ها را جلب می کرد.

اگر چه زروئی پس از گل آقا و به دلیل روحیه صابری مجبور شد از آنجا برود و همشهری درش را به روی او باز کرد، اما به نظرم نشریه مهر بود که فضای مطلوب فرمهای تازه زروئی یعنی « افسانه های امروزی» شد. فضای دلچسب دم و دستگاه علی میرفتاح با جنس زروئی جورتر بود. فرم کار روی داستانها و افسانه ها را گرفت و بسیار خوب با آنها کار کرد. تا پیش از او کسانی که با حکایات گلستان و بوستان و فرم حکایت نویسی فارسی کار کرده بودند، غالبا جز لفاظی های سطحی کار خاصی نداشتند. شاید فقط هدایت بود که در وغ وغ ساهاب هایش کارهایی بدیع می کرد و چه از نظر شکل و چه محتوا اتفاق تازه ای می ساخت.

اما، کار مهم دیگر زروئی که ریشه در نظیره نویسی و پارودی نداشت و در حقیقت خلق گونه و نوع تازه ای از شعر بود، منظومه « با معرفتهای عالم» بود. چه آن چه در همان کار آمده، چه اخوانیاتی که در مورد دیگران منتشر کرد و چه اشعاری که بعد از این سرود. به نظرم چند نفری که در کار ملا نقش داشتند، بیش از هر کس صابری بود که نه با آن اغراقی که خود می گوید، ولی به هر حال سایه حمایتی اش برای راه افتادن پسرک درشت اندام نوزده ساله مهم بود. اما شاید حاجی زم که دفتر طنز حوزه را به زروئی سپرد او را بیشتر به خودش نزدیک کرد. به همان خلاقیت های فراوانی که زروئی داشت و دارد.

خانم فرشاد مهر نیز نقش عظیمی در جمع و جور کردن کارهای زروئی داشت. آدمی منظم و دقیق بود و ارزش طنز را می فهمید. فارغ از زروئی خودش در گل آقا کسی بود و نظم و روحیه محققانه اش در کار موثر بود. بخش مهمی از کارهای زروئی بخاطر شخصیت او روآمد و شکل گرفت. به نظرم یکی از مهم ترین تاثیرات زروئی بر شعر طنز ایران که به اندازه گل آقا و قطعا بیش از توفیق در ساختن نسل خلاق و جدیدی از شاعران نقش داشت، کار زروئی در ده سال برگزاری « در حلقه رندان» بود. زروئی خوب شروع کرد، با دشواری پیش رفت، خوب بزرگ شد و میانسالی اش گرفتار زمانه بد شد.

گاهی حس می کنم زروئی و خیلی ها در نسل ما نیازمند سیروس طاهباز شان هستند، نیازمند مصباح زاده یا علی دهباشی. کسی که خودش شاعر و داستان نویس و منتقد ادبی نباشد ولی قدر اینها را بداند. مثل طاهباز بتواند نیما را جمع و جور کند، شاهکارهایش را از پشت پاکت سیگار جدا نویسی و منظم کند. کارها را طبقه بندی کند، چاپ کند و پولش را به شاعر بدهد و اندازه او را به خودش نشان بدهد. زروئی اگر چه موجودی است منظم و اهل برنامه ولی هنوز هم یک سیروس طاهباز کم دارد.

سیاسی شدن زمانه، از دوره اصلاحات تا امروز اگرچه باعث شد کارهای اساسی توسط بسیاری از هنرمندان انجام بگیرد، اما به دلایلی رابطه آنان را با جامعه دچار اختلال کرد. اینکه شاعری در هفته نامه گل آقا بدون اینکه به حزبی بودن متهم شود کاری منتشر کند و با صدها هزار مخاطب ارتباط برقرار کند، یک شانس بزرگ است. زروئی این شانس را زمانی داشت. اما عصر احمدی نژاد دوران عجیبی شد. دورانی که نه می شد در کنار صاحبان قدرت نشست، نه می شد از آنان چنان فاصله گرفت که انگار وجود ندارند. بدبختی آدم قدبلندی مثل زروئی هم همین است که در هر جمعی باشد از دور هم به چشم می آید. زروئی پیش از اینکه به سی سالگی خوبی برسد یک دفعه پنجاه ساله شد، خبرهای بیماری اش اذیت می کند آدم را. اگر چه این موجود از همان ۲۵ سالگی هم پدربزرگانه شعر می گفت.

