صادق هدایت


صادق هدایت

نام: صادق
نام خانوادگی: هدایت
محل تولد: تهران
سال تولد: ۲۸ بهمن ماه ۱۲۸۱ ه.ش
محل وفات: پاریس
تاریخ وفات: ۲۰ فروردین ماه ۱۳۳۰
اسامی مستعار: هادی صداقت، یاجوع و ماجوع، راستگو،رجبعلی خوش باور و….
همکاری با مطبوعات: سخن ،افسانه،موسیقی،مهر ،پیام نو، ترقی،وفا ،روزنامه امید،روزنامه مردم و…
نام فرزندان طبع:
وغ‌وغ ساهاب(با همکاری مسعود فرزاد )
بوف کور
علویه خانم
حاجی آقا
ولنگاری
توپ مرواری
سگ ولگرد

****
Sadeq Hedayat
First name: Sadeq
Last name: Hedayat
Gender: Male
Born:17 February ,1903,Tehran, Iran
Died:4 April ,1951, Paris, France
(Buried in the Père Lachaise cemetery that is located Paris, France)
Occupation: satirist, writer and translator
Education location: Tehran ,Belgium and France
Cooperation with magazines: Sokhan, Afsane, Omid, Mardom
Name of his satire book(s):Tūp-e morvari , Vagh Vagh Sahāb, Alaviye Khānum, Būf-e kūr, Velengārī, Hājī āqā

****
قصه خارکن

جونم واستون بگه آقام که شما باشید در ایام قدیم خارکنی بود که بیرون شهر بود.چه می شود کرد ؟ این خار کن خار می کند ؛ این هم کارش بود ، دیگر چه می شود کرد ؟ یکی از این روزها این خارکن هی خار کند و خار کند، تا نزدیک غروب کوله باره خارش را کول گرفت و رفت در دکان نانوایی که خارهایش را بفروشد ،جونم واستون بگوید آقام که شما باشید خارها را به نونواهه فروخت یک دونه نون سنگگ گرفت رفتش به طرف خونشون.
حالا خارکن را اینجا داشته باشیم بریم سر خونه خارکن . فکر بکنید مثلآ خونه خار کن چه افتضاحی باید باشد! این خارکن یک اطاق دود زده کاه گلی داشت با یک زن شلخته که اسمش سکینه سلطان بود و یک پسر دو ساله که اسمش را « حسن علی جعفر » گذاشته بود ، چه می شود کرد آخر خارکن هم دل داشت و چون آرزوی پسر داشت اسم سه تا پسر را روی بچه یکی یک دانه اش گذاشته بود این حسن علی جعفر از دارایی دنیای دون ، یک شکم گنده داشت مثل طبل که دو پای لاغر زردنبو پشتش آویزان بود و زندگی او فقط دو حالت داشت :
۱ – گریه میکرد از ننه اش نون میخواست .
۲ – مشغول خوردن بود
مادرش هم که از دست او کلافه میشد یک تیکه نون به دستش میداد و دو تا بامبچه تو سرش میزد او را ور می داشت می گذاشت بیرون در اتاقش و در را از پشت می بست.طفل معصوم بیگناه هم آن تکه نان را در خاک و خل می مالید به مفش آلوده میکرد.ونگ میزد آن را به نیش می کشید.چه می شود کرد ؟ آن وقت سکینه سلطان دامن چادر نمازش را به پشتش گره میزد و مشغول ظفت و رفت خانه اش می شد.
حالا این ها را بگذاریم به حال خودشان ببینیم چه بسر خار کن آمد .جونم واستون بگوید آقام که شما باشید خارکن همینطور نان را زیر بغلش گرفته بود و به طرف خونشون میرفت وقتی که جلو در خونشون رسید هوا تاریک شده بود پس معلوم میشود که خونه شون خیلی دور بوده؛ هیچی. همین که جلو در خونشون رسید سه تا تلنگر بدر خونه شون زد .سکینه سلطان آمد در را به رویش باز کرد خار کن بیچاره خسته و مانده داسش را انداخت کنار اطاق و نان را گذاشت رو کرسی، چون فراموش کردیم بگوییم که زمستان خیلی سردی بود و خارکن تیک تیک میلرزید.

شعر :
زمستانی بس سرد و سخت بود،
یک دانه برگ بر درخت نبود.

عربیه
التشاء باردتی و المحن،
فی قلب فقیر خارکن

« حسن علی جعفر » سرشب شامش را خورده بود و یک طرف کرسی خوابیده بود و خواب نان و پنیر میدید. جونم واستون بگوید خارکن کفش های خیسش را کند و رفت زیر کرسی بعد رویش را کرد به سکینه سلطان گفت : « ضعیفه امشب چی داریم ؟ » سکینه سلطان هم رفت از روی رف یک کاسه آش رشته که از ظهر نیگهداشته بود – چون ناهارشان آش رشته بود – آورد روی کرسی گذاشت یک قاشق ور داشت و خارکن هم یک قاشق، و مشغول تغذیه آش شدند.همین که کاسه به ته کشید، خارکن دور آن را انگشت انداخت و هرت کشید، سکینه سلطان چراغ را فوت کرد و رفت پهلوی خارکن زیر کرسی عارق زدند و به خواب ناز در آغوش یکدیگر خوابیدند.

