زرویی در کتاب دگرخند

آخرین نقیضه ی نثری که در سال های اخیر تالیف یافته ، تذکره المقامات ،نوشته ی ابوالفضل زرویی نصرآباد مشهور به ملا نصرالدین از همکاران کیومرث صابری«گل آقا» است.نوشتن قطعات این تذکره، نخست بار از سی و یک اردیبهشت ۱۳۷۰ در مجله ی گل آقا آغاز شد تا آنکه در سال ۱۳۷۶ چاپ اول مجموعه آن در کتابی به همین نام انتشار یافت.

چنانچه از نام آن نیز پیداست، مولف تذکره المقامات ،آن را بر اساس تذکره الاولیاء عطار و نیز حالات و مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر نوشته ی محمد بن المنور ،نقیضه سازی کرده است و حق آن است که از تمام نقیضه سازان طنز که من شناخته ام(جز برخی قطعات تذکره یخچالیه مذهب اصفهانی)برتر و شیواتر و زبان آن استوارتر و طنز آن گزنده تر و شیرین تر است.

از تذکره یخچالیه بدان سبب پیش نیست که موضوعات قطعات آن مانند برخی قطعات التفاصیل توللی ،متاسفانه غالبا اشخاص سیاسی اند و این امر به هر اثر زیبایی ،جنبه ژورنالیستی خواهد داد.زیرا در آینده و با فرآموش شدن افراد،جذابیت چنین قطعات نیز کم خواهد شد.زیرا تلمیحات و اشارات در آنها غالبا به کارهایی بر می گردد که اشخاص به مناسبت مشاغل سیاسی خود انجام می داده اند و طبعا با گذشت زمان نمک و ملاحت خود را از دست خواهد داد.

و به راستی حیف از این استعداد بسیار خوب و ذوق شگرف زرویی نصرآباد که این استعداد و ذوق را در موضوعاتی خرج کرده است که سریعا فرآموش خواهند شد.

از هوشمندی چون او انتظار می رفت موضوعات و زمینه های«ماندنی تر» را با قلم بسیار شیرین خود ،خواندنی کند تا از بلای ژورنالیسم فاصله گرفته باشد.

به جای هر سخن دیگر ،دو نمونه از کار زیبای ماندنی تر او را با هم بخوانیم:

ذکر«كيومرث صابري»-حفظه الله-

آن رونده راه صواب، آن زننده حرف حساب، آن طوطي وادي شكر خايي. آن صاحب منصب گل‌آقايي، آن منتقد طريقت جابري، مولانا «كيومرث صابري»- دامت توفيقاته- شيخ الشيوخ طنازان عصر خود بود.

برخي مغرضين گويند: ابتداي كار او آن بود كه از فومنات آمده بود و شيخنا «سيد محمود دعايي» كه از اجله ی زعماي جريده ی « اطلاعات» است، با بعضي اصحاب خاص در شارع عام مي‌رفت و با مولانا «جلال‌الدين رفيع» مي‌گفت: «مارا مي‌بايد تا شخصي گيج و گول بياريم و بعضي امورات جريده به او سپاريم. كه عقلا در كار ما در مانده‌اند.» مگر اين مرد – حفظه‌اللـه- بر آنجا مي‌گذشت و اين سخن شنيد. پس در دامن شيخ آويخت كه: «يا شيخ! مرا كاري ده.» گفت: «نامت چيست؟»

گفت: «گول آغا!» پس گفت: «اي‌جلال! ما به مسمّي راضي بوديم و اين مرد اسمش هم در همان راستاست! دامنش از كف مده كه راست كارماست! »

نقل است كه در جواني تعمير ماشين مي‌كرد. وقتي ماشين پيش او بردند كه تعمير كن. ساعتي نگذشت كه كرد. پس بر طريق «پُز» با ايشان گفت كه: «ما اينيم!» چون نظر كردند، سوپاپ در دستش ديدند و پنداشتند كه يعني گفت: «ما سوفافيم!» و اين كه او را سوپاپ مي‌گويند، هم از اين جهت است نه به جهات ديگر(!)

