عمران صلاحی


نام
: عمران
نام خانوادگی: صلاحی
محل تولد:امیریه تهران
سال تولد: دهم اسفند سال ۱۳۲۵
محل وفات: تهران
تاریخ وفات: ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵
اسامی مستعار: ابوقراضه، بلاتکلیف، کمال تعجب، زرشک، تمشک، ابوطیاره، پیت حلبی، آب حوضی، زنبور، بچه‌ی جوادیه، مراد محبی، جواد مخفی، راقم این سطور و…
نام فرزندان طبع:
طنزآوران امروز ایران با همکاری بیژن اسدی‌پور (۱۳۴۹)
گریه در آب (۱۳۵۳)
قطاری در مه (۱۳۵۵)
ایستگاه بین راه (۱۳۵۶)
هفدهم (۱۳۵۸)
پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱، به زبان ترکی آذربایجانی)
رویاهای مرد نیلوفری (۱۳۷۰)
شاید باور نکنید (۱۳۷۴، چاپ سوئد)
یک لب و هزار خنده (۱۳۷۷)
حالا حکایت ماست (۱۳۷۷)
گزینه اشعار (۱۳۷۸)
آی نسیم سحری (۱۳۷۹)
ناگاه یک نگاه (۱۳۷۹)
ملا نصرالدین (۱۳۷۹)
از گلستان من ببر ورقی (۱۳۷۹)
باران پنهان (۱۳۷۹)
هزار و یک آینه (۱۳۸۰)
آینا کیمی (به زبان ترکی آذربایجانی، ۱۳۸۰)
تفریحات سالم
طنز سعدی در گلستان و بوستان
زبان‌بسته‌ها (منتخبی از قصه‌های حیوانات به نظم)
عملیات عمرانی
خنده سازان و خنده پردازان
موسیقی عطر گل سرخ
مرا بنام کوچکم صدا بزن

***

Emran Salahi

Basic Information
First name: Emran
Last name: Salahi
Gender: Male
Born
۱ March,1947,Amirie,Tehran, Iran
Died
۳ October ,2006,Tehran, Iran
Buried in the Behesht-e Zahra cemetery that is located outside of Tehran on the southwest side, Iran
Occupation: satirist, Poet ,researcher ,translator and Journalist
Cooperation with magazines: Towfigh, Khoushe ,Golagha, Khorjin, Bokhara

***
نمونه آثار

تو کوچه دارن منو می زنن
تو کوچه دارن منو می کشن
تو بیا نذار منو بزنن
تو بیا نذار منو بکشن
میله ها می خوان آسمونو خط خطی کنن
تو بیا نذار
واسه یه دونه ستاره
اینا
چشم خورشید و می خوان در آرن
اگه یه روزی دستم برسه
سنگو می زنم شیشه میشکونم
اگه یه روزی دستم برسه
با سنگ می زنم توی چشمشون
یه کاری کردم اونجاشون سوخته
حالا هر کاری می خوان ، بکنن
پدرسوخته ها خیال می کنن من نمی فهمم
– آقا اجازه س ما بریم بیرون ؟
– آقا اجازه س بریم دس به آب ؟
– آقا اجازه س انگشتمونو
تو دماغمون
فرو بکنیم ؟
– اجازه می دین آواز بخونیم ؟
– اجازه می دین نفس بکشیم ؟
– اجازه می دین ریشه از زمین شیره بمیکه ؟
– اجازه می دین آبا از کوها سرازیر بشن ؟
– اجازه می دین گلا وا بشن ؟
– اجازه می دین برگا سبز بشن ؟
– اجازه می دین مرغا رو هوا گشتی بزنن ؟
همه ش اجازه
همه ش اجازه
بعد ازین دیگه خودم می دونم
*
– چیزی نگو
– چشم
– حرفی نزن
– چشم
– چشم هم نگو
– چشم !
من دیگه دارم منفجر می شم
*
بچه ها اگه شیطونی کنن
معلومه دیگه کتک می خورن
اما من می خوام
بچه ها همه ش شیطونی کنن
بزنن سر و کله بشکونن
برن پای خط
به مسافرا
حواله بدن
سنگو ول کنن وسط شیشه
کتک بخورن
گریه بکنن
*
توی آدما
تو فقط خوبی
تو فقط نصیحت نمی کنی
من دیگه دارم منفجر می شم
سرمو بگیر توی دومنت
بذار یه کمی گریه بکنم
بذار یه کمی دلم وا بشه

***
كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون، زباله سپور شده
مسافر امیدمون ،رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه میرسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره
به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟

