رسول پرویزی

نام:رسول

نام خانوادگی:پرویزی

محل تولد:تنگستان بوشهر

سال تولد: ۱۲۹۸ ش

محل وفات:شیراز

تاریخ وفات: ۱۳۵۵

نام فرزندان طبع:
شلوارهای وصله دار

لولی سرمست

قصه های رسول

***

Rasul Parvizi

Basic Information

First name: Rasul

Last name: Parvizi

Gender: Male

Born: 1919,Tangestan,Bushehr,Iran

Died: 1977,Shiraz,Iran

Job: Senator

Occupation: writer and satirist

Cooperation with magazines: Sokhan

:Name of his satire books

Shalvarhaye Vaslehdar

Luliye Sarmast

ghesehaie rasul

***
نمونه آثار 

زنگ انشا
برگ های نارنج های انبوه، کلاس را تاریک می کرد. تازه تخته سیاه را با نمد پاره کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود. سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.

اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.
– خبر دار!
بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود: «نامه ای به پدر خود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیلات تابستان شما را با خودش به ییلاق ببرد.»

موضوع انشا و طرز نوشتن انشا هر دو فرمولی بود. کلیه سوژه انشاها میان چند مطلب نوسان داشت، یا می بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود: «خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعداً اگر از راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعا گویی مشغول است.»

و در نوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود: «البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی از صفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد از حضیض ذلت به اوج رفعت می رسد.»

طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت و دلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی و لوس و بی مزه بدرقه کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم. غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده و مبتذل شده است و کلمات بدبخت و بینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.

آن روزنامه «ییلاقیه» را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود و برخلاف ما با مردم انس داشت چون نوکر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود.

آقای معلم گفت:
– ابراهیم بیا انشایت را بخوان!
– چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفتر انشایش را برداشت و جلوی میز معلم سیخ ایستاد.

- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند:
پدرم! پدر خشن و تند خویم!

آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه قشنگی… مرا به باغها ببرید تا در کنار جوی‌ها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه بیاندازم. از درخت بالا روم آب روی همبازی‌هایم بریزم، سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم …. چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟

او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید تا بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.

او نمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم در میان سنگهای آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم را نیمه تمام گذاشته و شیشه سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به ییلاق برویم!

نه!
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بدمستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر یا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند و متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟

پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم و با مادر مظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته‌ایم؟ نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.

در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی و بهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.
و بلا فاصله گفت:
– ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم.»

***

قصه عینکم

 به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقي است.

     تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي‌مأبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.

     اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسه‌اي كه در آن تحصيل مي‌كردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس مي‌خريد ناله‌اش بلند بود.

     متلكي مي‌گفت كه دو برادري مثل علم يزيد مي‌مانيد. دراز دراز، مي‌خواهيد برويد آسمان شوربا بياوريد! در مقابل اين قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمي‌ديد. بي‌آنكه بدانم چشمم ضعيف و كم‌سوست. چون تابلو سياه را نمي‌ديدم، بي‌اراده در همه كلاس‌ها به طرف نيمكت رديف اول مي‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌ايد و مي‌دانيد كه نيمكت اول مال بچه‌هاي كوتاه قدست. اين دعوا در كلاس بود. هميشه با بچه‌هاي كوتوله دست به يقه بودم. اما چون كمي جوهر شرارت داشتم، طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطي بازي‌هاي خارج از كلاس تسليم مي‌شدند. اما كار بدينجا پايان نمي‌گرفت. يك روز معلم خودخواه لوسي‌ دم در مدرسه يك كشيده جانانه به گوشم نواخت كه صدايش تا وسط حياط مدرسه پيچيد و به گوش بچه‌ها رسيد. همين‌طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پريده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداري به من داد و گفت: چشت  كوره؟ حالا ديگر پسر اتول خان رشتي شدي؟ آدمو تو كوچه مي‌بيني و سلام نمي‌كنی؟!

     معلوم شد ديروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد مي‌شده، من او را نديده‌ام و سلام نكرده‌ام. ايشان هم عملم را حمل بر تكبر و گردنكشي كرده، اكنون انتقام گرفته مرا ادب كرده است.

