هوشنگ مرادی کرمانی

هوشنگ مرادی کرمانی

نام:هوشنگ
نام خانوادگی:مرادی کرمانی
محل تولد:سیرچ کرمان
سال تولد: ۱۳۲۳
فرزندان طبع:قصه های مجید،بچه های قالیبافخانه،نخل،خرما و…

***

Houshang Moradi Kermani

Basic Information

First name: Houshang

Last name: Moradi Kermani

Gender: Male

Birth day: September 7 ,1944 ,Sirch

Education field: English  literature

Education location: Tehran

Degree: BA

Occupation: satirist ,writer, writing movies  and novelist

Cooperation with magazines :Khoushe

Name of his satire book(s):Ghesseh-ha-ye Madjid ,Chakmeh, Nakhl , Dastan-e an khomreh ,Tanour , Mosht bar poust, Shoma ke gharibe nistid

***


سماور

بی بی و چند تا از همسایه ها پول گذاشته بودند رو هم تا برای دختر طاهره خانم چشم روشنی درست و حسابی و چشمگیری بخرند. دختر طاهره خانم عروس شده بود و ما را هم دعوت کرده بودند. حقش بود که برایش چیز خوب و به درد بخوری ببریم. بی بی، که سن و سالی ازش گذشته بود و مویی سفید کرده بود، بین زنهای همسایه و قوم و خویش ها به پختگی و آداب دانی و سلیقه معروف بود. روی همین حساب مأمور شد که، پیش از خریدن چشم روشنی به بهانه ای برود خانه ی عروس، سر و گوشی آب بدهد و ببیند چه چیزی کم و کسر دارند تا همان چیز را برایش بخرند. او هم چادرش را انداخته بود سرش و رفته بود خانه ی عروس، حرف توی حرف آورده بود و یواش یواش دستگیرش شده بود که عروس اگر سماور خوب و خوشگلی داشته باشد، بد نیست. این بود که بی بی مادر خرج شد و از هر کس به قدر وسعش، پولی گرفت. خودش هم پول گذاشت و صبح روز پاتختی عروس، با کوکب خانم و زن برادرش و اکرم خانم کفش و کلاه کردند و رفتند بازار. مرا هم دنبال خودشان انداختند و بردند.

توی بازار گشتیم و گشتیم؛ بی بی مشکل پسند بود و هیچ سماوری چشمش را نمی گرفت، تا اینکه ته بازار توی یکی از دکان های سماورفروشی یک سماور مِسوار(۱) گردن کلفت شکم گنده به چشم بی بی و سایر زنها خوش آمد. من هم که از سماور و این جور چیزها سر در نمی آوردم، آن را پسندیدم. سماور چنان زرد تند و براق بود که رنگش به قرمز می زد. عین آینه صورت آدمیزاد را نشان می داد، اما چشم و ابرو و دماغ و دهان را کج و کوله و دراز می کرد و از ریخت می انداخت.

به هر حال، بی بی پایش را توی یک کفش کرد که حتماً باید همان را بخریم تا جلو چشم قوم و خویش های عروس خانم آبرویمان حفظ شود و نگویند که: وای، وای، چه سلیقه ای داشتند. اما سماور تا دلتان بخواهد گران بود و پول جمع شده به آن نمی رسید؛ هر چه هم چک و چونه زدند، سماور فروش خر خودش را سوار بود و یک قران پایین نیامد.

بی بی خدابیامرز اخلاق عجیبی داشت. اگر چشمش چیزی را می گرفت، از آن دل نمی کند. به هر حال کوکب خانم را کشید کنار و دم گوشش گفت: «این سماور چشم مرا گرفته، یا باید همین را بخریم یا اصلاً قید خرید سماور را بزنیم. خودم بقیه پولش را می دم. بگذار یک چیز حسابی براشون بخریم که هر وقت آن را به کار می زنن، یادمون بیفتن و برامون دعای خیر کنن. می خوام چیز یادگاری باشه.»

خلاصه بی بی یک خرده از پول های خودش را گذاشت، روی پول هایی که از این و آن گرفته بود و پس از وارسی حسابی و نگاه کردن زیر و بالای سماور، آن را خرید.