نقل است كه مولانا حبيبي در زهد بدان درجه بود كه جز نان خالي نخوردي و نام كباب و غيره نبردي و از ذكر نام اينها نيز اِباداشتي،مگر شرح كباب خوردن گل‌آقا و مريدان با او گفتند. پس به گل‌آقا نامه برداشت كه: «لاف غمخواري مردمان مي‌زني و در خفا با اصحاب، كباب نيم متري مي‌خوري؟!» چون اين بر گل‌آقا و اصحاب خواندند، فرمود تا شاغلام جوابي به قاعده دهد. مولانا شاغلام بر پشت آن رقعه نبشت: «حرف حساب را جواب نيست» و باز پس فرستاد.

او را گفتند: «حرف حساب چيست؟» گفت: ««آن است كه قَلّ است و دَلّ است و اطنباش مُمِلّ نيست و ايجازش مُخِلّ نيست.» اين سخن پيش مولانا غضنفر بردند كه: «ترجمت كن»! گفت: «ترجمت ندانم. ليك آن قدر دانم كه حرف حساب، آن است كه به واسطه آن، به نعل و ميخ مي‌زنند و از چپ و راست مي‌خوردند! »

نقل است كه مچ‌گيري مي‌كرد و حالگيري مي‌كرد. چنان كه روزي به هيأت دولت رفته بود. گفت: «بي‌انصافي راه بر محموله كاغذ ما بسته‌است.» مگر مولانا «وهاجي» كه وزارت بازرگاني داشت، آنجا بود. گفت: «ما كي چنين كرده‌ايم؟» پس همگي دانستند كه كار كار اوست – حفظه‌‌اللـه-.

نقل است كه «تويوتا»يش دزديدند. شكايت به حاكم برد. به زندانش كردند گفت: «مال من دزديده‌اند. از چيست كه مرا به زندان مي‌بريد؟» گفتند: «از آن كه پيش از هر چيز، مي‌بايدت تا ثابت كني كه با اين مايه بي مايگي(!)، تويوتا، چگونه خريده بوده‌اي؟!»

گويند: نَفشس شيخ ما- سلمه اللـه- از جاي گرم در مي‌آمد. چنان كه مريدي يك صبحدم تا شام در صف ايستاده بود. مگر با اخم بر زبانش رفت كه: «اين چقدر دراز است!» پس با مريد گفت: «برو كه توصحبت ما را نشايي. از آن‌كه:

خنده رو هر كه نيست از ما نيست

اخم در چنته گل‌آقا نيست!»

وقتي ديگر گفت: «اگر معاون اول، به جاي يكي، شش تن بودي، نان ما توي روغن بودي!»

نقل است كه وقتي تند رفته بود. به سِرَّش ندا كردند كه: «اي بنده خدا! هيچ از شاخ گربه ياد نكني و بدين تندي، نترسي كه نَفَست بگيرد.» گفت: «چرا.» باز به سرّش ندا كردند كه: «يا خائف من الشاخ الپيشي، اذهب بارتعاش و آتي يواش يواش!» يعني: «همين طور برو كه داري خوب مي‌روي!»

شبي در مناجات مي‌گفت: «خدايا، بر مشكلات مردم بيفزا.» گفتند: «اين چه دعاست؟» گفت: «ما به نوشتن مشكلات مردم نان مي‌خوريم، هرچه مشكل مردمان بيشتر، وضع‌ما بهتر!»

نقل است كه گفت: مرد آن مرد است كه چون جريده نويسد، چنان نويسد كه چپ را خوش آيد و راست را، موافق را خوش‌آيد و مخالف را، دوست را خوش آيد و دشمن را، ظالم را خوش آيد و مظلوم را، حاكم را خوش‌آيد و… »و با اين همه، گفتي كه:« ما«سوفاف!» نباشيم و اين كنيت بر مابسته‌اند!» والـله اعلم.

ذکر«محمد خاتمی»-حفظه الله-

آن دارنده ی شغل خطیر،آن وزیر بی نظیر،آن شایسته ی سروری،آن صاحب محاسن جوهری،آن دارای کرامت و بخشش حاتمی،مرشد الوزرا«محمد خاتمی»وزیر ارشاد زمان خود بود و از مشایخ بود و هم اوست که گفته اند:«اگر نبود،کار جهان از این که هست،بدتر بود!»

روزی اصحاب بر او دیوان شمس می خواندند.به این بیت رسیدند که:

هر طرف آواز عشق،می رسد از «چپ» و«راست»

ما به «فلک» می رویم،عزم تماشا که راست؟

چون این بشنید،سخت در عجب شد و گفت:«ما نیز ،زمانی از چپ و راست گریزان بودیم و بر اوج «کیهان»بودیم،دریغا که دست تقدیر،به حضیض وزارت مان افکند!»