     در خانه هم بي‌دشت نبودم. غالباً پاي سفره ناهار يا شام كه بلند مي‌شدم چشمم نمي‌ديد، پايم به ليوان آب‌خوري يا بشقاب يا كوزة آب مي‌خورد. يا آب مي‌ريخت يا ظرف مي‌شكست. آن وقت بي‌آنكه بدانند و بفهمند كه من نيمه كورم و نمي‌بينم خشمگين مي‌شدند. پدرم بد و بيراه مي‌گفت. مادرم شماتتم مي‌كرد، مي‌گفت: به شتر افسارگسيخته مي‌ماني. شلخته و هردم‌بيل و هپل و هپو هستي، جلو پايت را نگاه نمي‌كني. شايد چاه جلوت بود و در آن بيفتي.

     بدبختانه خودم هم نمي‌دانستم كه نيمه كورم. خيال مي‌كردم همه مردم همين قدر مي‌بينند!

     لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش مي‌كردم كه با احتياط حركت كن! اين چه وضعي است؟ دائماً يك چيزي به پايت مي‌خورد و رسوائي راه مي‌افتد. اتفاق‌هاي ديگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پيشرفت نداشتم. مثل بقيه بچه‌ها پايم را بلند مي‌كردم، نشانه مي‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پايم به توپ نمي‌خورد، بور مي‌شدم. بچه‌ها مي‌خنديدند. من به رگ غيرتم برمي‌خورد. دردناك‌ترين صحنه‌ها يك شب نمايش پيش آمد.

     يك كسي شبيه لوطي غلامحسين شعبده‌باز به شيراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها براي ديدن چشم‌بندي‌هاي او به نمايش مي‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمايش بود. يك بليط مجاني ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومي يك بليط مجاني داشت. من از ذوق بليط در پوستم نمي‌گنجيدم. شب راه افتادم و رفتم. جايم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باريك‌بين شدم، يارو وارد سن‌ شد، شامورتي را در آورد، بازي را شروع كرد. همة اطرافيان من مسحور بازي‌هاي او بودند. گاهي حيرت داشتند، گاهي مي‌خنديدند و دست مي‌زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر مي‌كردم و به خودم فشار مي‌آوردم درست نمي‌ديدم. اشباحي به چشمم مي‌خورد. اما تشخيص نمي‌دادم كه چيست و كيست و چه مي‌كند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستيم مي‌پرسيدم : چه مي‌كند؟ يا جوابم نمي‌داد يا مي‌گفت مگر كوري نمي‌بيني. آن شب من احساس كردم كه مثل بچه‌هاي ديگر نيستم. اما باز نفهميدم چه مرگي در جانم است. فقط حس كردم كه نقصي دارم و از اين احساس، غم و اندوه سختي وجودم را گرفت.

     بدبختانه يك بار هم كسي به دردم نرسيد. تمام غفلت‌هايم را كه ناشي از نابينائي بود حمل بر بي‌استعدادي و مهملي و ولنگاريم مي‌كردند. خودم هم با آنها شريك مي‌شدم.

* * *

     با آنكه چندين سال بود كه شهرنشين بوديم، خانه ما شكل دهاتيش را حفظ كرده بود. همان‌طور كه در بندر يك مرتبه ده دوازده نفر از صحرا مي‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهماني لنگر مي‌انداختند و چندين روز در خانه ما مي‌ماندند، در شيراز هم اين كار را تكرار مي‌كردند. پدرم از بام افتاده بود، ولي دست از عادتش برنمي‌داشت. با آنكه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساري رفته بود، مهمانداري ما پايان نداشت. هر بي‌صاحب مانده‌اي كه از جنوب راه مي‌افتاد، سري به خانه ما مي‌زد. خداش بيامرزد، پدرم دريا دل بود. در لاتي كار شاهان را مي‌كرد، ساعتش را مي‌فروخت و مهمانش را پذيرائي مي‌كرد. يكي از اين مهمانان يك پيرزن كازروني بود. كارش نوحه‌سرائي براي زنان بود. روضه مي‌خواند. در عيد عمر تصنيف‌هاي بندتنباني مي‌خواند، خيلي حراف و فضول بود. اتفاقاً شيرين زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خيلي او را دوست مي‌داشتيم. وقتي مي‌آمد كيف ما به راه بود. شب‌ها قصه مي‌گفت.

     گاهي هم تصنيف مي‌خواند و همه در خانه كف مي‌زدند. چون با كسي رودرباسي نداشت، رك و راست هم بود و عيناً عيب ديگران را پيش چشمشان مي‌گفت، ننه خيلي او را دوست مي‌داشت.