همیشه آرزو می کنم دوباره جایی پیدا کنیم و با زروئی به کاری بنشینم. کارهای نظری و تحقیقی اش را دوست ندارم. و شاید بدترین خطری که سالهاست تهدیدش می کند این است که مجبور است پشت نقابی باشد که خودش نیست. آن هم بزرگترین شاعر زمانه ما. البته هنوز به چهل و پنج سالگی هم نرسیده و هنوز بخش اصلی راه پیش پایش است. زمانی که من رفتم در مطبوعات دوم خردادی و طنز نوشتم از سر نصیحت و رفاقت برایم چنین نوشت:
برای دوست عزیزم سید ابراهیم نبوی -حفظه الله فی الدارین

خدمت مستطاب ذوالتکریم / حضرت شیخ ،سید ابراهیم/ به تو از جانب تمامی خلق / یک « سلام علیکم » از ته حلق/ یک « سلام علیک » طولانی / سرش این جا ، تهش بریتانی / یک « سلام » برین به سوز جگر / چون سلام شیوخ بر منبر/ بعد اظهار دوستی و سلام / دارد این بنده ، چار پنج کلام/ تو که در طنز صاحب نظری / مگر از کار ملک بی‌خبری؟/ طنز گفتند ، پایه می‌خواهد / نقد پر مایه … می‌خواهد/ در جهانی که مایه‌اش سختی است / … هم از ادات بدبختی است/ شد بسی آدم گرانمایه / کله پا با هزار من …/ صحبت از … است و شیرین است / شعر …که گفته‌اند این است!/ تو در این روزگار وانفسا / داخل باغ نیستی ، چه بسا/ شده در خطبه‌های آدینه / هتک اهل قلم ، نهادینه/ فی المثل شخص « اکبر گنجی » / – گرچه از حرف بنده می‌رنجی -/ می‌شود عاقبت هدر ، خونش / می‌گذارند دست کم ، …/ – اکبر گنجی آشنای من است / یار دیرین و با وفای من است/ می‌کنم کیف از نوشته‌ی او / صحبت تازه و برشته او/ می‌نویسند ، حیف ، بعد عدم / روی گورش « شهید راه قلم »!-/ آن چنان مرگ و این چنین مرده / هر که گفته شهید …خورده!
تو که در نقد و طنز، استادی ، / نه که از هفت دولت، آزادی/ می‌نویسی در آریا و نشاط / تند و بی‌احتیاط و با افراط / به خیالت که توی سوئیسی / که خودت ، دلبخواه بنویسی / تو که یک دفعه ، پنج – شش هفته / چوب در پاچه‌ات فرو رفته/ تو که زندان کشیده‌ای اخوی / طعم آن را چشیده‌ای اخوی/ می‌رسد ناگهان یکی الکی / از همین بچه‌های « ده‌نمکی »/ می‌نماید تو را میان گذر / امر معروف و نهی از منکر/ -آلت فعل او زبان خوش است / رویش البته یکی کمی ترش است/ می‌شود بیخت از زمین کنده / می‌روی لای دست « پوینده »
بود راننده‌ای زمان قدیم / شوفر خط شوش – شابدولعظیم/ در وصيت نوشت با فرزند / که بیا بشنو از پدر ، این پند/ گرمسافر تو را کند تحسین / که : « برو تندتر » نکن تمکین/ میل دارد هر آدمی لابد / که رسد زودتر به مقصد خود/ تو به گفتار خلق ، گوش نده / برو آهسته ، گاز توش نده/ اسب شد مبتلا به جفتک و …/ اشتر آهسته می‌رود شب و روز/ رفتم آهسته بنده تا مادرید / تند رفت آن یکی به قم نرسید
و آخر کار …. در اعتذار و ختم کلام فرماید:
الغرض ، بنده خیر خواه تو ام / مخلص لطف گاه گاه توام / «سین ، الف ، نونِ » مهربان منی / نور چشمی ، عزیز جان منی/ یک کمی تند می‌روی گاهی / ورنه خوبی ، گلی ، ملی ، ماهی/ شعر ما باعث مرارت شد / عذر می‌خواهم ار جسارت شد/ بهر تعظیم می‌شود دولا / دوستار صمیمی‌ات « مُلا »
( عکس از زروئی نصرآباد در روزهایی که با شهرام و ابوالفضل و عمران صلاحی در کیش بودیم. سال ۱۳۸۱ به گمانم و خوش گذشت

ابراهیم نبوی
مهرماه ۱۳۹۲





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>