و هم او گفت:«توریست بد است»وگفت:«جهانگرد خوب است»وگفت:«سیّاح از این هر دو،بهتر!»

نقل است که بسیار مجاهده کرده بود یکی آن که در جوانی،به «هامبورغ»رفته بود از بلاد «ژرمانیه»!

او را به امر«سیاحت و زیارت»اهتمامی وافر بود .گویند کسی گفتش:«چرا بیشتر،از نور چشمان بر گزینی و به حج فرستی؟»گفت:«از آن جهت که این فرقه را بر من محبتی تمام است ترسم که از شدت دوستی ای که با من دارند ،جان از تن شان بر آید و تا حج دیگر نمانند!»

مگر وقتی اجازه ی نشر کتابی داده بود.معارضین بر او اشکال کردند و جراید،مقالتها نوشتند .اصحاب ،شرح قضایا با وی گفتند.گفت:«مرد آن است که گوش بدین جنجالها ندهد.»

نقل است که روزی گُم شده بود .مولانا «محمد هاشمی»-حفظه الله تعالی-که در آن عهد،ریاست «جام جم» داشت ،در فراق او بسیار گریستی از برای قرار او به دیوان حافظ تفأل کردند این بیت آمد:

دلی که غیب نمای است و«جام جم»دارد

ز «خاتمی» که دمی گم شود چه غم دارد؟

پس بعد از دو روز،این مرد-ادام الله طول وزارته الشریف-پیدا آمد!

گویند:به روشنفکرانش،عنایتی و این جماعت را بدو،ارادتی بود هم از این روی،جمعی از هم کسوتانش به تیغ زبان نواختندی،به روز های آدینه!و او را باکی از این نبود که گفتی:«ما کار از روی برنامه می کنیم،نه به غوغای عوام!»دلیر مردا که او بود-حفظه الله-!

***

کوتاه ترین و رساترین معرفی از نویسنده تذکره المقامات را در سالنامه سال ۱۳۷۴ مجله گل آقا می توان دید:

…ابوالفضل زرویی نصرآباد، در سال ۱۳۴۸ در تهران به دنیا آمد.تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در احمد آباد مستوفی و شاد آباد به پایان برد و با اخذ دیپلم اقتصاد از دبیرستان «شهید بیات مقدم» فارغ التحصیل شد.در سال ۱۳۷۱ درجه لیسانس ادبیات فارسی گرفت و تحصیلات فوق لیسانس ادبیات فارسی را با نوشتن رساله ای تحت عنوان«طنز و انتقاد» در ادبیات بعد از انقلاب اسلامی با درجه بسیار خوب به پایان برد.او طنزپردازی را از سال ۱۳۶۸ آغاز کرد .زرویی در کار طنز،شعر هم می سراید.اما شهرت او در کارطنز ،از مقالاتی است که با عنوان«تذکره المقامات» و با نام مستعار «ملانصرالدین» در هفته نامه گل آقا به چاپ رسیده است.

«کیومرث صابری فومنی»(گل آقا) درباره او می گوید:«زرویی» از معدود کسانی است که در تحقیقات طنز ،صاحب علم و تجربه است و با وجود جوانی ،حرف و حکمش در تحقیقات طنز، حتی در بین پیشکسوت ها از اعتبار بسیاری برخوردار است.در کار تحقیق ،قلم انتقادی دارد.نثر را روشن و پاکیزه می نویسد و در ادبیات فارسی،مطالعه و اطلاعات نسبتا عمیق دارد…پیشکسوتان عرصه ی طنز و تحقیق در امروز «ابوالفضل زرویی نصرآباد»فردایی درخشان در پهنه طنز و تحقیق می بینند و اگر امکانات ادامه ی این هر دو راه برایش فراهم باشد.بی گمان در آینده، از استوانه های این هر دو عرصه خواهد بود…

و این هم نقیضه ای «گلستان وار» از او:

حکایت

در بیان جدال ملا با مدعی!

یکی را دیدم در مجلسی نشسته و مباحثه در پیوسته، دهان به انتقاد گشاده و در پوستین دولتیان افتاده که: اینان جماعتی به ظاهر درویشند و در باطن ، صاحب ملک و ویلا در تجریشند!