     اولاً هر دو كازروني بودند و كازرونيان سخت براي هم تعصب دارند.

     ثانياً طرفدار مادرم بود و به خاطر او هميشه پدرم را با خشونت سرزنش مي‌كرد كه چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن ديگري گرفته است؛ خلاصه مهمان عزيزي بود. البته زادالمعاد و كتاب دعا و كتاب جودي و هر چه ازين كتب تغزيه و مرثيه بود همراه داشت. همة اين كتاب‌ها را در يك بقچه مي‌پيچيد. يك عينك هم داشت، از آن عينك‌هاي بادامي شكل قديم. البته عينك كهنه بود. به قدري كهنه بود كه فرامش شكسته بود. اما پيرزن كذا به جاي دسته فرام يك تكه سيم سمت راستش چسبانده بود و يك نخ قند را مي‌كشيد و چند دور، دور گوش چپش مي‌پيچيد.

من قلا كردم و روزي كه پيرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً كتاب‌هايش را به هم ريختم. بعد براي مسخره، از روي بدجنسي و شرارت عينك موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم كه بروم و با اين ريخت مضحك سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌كجي كنم.

     آه هرگز فراموش نمي‌كنم!

     براي من لحظه عجيب و عظيمي بود! همينكه عينك به چشم من رسيد ناگهان دنيا برايم تغيير كرد. همه چيز برايم عوض شد.

     يادم مي‌آيد كه بعدازظهر يك روز پائيز بود.

     آفتاب رنگ رفته و زردي طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تير خورده تك تك مي‌افتادند. من كه تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهي برگ در هم رفته چيزي نمي‌ديدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا ديدم. من كه ديوار مقابل اطاقمان را يك دست و صاف مي‌ديدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم مي‌خورد، در قرمزي آفتاب آجرها را تك تك ديدم و فاصلة آنها را تشخيص دادم. نمي‌دانيد چه لذتي يافتم. مثل آن بود كه دنيا را به من داده‌اند.

     هرگز آن دقيقه و آن لذت تكرار نشد. هيچ چيز جاي آن دقايق را براي من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم كه بي‌خودي چندين بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشكن مي‌زدم و مي‌پريدم. احساس مي‌كردم كه تازه متولد شده‌ام و دنيا برايم معناي جديدي دارد. از بس كه خوشحال بودم صدا در گلويم مي‌ماند.

     عينك را درآوردم، دوباره دنياي تيره به چشمم آمد. اما اين بار مطمئن و خوشحال بودم.

     آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هيچ نگفتم. فكر كردم اگر يك كلمه بگويم عينك را از من خواهد گرفت و چند ني قليان به سر و گردنم خواهد زد. مي‌دانستم پيرزن تا چند روز ديگر به خانه ما برنمي‌گردد. قوطي حلبي عينك را در جيب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از ديدار دنياي جديد به مدرسه رفتم.

     بعد از ظهر بود. كلاس ما در ارسي قشنگي جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌هاي اعياني قديم بود. يك نارنجستان بود. اطاق‌هاي آن بيشتر آئينه‌كاري داشت. كلاس مااز بهترين اطاق‌هاي خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسي‌هاي قديم درك داشت، پر از شيشه‌هاي رنگارنگ. آفتاب عصر به اين كلاس مي‌تابيد. چهره معصوم همكلاسي‌ها مثل نگين‌هاي خوشگل و شفاف يك انگشتر پربها به اين ترتيب به چشم مي‌خورد.

درس ساعت اول تجزيه و تركيب عربي بود. معلم عربي پيرمرد شوخ و نكته‌گوئي بود كه نزديك به يك قرن از عمرش مي‌گذشت. همه همسالان من كه در شيراز تحصيل كرده‌اند او را مي‌شناسند. من كه ديگر به چشمم اطمينان داشتم، براي نشستن بر نيمكت اول كوشش نكردم. رفتم و در رديف آخر نشستم. مي‌خواستم چشمم را با عينك امتحان كنم.

     مدرسه ما بچه اعيان‌ها در محلة لات‌ها جا داشت؛ لذا دورة متوسطه‌اش شاگرد زيادي نداشت.

     مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در مي‌رفتند و تهيه نان سنگك را بر خواندن تاريخ و ادبيات رجحان مي‌دادند. در حقيقت زندگي آنان را به ترك مدرسه وادار مي‌كرد. كلاس ما شاگرد زيادي نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا رديف ششم كلاس مي‌نشستند. در حالي كه كلاس، ده رديف نيمكت داشت و من براي امتحان چشم مسلح رديف دهم را انتخاب كرده بودم. اين كار با مختصرسابقه شرارتي كه داشتم اول وقت كلاس سوءظن پيرمرد معلم را تحريك كرد. ديدم چپ چپ من به نگاه مي‌كند.

     پيش خودش خيال كرد چه شده كه اين شاگرد شيطان بر خلاف هميشه ته كلاس نشسته است. نكند كاسه‌اي زير نيم كاسه باشد.

     بچه‌ها هم كم و بيش تعجب كردند.

     خاصه آنكه به حال من آشنا بودند. مي‌دانستند كه براي رديف اول سال‌ها جنجال كرده‌ام. با اينهمه درس شروع شد. معلم عبارتي عربي را بر تخته سياه نوشت و بعد جدولي خط‌كشي كرد. يك كلمه عربي را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن كلمه را تجزيه كرد. در چنين حالي موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.

با دقت عينك را از جعبه بيرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سيمي را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.

     درين حال وضع من تماشائي بود. قيافه يغورم، صورت درشتم، بيني گردن‌كش و دراز و عقابيم، هيچكدام با عينك بادامي شيشه كوچك جور نبود. تازه اينها به كنار، دسته‌هاي عينك، سيم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصيبت ديده‌اي را مي‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌اي كه بيخود و بي‌جهت از ترك ديوار هم خنده‌شان مي‌گرفت.

     خدا روز بد نياورد. سطر اول را كه معلم بزرگوار نوشت، رويش را برگرداند كه كلاس را ببيند و درك شاگردان را از قيافه‌ها تشخيص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.

     حيرت‌زده گچ را انداخت و قريب به يك دقيقه بروبر چشم به عينك و قيافه من دوخت.

     من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم كه سر از پا نمي‌شناختم. من كه در رديف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روي تخته را مي‌خواندم، اكنون در رديف دهم آن را مثل بلبل مي‌خواندم.

مسحور كار خود بودم. ابداً توجيهي به ماجراي شروع شده نداشتم. بي‌توجهي من و اينكه با نگاه‌ها هيچ اضطرابي نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقويت كرد. يقين شد كه من بازي جديدي درآورده‌ام كه او را دست بيندازم و مسخره كنم!.

     ناگهان چون پلنگي خشمناك راه افتاد. اتفاقاً اين آقاي معلم لهجه غليظ شيرازي داشت و اصرار داشت كه خيلي خيلي عاميانه صحبت كند. همين‌طور كه پيش مي‌آمد با لهجه خاصش گفت: به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتك زدي؟ مگه اينجا دسته هفت صندوقي آوردن؟

     تا وقتي كه معلم سخن نگفته بود، كلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سياه چشم دوخته بودند، وقتي آقا معلم به من تعرض كرد، شاگردان كلاس رو برگردانيدند كه از واقعه خبر شوند. همينكه شاگردان به عقب نگريستند و عينك مرا با توصيفي كه از آن شد ديدند، يك مرتبه گوئي زلزله آمد و كوه شكست.

     صداي مهيب خنده آنان كلاس و مدرسه را تكان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، اين كار بيشتر معلم را عصباني كرد. براي او توهم شد كه همه بازيها را براي مسخره كردنش راه انداخته‌ام خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس كردم كه خطري پيش آمده، خواستم به فوريت عينك را بردارم. تا دست به عينك بردم فرياد معلم بلند شد: دستش نزن، بگذار همين طور ترا با صورتك پيش مدير ببرم. بچه تو بايد سپوري كني. ترا چه به مدرسه و كتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بريز!

     حالا كلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پايم را گم كرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمي‌دانم چه بگويم. مات و مبهوت عينك كذا به چشمم است و خيره خيره معلم را نگاه مي‌كنم. اين بار سخت از جا در رفت و درست آمد كنار نيمكت من. يك دستش پشت كتش بود، يك دستش هم آماده كشيده زدن. در چنين حالي خطاب كرد: «پاشو برو گمشو! يا الله! پاشو برو گمشو!» من بدبخت هم بلند شدم. عينك همان‌طور به چشمم بود و كلاس هم غرق خنده بود. كمي خودم را دزديدم كه اگر كشيده را بزند به من نخورد، يا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابك جلو آقا معلم در رفتم كه ناگهان كشيده به صورتم خورد و سيم عينك شكست و عينك آويزان و منظره مضحك شد. همينكه خواستم عينك را جمع و جور كنم دو تا اردنگي محكم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پريدم و از كلاس بيرون جستم.

