میرزا حبیب اصفهانی


میرزا حبیب اصفهانی

سال تولد:۱۳۱۵ ه.ق
محل تولد: قريه بن چهارمحال از توابع اصفهان
سال وفات: ۱۳۷۵ ه.ق
محل وفات:ترکیه
برخی از آثار :
۱٫البسه مولانا نظام الدين محمود قاري يزدي
۲٫برگ سبز
۳٫ تذكره خط و خطاطان
۴٫حكايات و امثال
۵٫دبستان پارسي
۶٫دستور سخن
۷٫ديوان اطعمه مولانا ابواسحاق حلاج شيرازي
۸٫ترجمه «ژيل بلاس»
۹٫سرگذشت حاجي بابا اصفهاني
۱۰٫مجموعه اشعار

***

Mirza Habib Isfahani

Basic Information
name: Mirza Habib Isfahani
Gender: Male
Born:1898:,Isfahan,Iran
Died: 1956,Ottoman Empire
Education field:Law, Theology and literature
Education location: Baghdad
Occupation: translator ,writer and satirist
Name of his satire book(s):Translation of Gill Blas,Translation of The Adventures of Hajji Baba of Isfahan and Translation of The Misanthrope

***

نمونه آثار

در تولد و تربیت ژیل بلاس سانتیلانی

 

پدرم،بلاسِ سانتیلانی،پس از آن که مدتی دراز در راه اسپانیول سربازی کرد،رخت به زاد و بوم خویش،شهر سانتیلان کشید.از اواسط ناس آن جا دختری که نه چندان جوان بود به زنی خواست و پس از ده ماه من به دنیا آمدم.پس،از آن جا به شهر اویدو کوچیدند و درآن جا ناچار خواستند پیشه ای پیش گیرند.مادرم به پرستاری رفت وپدرم به جلوداری.چون از مال دنیا،بجز ماهیانه ی خود چیزی دیگر نداشتند،اگر خالوی راهبی نداشتمی،بیم آن بودی که بد به بار آیم.

خالویم برادر ِبزرگِ مادرم بودو پدر خوانده من.یکی را فرض کن با سه قدم و نیم قد و بالا،در غایت فربهی،سر به میانِ شانه ها فرو رفته،اینک خالوی من!

وانگهی،یکی از کشیشانی بود که بجز خوشگذرانی،یعنی خوش خوراکی،چیزی دیگر نمی دانند.ادرارش،یعنی وظیفه ی راهبی،که بدک نبود،کفایت معیشتش را می نمود.از همان کودکی مرا به خانه ی خود بُرد،تربیتم را به گردن گرفت.چندان زیرکم دید که خواست دانشور سازد.الفبایی خرید و خود به درس دادن برخاست.هم درین سُودا،سودِ او نیز کم از من نشد،چه در اثنای درس،به روان خواندن عبارت،که همیشه بیگانه بود،آشنا شد.به زور تکرار ،کار بجایی رسید که «رساله ی واجبات»را روان خواندن می توانست و پیش از آن هرگز این نتوانسته بود.آموختن زبان هم،لاتین بسیار می خواست ومصرف آن در کیسه اش می ماند،ولی افسوس که راهب بیچاره از اَمثله آن هم خبر نداشت.این بزرگوار،به تقریب_چه به تحقیق نمی توانم گفت_یکی از نادان ترین کشیشان بود.همچنین ،شنیدم که وظیفه اش در ازای فضل و دانش نبود،بلکه پاداش خدماتی محرمانه بود بجایچندین دخترک راهبه؛و آنان بنا به خاطر خود ،او را به سلک رهبانی در آورده بودند.لاجرم ناچار شد که مرا به زیر چوب و فلک استاد اندازد .پس،مرا به نزد آخوندی فرستاد که در آن شهر آخوند ترین همه شمرده می شد.

از تعلیم او چنان بهره ور شدم که در انجامِ پنج یا شش سال، اندکی از تألیفات یونانی و خیلکی از نظم ونثر لاتینی بیاموختم.همچنین در منطق بسیار کار کردم؛و در فن مناظره ماهرم ساخت.چندان مباحثه را دوست می داشتم که از آینده و رونده،گریبان آشنا و بیگانه را می گرفتم و طرح مسأله می کردم.اغلبِ اوقات با سوفسطایی مَشربان در می آویختم که مباحثه و جدل را از خدا می خواهند.آنگاه بایستی ما را دید:چه عربده ها،چه جُوش ها،چه خُروش ها،رنگ ها افروخته،رگ های گردن برخاسته،پره های بینی پُر از باد،دهان ها پُر از کف.ما را دیوانه بایستی گفت نه فرزانه.

باری در شهر به دانشمندی شهره گشتم.خالویم،به این خیال که بزودی بار گرانی از دوشش می افتد،ازین رهگذر خوشنود بود.روزی روی به من آورد که:«ای فرزند!زمان کودکی به سر آمد،اکنون هفده ساله ای باید به پیشرفت کوشید.من بر آنم که ترا به دارالفنون بزرگ شهر سالامانک فرستم.با این هوش و گُوشی که تو داری،در اندک مدتی آنجا به پایه و مایه ای می رسی.از برای توشه ی سفر هم طلایی چند با اَستر خود می دهم که به ده طلا خوب می ارزد.در آن جا اَستر را بفروش و تا کاری پیش گیری با بهای آن بگذران.»