لطیفه :
چه خوش بود که دو عاشق به وقت خواب اندر
خورند آش رشته و بخوابند بغل یکدیگر !

خیل روشنایی بر لشکر ظلمت چیره شد و از لای درز در نور آفتاب جهان تاب به اطاق خارکن تراویدن گرفت . سکینه سلطان چشم هایش را مالاند بلند شد « حسن علی جعفر » هم که در همین وقت بیدار شد شروع کرد به اظهار الم از گرسنگی و گریه و بی طاقتی کردن و مثل انار آن میان ترکید.مادرش یک تکه نان خشک از روی رف برداشت و آب زد و به دست او داد و خودش مشغول آتش کردن سمار حلبی گردید.چایی دم شد و ” حسن علی جعفر ” چهار تکه نان را با چایی صرف کرد.ولی خارکن به همان حالت خوابیده بود، لام تا کام از جایش تکان نمی خورد.اول سکینه سلطان ظرف ها را به هم زد و مخصوصآ بلند بلند به « حسن قلی جعفر » فحش داد تا شاید خارکن بیدار بشود، ولی فایده نکرد.تا اینکه بالاخره رفت شانه خارکن را گرفت تکان داد ،یک مرتبه خارکن از جایش پرید و گفت :
«-چه خبر شده ؟
سکینه سلطان :_ می خواهی چه شده باشد ؟ پاشو پاشو مردکه خرس گنده قباحت دارد، لنگ ظهر است قند و چایی نداریم، برو خار بکن، زود باش پاشو.»
خار کن بلند شد در را باز کرد ولی چه دید ! روی صحرا تپه تپه برف نشسته بود، رو کرد به زنش گفت :
«- ای فلان فلان شده آخر مگر کوری نمی بینی ؟ چطور می خواهی که من برم خار بکنم؟»
همین طور که آنها به مرادشان رسیدند شما هم به مرادتان برسید
بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم ماست بود
قصه ای ما راست بود
بالا رفتیم دوغ بود پایین امدیم دوغ بود
قصه ی ما دروغ بود
قصه ما به سر رسید غلاغه به خونش نرسید!

***
قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود)

ديشب رفتم به تماشاي تيارت:« طوفان عشق خون آلود»
که اعلان شده بود شروع مي شود خيلي زود
ولي برعکس خيلي دير شروع کردند؛
مردم را از انتظار ذله کردند.
پيس به قلم نويسنده ي شهير بي نظيري بود؛
که «شکسپير» و«مولير» و «گوته »را از رو برده بود؛
هم درام ، هم ترادژي ، هم کمدي ،هم اخلاقی.
هم اجتماعی،هم تاريخي،هم تفریحی،هم ادبي.
هم اپراکميک و هم دراماتيک،
روي هم رفته تيارتي بود آنتيک.
***
پرده چون پس رفت،يک ضعيفه شد پديد،
يک نفر جوان گردن کلفتي به او عشق مي ورزيد.
جوان قلب خود را گرفته بود در چنگول ،
با بيانات احساساتي ضعيفه را کرده بود مشغول؛
جوان:آوخ آوخ چه دل سنگي داري،
چه دهان غنچه ي تنگي داري.
دل من از فراق تو بريان است،
چشمم از دوري جمال تو هميشه گريان است.
ديشب از غصه وغم کم خفته ام،
ابيات زيادي به هم بافته و گفته ام.
شعرهايي که در مدح تو ساختم،
شرح مي دهد که چه گونه به تو دل باختم.
نه شب خواب دارم، نه روز خوراک.
نه کفشم را واکس مي زنم ، نه اتو مي زنم به فراک.
آوخ طوفان عشقم غريدن گرفت،
هيهات خون قلبم جهيدن گرفت.
آهنگ آسماني صدايت چنگ مي زند به دلم،
هر کجا مي روم درد عشق تو نمي کند ولم.
تو را که مي بينم قلبم مي زند تپ وتوپ،
نه دلم هواي سينما مي کند نه رفتن کلوپ.
چون صدايت را مي شنوم روحم زنده مي شود،
همين که از تو دور ميشوم دلم از جا کنده مي شود،
مه جبين خانم:بگو به من مقصود تو چيست؟
از اين سخنان جسورانه آخر سود تو چيست؟
پرده عصمت مرا تو ناسور کردي.
شرم و حيا را ازچشم من تو دور کردي.
من پرنده بي گناه و لطيفي بودم؛
من دوشيزه ي پاک و ظريفي بودم؛
آمدي با کثافت خودت مرا آلوده کردي؛
غم وغصه را روي قلبم توده کردي.
اما من به درد عشق تو جنايتکار مبتلام،
چون عشقم به جنايت آلوده شده ديگر زندگي نمي خام.
اينک بر لب پرتگاه ابديت وايساده ام،
هيچ تغيير نخواهد داد در اراده ام،
خود را پرت خواهم کرد در اعماق مغاک هولناک،
مي ميرم و تو…
سوفلور:« نيست اين جا جاي مردن اي مه جبين،
رلت را فراموش کرده اي حواست را جمع کن».
مه جبين:نيست اين جا جاي مردن اي مه جبين !
رلت يادت رفت_حواست کجاست؟
سوفلور:حرف هاي مرا تکرار نکن،
گوشت را بيار جلو بشنو چي مي گم.
مه جبين :حرف هاي مرا تکرار نکن تو_
گوش تو جلو آمد چي گفت؟
اين جا مردم دست زده خنده سر دادند-مه جبين دست پاچه شد و دولا شد از سوفلور بپرسد چه بايد کرد.
زلفش به بند عينک سوفلور گير کرد،وچون سرش را بلند کردحرف هاي خود رابزندعينک سوفلور
را همراه گيس خود برد.سوفلور عصباني شده بود يکهو جست زد هوا ودست انداخت که عينک خود را به دست آورد غافل از آن که مه جبين خانم کلاه گيس عاريه دارد.کلاه گيس کنده شد ، سر کچل مه جبين خانم ،زينت افزاي منظره تيارت گرديد.مردم سوت زدند و پا کوبيدند.دراين موقع جوان عاشق پيشه آمد و با ملايمت کلاه گيس را روی سر معشوق گذاشت ودنباله ي پيس را از يک خرده پايين تر گرفت و چنين گفت:

جوان_:من به سان بلبل شوريده ام
مدت مديدي است از گل روي تودوريده ام
وا اسفا سخت ماتم زده شده ام مگر نمي بيني!!!؟
چرا با احساسات لطيفه ي من ابراز موافقت نمي کني و مي خواهي از من دوري بگزيني؟
حقا که تو بسيار بي وفايي اي عزيز-
من هر شب مجبور خواهم شد از فراق تو اشک بريزم بريز،
اما ني،ني من خود را زنده نخواهم نهاد-
از رأي خود برگرد و با وصال فوري خود دل شکسته بنما شاد.
مه جبين خانم:ممکن نيست –من حتماً خود را خواهم کشت،تا ديگر از وجدان خود نشنوم سخنان
درشت.
جوان:پس من به فوريت خود را قتل عام مي کنم-
در راه عشق تو فداکاري مي کنم.
تا عبرت بگيرند ساير دوشيزه ها با عشاق خود اين قدر ننمايند جفا.
جوان به قصد انتحار قمچيل کشيد-مه جبين خانم طاقت نياورد .
از وحشت عشق جيغي زد وسکته مليح کرد و مرد.
جوان گفت_:هان اي عشق و وفاداری
تو نام پوچي هستي ای زندگي، ديگر فايده نداري.
سپس قمچيل دروغي را سه بار دور سر خود گردانيد-
سپس قمچيل دروغي را سه بار دور سر خود گردانيد-سپس در زير بغل (يعني قلب) خود کرد فورو،
سپس سه مرتبه دور خود چون مرغ سرکنده چرخ زد،
سپس آمد دم نعش معشوقه خورد زمين روي او،
پرده پايين افتاد و مردم دست زدند-
پي در پي هورا کشيدند.
چون که بهتر از اين پيس-
در عمرش نديده بود هيچ کس!

***

قضیه مرثیه شاعر

یک شاعر عالی قدر بود در کمپانی
که ازو صادر می شد اشعار بی معنی.
آمد یک قضیه اخلاقی و اجتماعی
تو شعر در بیاورد اما سکته کرد نا گاهی.
اول او کردش سکته ملیح،
بعد سکته وقیح و پس قبیح؛
بالاخره جان به جان آفرین سپرد،
از این دنیای دون رختش را ورداشت و برد:
لبیک حق را این چنین اجابت کرد،
دنیا ئی را از شر اشعار خودش راحت کرد؛
رفت و با ملائک محشور گردید،
افسوس که از رفقایش دور گردید.
اگر او بود دست ما را از پشت می بست ،
راه ترقی را به روی ما ها می بست.
از این جهت بهتر شد که او مرد،
گورش را گم کرد و زود تشریفاتش را برد .
اما حالا از او قدردانی می کنیم ،
برایش مرثیه خوانی می کنیم؛
تا زنده ها بدانند که ما قدر دانیم،
قدر اسیران خاک را ما خوب می دانیم .
اگر زنده بود فحشش میدادیم؛
تو مجامع خودمان راهش نمی دادیم.
اما چون تصمیم داریم ترقی بکنیم :
اینست که از مردنش اظهار تاسف می کنیم.





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

دیدگاه ها :

  1. سینا says:

    عالی.چه می شود کرد ؟:))

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>