* * *

     آقاي مدير و آقاي ناظم و آقاي معلم عربي كميسيون كردند و بعد از چانه زدن بسيار تصميم به اخراجم گرفتند. وقتي خواستند تصميم را به من ابلاغ كنند، ماجراي نيمه كوري خود را برايشان گفتم. اول باور نكردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود كه در سنگ هم اثر مي‌كرد.

     وقتي مطمئن شدند كه من نيمه كورم، از تقصيرم گذشتند و چون آقا معلم عربي نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت: بچه مي‌خواستي زودتر بگي. جونت بالا بياد، اول مي‌گفتي. حالا فردا وقتي مدرسه تعطيل شد، بيا شاه‌چراغ دم دكون ميرسليمون عينك‌ساز!

      فردا پس از يك عمر رنج و بدبختي و پس از خفت ديروز، وقتي كه مدرسه تعطيل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دكان ميرزا سليمان عينك‌ساز. آقاي معلم عربي هم آمد، يكي يكي عينك ها را از ميرزا سليمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه كن به ساعت شاه چراغ ببين عقربه كوچك را مي‌بيني يا نه؟. بنده هم يكي يكي عينك‌ها را امتحان كردم، بالاخره يك عينك به چشمم خورد و با آن عقربه كوچك را ديدم.

     پانزده قران دادم و آن را از ميرزا سليمان خريدم و به چشم گذاشتم و عينكي شدم.

*****

 

سه یار دبستانی

لب بوم اومدی گهواره دارى

هنوز من عاشقم تو بچه دارى

و راستى این‌طور است. همين كه دست آدم به دامن ساقى سيمين ساق افتاد رشته تسبیح سهل است رشته مودت گسسته مى شود گاهى قتل وجنجال و خودكشى و رسوائى‌هاى ديگر راه می‌افتد و بزن بزنى درگير می‌شود كه آن طرفش پيدا نيست.

     سه نفر بوديم هر سه محصل دوره ادبى بوديم شب و روزمان باهم می‌گذشت. به قول شاعر درخت دوستى نشانده بوديم و چنان هر روز و هر ساعت آبياريش می‌كرديم كه تناور و شاداب و درخشان شده بود. چه روزهاى خوشى داشتيم، كتاب حافظ، تاريخ ادبيات، تاریخ تمدن ملل قديم و جديد را برمی‌داشتيم، چند پتو یک خربزه گرگاب، كمى پنير و چند نان سنگک یارش مى‌كرديم و زير درخت پاى جوى ركن آباد می‌لميديم دنيا در تصرف‌مان بود، غمى نداشتيم، آزاد و بى‌نياز بوديم، مى‌خوانديم، مى‌گفتيم،می‌خنديديم، درس حاضر می‌کرديم و چون خسته می‌شديم برای آينده “كثيف فعلى ” آرزوهائى كرده از حافظ فال می‌گرفتيم.

     اين دوستي مهر پايان نداشت روزبه روز گرم‌تر مى‌شد تااينكه آفت محبت رسيد وكار را يكسره كرد. نمى‌دانم حمله ملخ دريائى را به باغ‌ها ديده‌ايد؟ هرگاه ديده باشيد حرف مرامى‌فهميد. يك دفعه آسمان تيره مى‌شود انبوهى ازملخ دريائى بباغ هجوم می‌آورد، قروچ وقرچ صدائى بلند می‌شود چند دقيقه بعد باغ شاداب و سبز وخرم خشک و بی برگ و نوا مى شود گویى بهار دگرگون شده و زمستان سر رسيده و درختان به يک چشم زدن لخت وعور شدند. آفت محبت ما نيز ازين نوع بود.

     يک روز دختری پديدار شد، هرسه ما را بجان هم انداخت و رفت ! رفت كه رفت.

     دخترك همسايه ما بود، خيلى قرى بود، با آنكه هنوز زنان چادر داشتند وزيبایى‌ها را پنهان مى‌نمودند، اين دخترك از زيرچادر چشمانش خوانده مى شد وقتى راه مى‌رفت چابک حركت می‌كرد دل بنده می‌ريخت. حركت عضلاتش بچادر حريرش موجى دلنشين مى‌داد. به خصوص نمى‌دانم چرا تا مردها رامى ديد چادرش پس می‌رفت شاید دست پاچه مى‌شد. شايد مى‌خواست چشمانش رابنماياند نمى‌دانم اين قدرمى‌دانم كه هروقت روبرویش می‌رسيدم يا گيسوان شبق مانندش بچشم مى خورد يا چشمان جذاب ورند و مدعى اش.