****

من بچه جوادیه ام
من بچه جوادیه ام
من بچه منیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی کند
این رودهای خسته به میدان راه آهن
می ریزند
میدان راه آهن
دریاچه ای بزرگ
دریاچه لجن
با آن جزیره اش
و ساکن همیشگی آن جزیره اش
گفتم همیشگی؟!
آب از چهار رود
می ریزد
رود جوادیه
رود امیریه
سی متری
شوش
و بادبان گشوده بر این رودها
نکبت.
می رانم
با قایقی نشسته به گل
من بچه جوادیه ام
از روی پل که می گذری
غمهای سرزمین من آغاز می شود
ای خط راه آهن
ای مرز
با پرده های دود
چشم مرا بگیر
مگذار من ببینم چیزی را در بالا
مگذار من بخواهم
مگذار آرزو
در سینه ام دواند ریشه
مگذار
ای دود
یک روز اگر محله ما آمدی
همراه خود بیاور چترت را
اینجا هوا همیشه گرفته ست
اینجا همیشه ابر است
اینجا همیشه باران است
باران اشک
باران غم
باران فقر
باران کوفت
باران زهرمار
اینجا هوا همیشه بارانی ست
وقتی که باران می بارد
یعنی همیشه
باید دعا کنیم
و از خدا بخواهیم
نیرو دهد به بام کاهگلی مان
باید دعا کنیم
دیوار ها
تابوت سقفها را
از شانه بر زمین نگذارند
باید دعا کنیم که از درزهای سقف
آوای اضطراب قطره باران
در طشت
ننشیند
باید دعا کنیم
همراه مادر که دو دستش
هی تیر می کشد
همراه مادری که دو چشمش
می سوزد
و چند تکه پیرهن کهنه
افتاده در کنارش
پاره
کشتارگاه
در آخر جوادیه
این سوی «نازی آباد» است
و مردم محله من هر صبح
با بوی خون
بیدار می شوند
در بوی تند شاش و پهن
اینجا بهار بینی خود را می گیرد
سگهای نازی آباد
در بوی لاشه های کهن عشق می کنند
میعادگاهشان
کشتارگاه
انبوه گوسفندان
تصویر کوره های آدم سوزی را
در ذهنم
بیدار می کنند
از دور آه تیره آدمها
از توی کوره، چنگ بر افلاک می زند
از توی کوره های آدم سوزی
انگار
باید همیشه غم
آجر به روی آجر بگذارد
من بچه جوادیه ام
وقتی درشکه چی
شلاق می کشد
خطی کنار صورت من رسم می شود
در گمرک امیریه وقتی بودیم
در کوچه قلمستان درس می خواندیم
و عاشق بزن بزن بودیم
با بچه های مدرسه دیگر
در کوچه های خلوت
دعوا می کردیم
و با لباس پاره
می آمدیم خانه
در روزهای خسته تابستان
شاگرد می شدیم
در پیش یخ فروش و میوه فروش و لحافدوز
قصاب یا که نجار
و پولهایمان را
در سینمای «نور»
خرج می کردیم
در سینما
یا سوت بلبلی بود
یا فحش خوارمادر
یا دعوا
درضمن
آهنگ صفحه های قدیمی
شبها میان کوچه
می خواستم
مانند تارزان
از رشته های نور بگیرم
وز این طرف به آن طرف بروم
و مثل صاعقه
بر دشمنان خویش
فرود آیم
شبها که روی ایوان می خوابیدم
در عالم کرات سماوری بودم
و ابرها مقابل چشمانم
صد شکل می شدند
در غرفه های ابر چه دنیایی بود

در این محله اکثر مردم
محصول ناله های قطارند
زیرا که نصف شب
چندین بار
هر مادر و پدری از خواب می پرد!
سوت قطار، یعنی
آن بچه ای که تیر و کمانش
چشم چراغهای محل را
از کاسه در می آرد
سوت قطار مساوی ست
با بچه ای که توپ گلینش
بر قامت تو
مهر باطله خواهد زد
اینجا قطار، زندگی مردم است
با سوت او به خواب فرو می روند
با سوت او
بیدار می شوند
اینجا قطار مونس خوبی ست
من بچه جوادیه ام
من عاشق صدای قطارم
هر شب قطار
از تونلی که خاطره هایم درست کرده می گذرد
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره هایم
می ایستد
چون جمله ای به حالت مکث
انبوه خاطراتم
با جمله طویل قطار
بر خط راه آهن
هر شب نوشته می شود و پاک می شود
وقتی قطار می گذرد
من مثل مرد سوزنبان
از دخمه ای که بر لب خط است
پا می نهم به بیرون
تا خط عوض کنم
وقتی قطار می گذرد
چون پیر مرد سوزنبان
چشمان خسته خود را
در دست خود گرفته
تکان می دهم
تا کورسوی فانوسم
در سرگردانی
گم گردد
وقتی قطار می گذرد
من بر سطر تقاطع خطها
در تاریکی
می گریم
من با قطار، الفت دیرین دارم
و در مسیر آن
صدها هزار خاطره شیرین دارم
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره ها
می ایستد
و خاطرات کهنه
مثل مسافران شتابان
از هر طرف سوار می شوند
وقتی قطار می گذرد
وقتی قطار می گذرد