تکلیفی به از این نمی توانست کرد،چرا که من«سفر می گفتم و جان می سپردم»اما به خودداری کوشیدم و سرور دل بپوشیدم.چون زمان رفتن در رسید چنان وا بنمودم که از هیچ دیگر ملول نیستم،مگر از جدایی خالوی بزرگوار که گردنم زیر بار منت اوست.باری،به این تدابیر دل بیچاره را بسوزانیدم،چنان که بیش از آن خرج راهم داد که اگر از ته دل خبر دار بودی،نمی دادی.

پیش از رفتن،به وداع پدر و مادر رفتم.الحق از وعظ و نصیحت هیچ کوتاهی نکردند.گفتند:«ای فرزند!تندرستی خالویت را از خداوند بخواه!عمر خود را با نیکنامی بگذران!کار ناشایسته پیش مگیر!و علی الخصوص به مال مردم چشم مدار!»پس از فصل مُشبع از پند و اندرز،دعای خیر خودشان را که تنها چشمداشتم بود به همراهم کردند.حالی بر اَستر خویش نشسته از شهر به در رفتم.

***

سقایی حاجی بابا از روی ناچاری


… قاطرچی از روی نصیحت گفت: فرزند، تو جوانی هستی مستعد و تنومند، زبانباز و خوش آواز، خنده رو، بذله گو. با آواز خوش مردم را به نوشیدن آب مشتاق می توانی ساخت و باریشخند و شوخی به دلها راه توانی یافت. زوارمشهد به خیال استحصال اجر و ثواب می آیند، برای نجات از دوزخ و وصول بهشت از هیچ چیز روگردان نیستند. كسی كه با ایشان به نام خیرات و مبرات بر می آید، از عطایا و صدقات ایشان كامیاب می گردد. بیا و به یاد لب تشنه كربلا آب بفروش. اما زنهار، در ظاهر عملت فی سبیل الله باشد ولی در باطن تا پول نگیری قطره ای آب به كسی ندهی! چون كسی آب نوشید، به چاپلوسی با عبارتهای آبدار بگو ـ  نوش جان، عاقبت، هنیئاً مریئاً، گوارا باشد، لب تشنه كربلا از شفاعت سیرابت سازد، از دست بریده عباس بن علی جام شفاعت بنوشی ! با این گونه  سخنان ریشخند كن كه ریشخند دردمندان خیلی كارها می كند. اما آوازت را چنان بلند برآر كه هر كسی بشنود،  و لطیفه ها و نكته ها چنان گوی كه همه كس بخندد و شعرها چنان خوان كه همه  را خوش آید. ساده لوحی و صاف درونی زوّاران را ببین كه با آن همه ترس و بیم تركمانان، از دیار دوردست خرجهای گزاف می كنند و به زیارت می آیند. با این گونه مردم چه كار نمی توان كرد؟ به آسانی همه را توان فریفت. عقلشان در چشم است، چشمشان را پرده تنگ خردی پوشیده، چه می بینند تا چه بفهمند؟ تو هر چه می گویی به نام خدا و پیغمبر بگو، دیگر كار مدار. من چند وقت پیش از این در همین جا همین كار كردم  و از پول سقایی یك قطار قاطر خریدم، اكنون اینم  كه  می بینی.

به قول قاطر چی عمل كردم مشكی تازه  خریدم  با بندی زنجیرین و كمربندی چرمین. قلاب خطایی چند به كمر دوختم و طاس چل قل هواللهی چند با زنگوله و منگوله به وی آویختم. دو سه روز مشك را در آب جفت (۱)خوابانده بعد از آن را پر از آب نموده داخل صحن تربت امام رضا شدم و نوبت هنرنمایی رسید. ا فتتاح سخنم اینكه:  سلام الله علی الحسین و لعنته الله علی قاتل الحسین:

آبی بنوش و لعنت حق بر یزید كن

جان را فدای مرقد شاه شهید كن

عجب آب خوش گواری دارم ،جگر تشنه را جلا می دهد، دندان را می ریزد،تشنه را سیراب وسیراب را تشنه می سازد. باغ بهشت را با این آب آبیاری می كنند. آتش دوزخ را با این آب  فرو می نشانند … چون دو روز به دستورالعمل قاطر چی رفتار كردم ، استاد شدم. معلوم است   در چنین كارها علم به دنبال عمل می آید.                                         