     ما مردها آدم‌هاى خودپسندى هستيم اكر به ديگران برنخورد در رابطه با زنان ابله و احمق هم مى‌شويم. خودخواهى ما چنان است كه خيال می‌كنيم هرزنى را ديديم يكدل نه صد دل عاشق‌مان مى‌شود اگر خيلى عاقل باشيم لااقل خود را براى همسرى و زندگى با او برابر مى‌دانيم اين جهالت مردها را به چاه مى اندازد و غفلتی پديد مى آورد كه عاقبت خوشى ندارد.

     از روز اول كه دختر همسايه را دیدم هوا ورم داشت فورى كيسه دل رادر آوردم و آن را درطبق اخلاص گذاشتم كه به معشوق تقديم دارم . اين را نيز بگويم كه محصل دوره ادبى طبعاً عاشق پيشه می‌شود مثل شاگردان دوره هاى رياضی و طبيعى سروكارش با لابراتوار و فورمول هاى گیج كننده ورياضيات عاليه نيست سروكارش با شعر وغزل وتاريخ وآثار جاويد ادبى است شعر وادب آنهم درزبان ما مقدمه عشق وعاشقى است. برويد و به كلاس‌هاى ادبيات سربزنيد و درآن‌جا تا بخواهيد ليلى و مجنون ، رومئو وژوليت و يوسف وزليخا پيدا مى‌شود. آخر جوانى هست، شادابي هست، نان مفت پدر هست ،شعر وغزل هم هست اگر با اين مقدمات عاشق نشوند خيلى خرند ديدار دخترهمان وعاشق شدن بنده همان. در دل خيال كردم چه خوش است او هم مرا دوست بدارد. آن‌گاه نامزد شويم، بعد باهم زندكى كنيم خانواده تشكيل دهيم ودرگرمى اينهمه خاطره و آرزو روزگا ر بگذرانيم …

     سرتان را درد نياورم يک روز بخت بيدار شد، درخانه مارا زدند. پدردخترك بود، ما با آن كه همسايه بوديم خانه هم را نديده بوديم آمدن پدر دختر بخانه ما تازگى داشت. دل در دل من نبود گفتم چه شده كه اين مرد محترم، پدرمعشوقه عزيز، معشوقه خيالى يک محصل دوره ادبى، بخانه عاشق زار بيايد. اما وقتى كه خداحافظى كرد ورفت قضيه معلوم شد. روشن شد كه بخت بنده بيدار است وآفتاب شوكت و اقبال در قلعه بلنديست. پدر دختر از ادب و انسانيت و نجابت من خوشش آمده بود به پدرم گفته بود پسر شما، بچه نجيبى است، سرش ازروى كفشش بلند نمى شود هرزه و ولگرد و شرور نيست لذا اگر موافق باشيد عصرها يا بعد ازظهرها “منير” را درس بدهد منير درسش عقب است واحتياج به كمک معلم سرخانه دارد.

     خدا مى‌داند چه برق شوقى در چشم من زده شد. كور از خدا چه می‌خواهد دوچشم روشن من كه شب‌ها ره خيال زده بودم و هزاران آرزو براى منير داشتم حالا اجازه يابم كه بخانه آنان روم و از نزديک نفس منير راكنار نفس خود حس كنم… اين باوركردنى نبود.

      اين روزها كه بچه ها به سينما مى روند و كنار دريا صد تا صد تا زن لخت و نيم لخت می‌بينند واز صبح تا شام درلاله زار و سر پل قدم مى‌زنند و هزاران لعبت فرخارى می‌بينند قبول نيست و نمی‌توانند دوره ما راحس كنند بايد درنظر آورند كه يک جوان هیچ زنى را نمى‌ديد جز بي بى اش آنهم اگر نمرده بود وزنده بود. خودشان رادر چنان وضعى بگذارند تا حس كنند اين دعوت در من چه شوقى برانگيخت.

     از فردا در بهشت باز شد بعد از ظهرها همين که از مدرسه آمدم لب حوض رفتم و صابون را برداشتم و خوب به سروكله ام زدم تميز شدم لباس‌ها را مرتب كردم و درخانه منير را زدم.