من بچه جوادیه ام
در این محل هنوز
موی سبیل
پیمان محکمی ست
و تکه های نان
سوگند استوار
با آنکه بچه ها و جوانها
از نسل ساندویچ اند
و روز و شب
دنبال پوچ و هیچ اند

بر بامها
روییده شاخه های فلزی
بر بامها
باد دروغ می وزد
موج فریب می گذرد
و شاخه های خشک فلزی
از این هوای تار و دروغین
سرشار می شوند و
پربار می شنود
این شاخه های خشک فلزی
با ریشه های شیشه ای خود
از مغز ساکنان این محله غذا می گیرند
به شاخه های خشک فلزی
حتی کلاغها هم مشکوکند
بر بامها شکوه کبوترها دیگر نیست
زیرا کبوتران
مغلوب مرغهای فلزی گشتند
از روی شاخه های فلزی
اینک عبور مرغهای فلزی ست
اکنون کبوتران
در سینه ملول کبوتربازان
می لرزند
با دست و بال زخمی
من بچه جوادیه ام
من هم محل دزدانم
دزدان آفتابه
من هم محل میوه فروشان دوره گرد
من هم محل دردم
این روزها دیگر
چون بشکه های نفتم
با کمترین جرقه
می بینی
ناگاه
تا آسمان هفتم
رفتم!

***

گمشده
صاحب عكس فوق گم شده است
رفته از خانه و نيامده است

مادرش گريه می‌كند شب و روز
صاحب عكس فوق
چشمهايش درشت
دستهايش هميشه مشت

صاحب عكس فوق با خونش
روی اسفالت می‌كشد فرياد
سينه‌اش باغ لاله‌های غريب

صاحب عكس فوق
در خيابان آرزو جان داد

می‌روم پيش مادرش امروز
تا بگويم :
– صاحب عكس فوق من هستم

***

شیره را از حبه انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه زنبور سرقت می کنند

دست مالیدم به خود ، چیزی سر جایش نبود
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با ” کنترل از دور ” سرقت می کنند

عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند

روز روشن ، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه و افور سرقت می کنند