قطعه:

این حدیثم به خاطر است که گفت نیمه شب، یک نفر نهاوندی:

«کــــاش آنان که صــاحب دِرمند التــفاتی به مـــا نماینــدی!»

و از عوارض «کابینه نشینی» غرور است، نبینی که چون پشت «اتول»نشینند. احوال پیادگان نبینند، بر جهند و بتازند و پا نهند و بگازند!

قطعه:

دوش که کوبیدی از عقب به ژیانم شد سبب خرج و اعتذار و تأسف

«تند مران ای دلیل ره کـــه مبادا» باز،کنی با ژیـــان بنــده تصــادف!

چون سخن بدین جا رسانید، با خویش گفتم: نقض رأی خردمندان است نابینا بر سر چاه دیدن و آستینش نکشیدن؛ که گفته اند: « احذروا من الچاه و انّی رأیتُ فی الچاه سولاخاً گشاداً!» و هم در این معنی گفته اند:

قطعه:

خوش آمد این سـخن ما را ،پــریروز کــــه می فرمود بد جنسی کلک باز

چو می بینی که نابینا و چاه است تو نیکی می کن و در چاهش انداز!

گفتم:«این که گفتی خلاف شرط مروّت است و ناقض اصول فتوّت، که اهل دولت گر چه به ظاهر غرق تنعمّند، در باطن، غمگسار مردمند.

قطعه فی التنبیه!

ای که محروم و فقیری، گله از بخت مکن

هر چه رزقت شده، بستان و بنه بر سر چشم

حســــرت زنــــدگی دولتیان نیز مـــخور

که غم بیش و کم و سود و زیان، یعنی پشم!

و بزرگی و دولت، به طالع و جوهر آدمی است، چنان که در امثال چینی آمده است:

یعنی :« قبای وزارت ، اگر چه ساسون خورش زیاد است، بر تن بیچارگان گشاد است.»

ایضاً قطعه:

در طــالع تونیست جــز افـــــلاس، ای رفیق

بیخود چه مــــی بری به بزرگان قوم،رشک

آن می شوی که جوهرت از آن سرشته اند

کَز نی، شکر برآید و از مشکُ دوغ، کشک

گفت: آری ، لیکن قبای خدمت می پوشند تا در رفع مضایق بکوشند، نه آن که از ثدی خلایق بدوشند!

بیت:

مَر این گلّه را فکر تیمار باش شبانی نه مختص دوشیدن است

دیروز نکـــردند، کــه: «اضطرار موقعیت جنـــگی است.» و امـروز نکنند، که:« هنگامه ی تهاجم فرهنگی است!»

قطعه:

یادت آید که چند روزی پیــش می شدی سوی خانه با شادی

گفتم : از راه لطف، چیزی ده! لــب گشودی و وعده ام دادی !

گفتم: «خطا گفتی؛که اینان مقبول مردمان سعیدند.» گفت:« نه، که اهل وعده و وعیدند!» گفتم: « چه حجت از این محکمتر که درد مردمان، گوش می کنند؟» گفت: «چه حاصل؟ که می شنوند و فراموش می کنند!»

بیت:

طبیبا، رو، مَنِه بر قلب من گوش وگر هِشتی، مکن درمان فراموش

چون به مباحثه با او بر نیامدم، گریبانش گرفتم، زنخدانم گرفت.

و ایضاً بیت:

نه پروای پاسخ، نه یارایِ گفت که دشمن قوی بود و گردن کلفت!

مشت در پهلویم کوفت، چنگ در مویش زدم، دندان مصنوعیم به مشت آهنین شکانید!

بیت مصنوعی!

مرا شکست و فرو ریخت هر چه دندان بود!

که نرخ هر عددش سی هزار تومان بود!

چون دیدم که سنبه پر زور است و ادامه ی دعوا از مصلحت دور است، لاجرم دست از درشتی کشیدم و زیر لب نالیدم که :« ای ملا، ننشستی تا گریبانت دریدند و حسابت رسیدند!»

قطعه:

«بلوف» زدی و نپنداشتی که آخر کار

رسد کسی که به خوبی دهد جواب تو را

حساب کــار نکردی و مـی ندانستی

کـــه مــدّعی برسد لاجـــرم حساب تو را

این حکایت آوردم تا آنان که اهل بحثند، درس کُشتی کچ و کاراته بخوانند تا در مباحثه در نمانند!

علی موسوی گرمارودی

به نقل از کتاب دگرخند





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>