      مرا به ارسى قشنگى راهنمائى كردند – دركهای ارسی ازشيشه‌هاى آبی و قرمز پرشده بود. آفتاب درين شيشه‌ها افتاده روى قالى قشنگ اطاق منعكس می‌شد انعكاس اينهمه نور رنگين اطاق را قشنگ تركرده بود بوى نرم ودل آويزى هم مى آمد. شايد بوی عطر بهارنارنج بود پرده‌هاى اطراف اطاق از قلمكارهاى خوش نقش اصفهان بود آنچه يادم مى آيد نقش يكى از پرده ها مينياتور مجنون مادر مرده بود كه جماعتی از وحوش دور او جمع شده بودند وطفلک مادر مرده با بدن لخت و يک لته كهنه كه سترعورتش بود نى لبک می‌زد كنار اطاق يک عسلى قشنگ گذاشته بودند دريک سينى ورشو هم چند قلم ويک دوات بلور قشنگ يک قلمدان خوش نقش و نگار و چند كتاب بود معلوم بود بايد آقا معلم پشت اين عسلى روى زمين بنشيند و به درس گفتن مشغول گردد. همينكه نشستم وچاى خوردم درباز شد ومنير خانم وارد شدند. خش خش سرانداز چادر نماز هنوز درگوش بنده است.

      درس شروع شد اما چه درسی درساعاتی كه من به منير درس مى‌دادم خون دربدنم چرخ فلک مى‌گرديد وقلبم تاپ تاپ مى‌زد. سرم روى كتاب بود و چشمم رندانه آن چشمان درخشان وآن گيسوان بلند كه درموقع خم شدن به كتاب درسينه غلت می‌خورد می‌پائيدم اما چرا دزدانه می‌پائيدم براى آنكه خانم بزرگ دركنار اطاق بود و پيوسته قليان مى كشيد و با آنكه مرا نجيب مى دانست ودرباره ام فكر بدى نداشت اما استدلال می‌كرد كه دختر وپسر پنبه و آتشند آنان را نبايد در خلوت گذاشت.

     كار درس منيرهم آهـنگ با عشق سوزان و مخفى من پیش مى رفت مخفى براى آنكه دركله ما فرو كرده بودند عشق بايد با هجران شروع وختم بشود عشقى كه با اندوه و خفا سروكار نداشته باشد عشق نيست. اما دخترك که روح سالم‌ترى داشت و هنوز به دوره ادبى نرسيده بود ومی‌خواست بخواسته هاى روحش جواب دهد از حمق و بي دست و پائى من درشگفت بود عجب داشت كه هر روز وى را مى بينم اما مى روم خانه و برايش كاغذ مى نويسم احساس مى كرد كه قصد من عشق نيست بلكه مئل مامورى مشغول تهيه پرونده عشقم حالا كه حمقم به يادم مى آيد غرق حيرت می‌شوم حالم را شبيه بعضى ازهنرمندان جوان نسل معاصر مى‌بينم كه براى شرح حال پركردن زندگى مى‌کنند بيهوده خود را غيرعادی نشان مى‌دهند اندوه دروغكى به خود می‌گيرند گاهى حركات مضحكى مى‌کنند تاشرح حال آنان پرشود از حوادث عجيب و غريب شاعرانه.

     يک روز قصيده اى از خاقانى به منير ديكته كردم قصيده اى زمخت وبد قيافه بود. اكنون اگر كسى آن قصيده را برايم بخواند احساس مى كنم سنگ پا بصورتم مى كشند ولى حصل دوره ادبى هنرش همين قصيده هاست. فرداكه قرار بود منير قصيده را بخواند عوض جواب دادن خنديد از آن خنده های تمسخر و تحقير، من بشدت ناراحت شدم اما منير گفت: آقا معلم حيف نيست تا شعر حافظ را گذاشته‌اند دخترى قصيده خاقانى حفظ كند آنهم اين قصيده با آن قافيه هاى ثقيل و نامأنوس كه مثل سيم خاردار دور قصيده را سرتاسر گرفته است وقتى حافظ شعرى اين چنين دارد:

عاشق شو ارنه روزى كار جهان سرآيد

ناخوانده درس مقصود ازكارگاه هستى

چرا بايد اين قصيده کلفت و وحشى را حفظ كنم من بخيال اينکه معلم بايد خودش را بگیرد قي





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Comments are closed.