بردن سماور از بازار به خانه، دست مرا می بوسید، بی بی و همراهانش خیلی سفارش کردند که سماور تعریفی و گردن کلفت را صحیح و سالم به خانه برسانم، و کاری نکنم که شیر یا دسته اش بشکند. چرا که خدای ناکرده اگر بلایی سر سماور می آمد؛ بی بی می بایست، به قول خودش، جواب صدنفر را بدهد. من هم الحق سنگ تمام گذاشتم و سماور زیبا را چون جان شیرین در آغوش گرفتم و به هر سختی و زحمتی بود به خانه رساندم. بین راه خیلی خسته شده بودم، بازو ، دستها و کمرم از زور درد از کار افتاده بود. اما به روی خودم نیاوردم و نگذاشتم که آب توی دل سماور تکان بخورد. بی بی و دیگران هم عین خیالشان نبود، جلو جلو می رفتند و هِرهِر و کِرکِر می خندیدند و حرف می زدند و من سماور به بغل پشت سرشان هن هن کنان می آمدم. به هر صورت، سماور مثل دسته ی گل، صحیح و سالم به خانه رسید.

توی خانه،وقتی که جماعت، یا همان شریک های بی بی چشمشان به سماور افتاد؛ همه شان به سلیقه ی بی بی آفرین گفتند. کوکب خانم بقیه ی پولی را که بی بی از کیسه ی خودش داده بود از دیگران گرفت و داد به او که ضرر نکند و گفت: «مجید زحمت کشیده سماور را تا اینجا آورده. بد نیست که یه زحمت دیگه هم بکشه و بعدازظهر آن را ببره خونه ی عروس، ما هم پشت سرش می ریم.»

تا این حرف از دهانش درآمد، فوری بهانه ی همیشگی و دَمِ دست را پیش کشیدم. اخم کردم و گفتم: «من هزار جور کار دارم. باید به درس و مشقم برسم، پس فردا سر امتحان بیچاره می شم. خدا عمرتون بده اگر این کار را از گردن من بردارین.»

همه ی اهل مجلس از حرف من بدشان آمد. توقع نداشتند که من از زیر کار در بروم. بی بی گفت: «عیب نداره، مادر، سماور را ببر خونه ی عروس و زود برگرد و به درس و مشقت برس.»

کوکب خانم، که زرنگ و شوخ و خوش خنده بود، زد به شوخی و گفت: «مرا بگو که می خواستم دخترم را بدم به تو، حقیقتش من داماد تنبل نمی خوام.»

توی این گیر و دار، دخترش ،که چهار سال و خرده ای بیشتر نداشت به گریه افتاد و گفت: «من مجید را نمی خوام!» بی بی قضیه را جدی گرفت و توپید به دخترک و گفت: «مگر مجید من چه عیبی داره؟»

دیدم همین حالاست که سر عیب داشتن و عیب نداشتن من دعوا راه بیفتد و قضیه بیخ پیدا کند. این بود که گفتم: «چشم، سماور را خودم می برم. شما دعوا نکنین. فقط یک دوچرخه برای من دست و پا کنین که سماور را بگذارم روی ترکش تا دست و بالم از کار نیفته.»کوکب خانم قبول کرد که دوچرخه ی شوهرش را بدهد به من، تا ترتیب بردن سماور را بدهم.

حدود دو ساعت از ظهر می رفت که سماور را قشنگ پیچیدند توی بقچه ی نو و خوشگلی و گذاشتند روی ترک دوچرخه ی حسین آقا، شوهر کوکب خانم. سماور را قرص و محکم طناب پیچ کردند، تا لیز نخورد و نیفتد. بی بی شیر سماور را هم درآورد و انداخت تویش که بین راه نشکند. باری، هر کاری که قرار بود برای سلامت رسیدن سماور بکنند، کردند؛ بعد افتادند به سفارش کردن که من حق ندارم سوار دوچرخه بشوم. چون احتمال داشت، که حواسم پرت شود، دوچرخه بیفتد توی چاله چوله ای و بلایی سر سماور بیاید.