می برندت سوی خلوت ، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند

جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند

خواستم دنبال مأموری روم ، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند

***

تعطیلات خود را چطور گذرانده اید
پسرمان گفت: ” بابا توهیچ وقت روزهای تعطیل ما راجایی نمی بری. اگرزنگ انشاء بپرسند تعطیلات خود راچگونه گذراندید، ما نمی دانیم چه بنویسیم.”
می خواستیم بگوییم انشایتان رابدهید ما خودمان می نویسیم. اما دیدیم هردفعه که ما انشاء نوشته ایم بچه ها نمره کم گرفته اند ومعلمشان گفته است این حرفهای گنده گنده به سن وسال شما نمی آید.
عوامل زیادی باعث شده بود بچه ها خاطره ای نداشته باشند. یکی ازآنها نداشتن حوصله بود. چون حوصله ای که ماهانه از اداره می گیریم، به جایی نمی رسد.
ازمنزل خواستیم حلقه ی ازدواجش را بفروشد تا بتوانیم مختصرخاطره ای برای بچه ها تهیه کنیم. حلقه ی خود من قبلا صرف خاطره ای دیگرشده بود.
حلقه ی ازدواج منزل بفروش رفت، اما مبلغ به دست آمده برای تهیه خاطره کافی نبود.منزل پیشنهاد کرد از شاعران کلاسیک ایران کمک بگیریم. او با شعرمعاصرمیانه ای ندارد ومی گوید این کتابها را خوب نمی خرند. همیشه طرفدارمولفان زرکوب و جلد گالینگور است.
درقفسه ی کتابخانه ام دیگرچیزی نمانده بود. یک بار وحشی بافقی و اهلی شیرازی کمکمان کردند پول گازوئیل خانه را دادیم. یک بارحزین لاهیجی و نشاط اصفهانی یک سبد گل ویک جعبه شیرینی برایمان فراهم کردند تا بتوانیم به ملاقات فامیلی که تازه ازبیمارستان مرخص شده بود برویم. یک بارهم که مهمان داشتیم با پول قصاب کاشانی توانستیم نیم کیلوگوشت چرخ کرده بخریم. بین شاعران کلاسیک غیراز فردوسی وسعدی وحافظ دیگرکسی نمانده بود که بتواند به ماکمک کند. چاره ای نبود. نمی شد بچه ها بی خاطره بمانند.
برای اینکه این بزرگان را تحویل بگیرند به پیشنهاد منزل ازنفوذ رزامنتظمی وذبیح الله منصوری استفاده کردیم.
سرانجام به همت اهل قلم عازم شمال شدیم تا خاطره ای برای بچه هایمان فراهم آوریم.
بین راه یکی ازلاستیکهای ماشینمان ترکید و پول حلقه ی ازدواج منزل صرف خرید یک حلقه لاستیک شد. به نظرمان آمد مراسم عقدکنان است. ما یک حلقه لاستیک کوچک به انگشت منزل می کنیم ومنزل یک حلقه لاستیک کوچک به انگشت ما. مدعوین گرامی هم به جای مبل ، روی حلقه لاستیک نشسته اند.
درشمال جلوی هتلی که ظرفیتش تکمیل بود وخواهش کرده بود سوال نفرماییم، ماشینمان خاموش کرد. رفتیم به دفترهتل وخواستیم به جای اتاق خالی ، چند نفربیایند ماشین ماراهل بدهند. آمدند و گفتند هرهلی بیست تومان. گفتیم باشه. منزل و پسرمان هم کمک کردند. بازما به نظرمان آمد که فردوسی وسعدی وحافظ وذبیح الله خان ورزاخانم دارند ماشینمان راهل می دهند.
شب راتوی جنگل خوابیدیم. راویان اخبارآورده اند که شب حیوانات درنده به ما نزدیک می شده اند، ولی ما چنان خرناسه ای می کشیده ایم که آنها پا به فرارمی گذاشته اند.
صبح روزبعد به بهای هشتاد تومان ماشین را راه انداختیم وبه تعمیرگاه بردیم وتا ظهربا اهالی بیت همان جاماندیم. وقتی کارتمام شد، دیدیم هرچه داشته ایم داده ایم به لوازم یدکی وتعمیرماشین وچیزی برای تهیه ی خاطره ی بچه ها نمانده است.
منزل گفت: ” تا ماشین خرج دیگری روی دستمان نگذاشته برگردیم تهران.”
گفتیم: ” پس خاطره ی بچه ها چه می شود؟”
پسرمان گفت: “به حد کافی تهیه شده.”

***

من درختم، بیشه را سر می زنم بر سقف و تاق
اخـتـران ســازند روی شــاخــه هـای من اتاق !

شاخه ای از من جدا شد با تبر، سخت و ستبر
مـن شـدم یک هفته گریان از غم و درد فراق

بعد از آن دادم به خود دلداری و گفتم که کاش
شــاخــه ام بــا فـکـر مـن در کـار یـابد انطباق

یا شود یک نمیکت در باغ، مردی خسته را
یـا شـود یـک تکه هیزم ، لـم دهد توی اجاق

تا نشیند در کنارش وقت سـرمـا عابری
با زغال آن کند سیگار خود را نیز چاق

یا شود جای کتابی، یا شود میز و کمد
یا شود ساز و نوازد نغمه های اشتیاق

یا شود میز خـطـابـه تـوی تـالاری بزرگ
تا سخنرانی کند خوش طینتی با طمطراق

آرزوها داشته در سر بـرای شـاخه ام
برخلاف میل من گردید او ناگه چماق

هر کـه زد حـرف حـسابی، بر سرش آمد فرود
پای مردم شل شد از او ، دست مردم شد چلاق

چــرخ زد دور خــودش، وز جـــور او ســـالـــم نـــمـــاند
چشم و پشم و گوش و هوش و ران و جان و ساق و پاق !

هر کجا نظمی نمایان بود، آمد زد به هم
در صـفوف مـتـحد پـاشید هـی تخم نفاق

پــا ســوا شــد از لــگن ، بــازو جــدا شــد از بدن
بینی از صورت جدا شد، تن گرفت از جان طلاق

از هـجــوم او نــه تــنــها داد مــردم شـد بلند
توله سگ، هم زیر پل خوابیده نالد واق واق

روز و شب این بی ثمر بر زخم من پاشد نمک
دم به دم ایـن در به در بر درد من پـاشد سماق!

بـاعـث بـدنـامی جنـگل شده این ناخلف
مطمئن باشید پیش والدینش گشته عاق!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>