سقایان مشهد را همینكه چشم بر من افتاد، آب دهانشان خشك شد.  به هم چشمی  بر خاستند و به بهانه آنكه مرا حق سقایی در آنجا نیست. خواستند سرچشمه هنرم را ببندند، یعنی از آب انبارم  آب  ندهند.  اما دیدند كه حریف آب دندان و باب دندان نیست. قابل این است كه بزند و مشك همه را پاره كند، چشم پوشیدند. گویا خداوند مرا برای سقایی آفریده بوده است. آب گل آلود و بد بوی انبارها و سقاخانه ها را به نام آب زلال چشمه تسنبم و كوثر می فروختم و نمی دانید از پهلوی تشنگان چقدر می اندوختم. پول یك مشك را از ده  كس  می گرفتم و باز با پول می دادم. همیشه چشمم به دسته زوار تازه رس بود كه از راه نرسیده و غبار از چهره نشسته جام آب به دستشان می فشردم  كه بسم الله ، فی سبیل الله ، به شكرانه سلامت از آفات و بلا و به یاد لب تشنه بیابان كربلا جرعه آبی بنوشید. با گلاب مشهد منور سر و رو را معطر سازید. مشك آبی هم برای خدا سبیل كنید.  گاهگاه از اشعار میرزا  احمد نیز به آهنگ خوش می سرودم:

نظم

 

بكن ای  تشنه   رحمت  ، گلوتر

به   یاد  آبروی    حوض    كوثر

 

به  آب  آیینه  دل   صیقلی   كن

پس از دل  یاد  عباس  علی  كن

 

نه آب است این.  كه از کوثر نم است این

نه مشك است این، كه چاه زمزم است این

 

بود عین وی عیناً سلسبیلا

مزاج او مزاجاً زنجبیلا

 

 با آب و تاب این گونه اشعار را خاطر نشان زوار می ساختم كه اولین ثواب ،  ثواب نوشیدن آب  و  آب مشهد و آب من است. انعام  و احسان زوار به من  بیشمار بود، قطره ای از آبم به هدر نمی رفت و نكته ای  از اشعارم  هبا  نمی شد.    

 چون دهه عاشورا  رسید  كه ایرانیان را دیوانه مصیبت و عزا  و بدعت ای  بیجا  می سازد، خواستم من هم  هنر مشک گردانی بکنم. تعزیه روز عاشورا  در میدان ارگ، كه  تماشاخانه  ایام  محرم است، در حضور شاهزاده  والی خراسان  برپاشد. سال قبل سقایی ” گاومیش”  نام ،  در  مشك گردانی مسابقت از همگنان ربوده بود. گفتند كه از گاومیش باید برحذر بود كه   آلت جارحه  دارد  و  قوه منفعله ندارد. گوش ندادم.  وقت در رسید.  شاهزاده در سر ارگ  بر غرفه ای  بنشست. اكابر و اعیان  در برابرش بایستادند.  من به میان آمدم، سراپایم از زخم تیغ دلاكی خون آلود، تا كمر برهنه، مشكی در غایت بزرگی پر از آب  بردوش،  درزیر بارگران نفس نفس زنان آهسته آهسته تا به زیر غرفه آمدم و به آواز بلند به مدح  شاهزاده به مرثیه خواندن شروع كردم. شاهزاده را خوش آمد .  یك اشرفی  انعام انداخت.  مردم از احسان  او متعجب  و از حالت من متحیر شدند.  برای تأكید اثبات هنر، طفلی چند خواستم  و بر روی مشك سوار نمودم و دور دیگر هم افزودم. آوازه آفرین، آفرین از خلق بلند شد. از آفرینهای  حضار رگ غیرت و عرق خود بینیم  به حركت آمد.  طفلی دیگر خواستم بر مشك بنشانم. رقیبم ، گاومیش ، فرصت یافت.  خود به مشك برجست  و با طفلان بنشست.  اگر چه به روی بزرگواری خود نیاوردم و اندكی تحمل كردم، اما از مهره پشتم صدایی برخاست. كمرم خم و شانه ام از زور كبود گردید و سراپایم خراشیده شد.  مشك را برزمین نهادم و تا عارضه گرم بود دردی نیافتم ولی بعد از چند دقیقه معلوم شد كه گاو میش كار خود را كرده است و در من قدرت  مشك برداشتن  برجا نگذاشته. این بود كه اسباب سقایی را فروختم و با نفوذی كه از آب  و هوای سقایی اندوخته بودم ، حالم به از وقت  ورودم  به مشهد بود. علی قاطرچی، كه طرف مشورتم بود، به كرایه كشی به طهران رفته بود. دستم به نصیحتش نمی رسید. خواستم گاو میش را به مرافعه كشم و دیت بخواهم. گفتند بیهوده است:  عارضه تو در ظاهر عبارت از خدشه است و در شریعت دین خدشه را نص صریحی نیست.  خواستم وكیل مرافعه بگیرم، گفتند زنهار وكیل مگیر كه هم دعویت باطل می شود و هم آنچه داری از دستت می رود.  دعوا خران خواستند  دعوایم را به رایگان بخرند، راضی نشدم. باری كمرم شكست و صدایم در نیامد.

 

پاورقی:

 

 جفت = ماده ای شمیایی(Tanin)  در مجاورت پوست حیوان جسمی سخت تركیب می كند  و به همین جهت در چرمسازی مورد استفاده دارد.  ( از فرهنگ معین)    





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>