تا از پیچ کوچه پیچیدم، صدای بی بی و کوکب خانم را پشت سرم می شنیدم که سفارش سماور را می کردند. اما همین که از دو سه تا کوچه رد شدم و به خیابان رسیدم، دیدم که پیاده رفتن، آن هم با دوچرخه به دست، کار خوبی نیست. دوچرخه را که برای بردن سماور نساخته اند؛ آن را برای این ساخته اند که آدمیزاد بپرد رویش ، رکاب بزند و مثل باد برود و به کار و زندگیش برسد. این بود که دل به دریا زدم و سفارش ها را، که هنوز توی این گوشم بود، از آن گوشم در کردم و پریدم روی دوچرخه ،البته با احتیاط پریدم که برای سماور خطری پیش نیاید. اما دیدم که زین دوچرخه بلند است و پاهای کوتاه من به رکاب نمی رسد. فوری آمدم پایین. دوچرخه را به درخت بغل خیابان تکیه دادم. پاچه های شلوارم را بالا زدم که شلوار نو و نازنیم خراب نشود ــ رخت های خوبم را پوشیده بودم، حیف بود که خراب بشوند ــ پای راستم را از زیر میله ی دوچرخه بردم آن طرف زین و میله را با یک دست بغل کردم و راه افتادم.

خیابان سنگی و خاکی بود. دوچرخه توی چاله و چوله می افتاد و سماور روی ترک هی تکان تکان می خورد و شیری که تویش بود تَلق تلُوق صدا می کرد. به سر و صدای سماور محل نگذاشتم و مثل تیر خودم را به خانه ی عروس خانم رساندم. بدون این که سماور عیب و علتی بکند. اما هر چه پیش خودم حساب کردم دیدم که نمی توانم بدون بی بی و شریک هایش بروم توی خانه، خجالت می کشیدم، قرار بود که آنها پشت سر من فوری حرکت کنند و با هم برویم تو. ولی من زودتر رسیده بودم. گذشته از آن نمی توانسم سرگردان و بی کار نیم ساعت و شاید هم بیشتر سر کوچه بایستم. می خواستم وقت را یک جوری بگذرانم تا سایرین برسند. این بود که فکر کردم بروم خانه ی خاله صغرا، که همان نزدیکی ها بود.

خاله صغرا را مدتها بود که ندیده بودم. زن با خدا و مهربان و دست تنگی بود. مرا خیلی دوست داشت. هم ولایتی بودیم و توی بچگی به من شیر داده بود. شنیده بودم که مریض است. بد نبود که به احوالپرسی اش بروم. خلاصه سر دوچرخه را کج کردم و یک راست رفتم دم خانه اش. در خانه باز بود، سرم را انداختم پایین و با دوچرخه رفتم تو. بیچاره گلیمی انداخته بود زیر درخت و دراز کشیده بود. نگاهش که به من افتاد، چشمهایش روشن شد و صورتش عین گل شکفت. بلند شد و آمد جلو، مرا گرفت توی بغلش و بنا کرد به گریه کردن. شر شر اشک می ریخت و هق هق می کرد و می گفت:« آفتاب از کدوم طرف دراومده که به احوالپرسی من آمدی؟…تو که این قدر بی وفا نبودی. می دونی من چقدر به تو شیر دادم. چقدر پایت زحمت کشیدم. همه اش چشمم به این در بود که یک وقت بیایی تو. خوش آمدی صفا آوردی.»

راستش، حرف ها و گریه هایش مرا هم از خود بی خود کرد. اشک توی حلقه های چشمم گشت. دوچرخه را به دیوار تکیه دادم. خاله صغرا، همان جور که با پر چارقدش اشک هایش را پاک می کرد، گفت: «بیا بنشین، برام تعریف کن، بگو ببینم کجا بودی …چه کار کردی…کلاس چند هستی؟»

خواستم بروم توی اتاق و همه چیز را برایش تعریف کنم. نگاهی به دوچرخه کردم دیدم که دو تا گربه ی گند پشت دوچرخه دارند بازی می کنند و به سر و کله ی همدیگر می پرند. هوای کار دستم آمد که آخرش آن گربه ها دوچرخه را می اندازند و کلک سماور عروس خانم را می کنند.

و خجالتش برای ما می ماند. روی همین حساب، زود طناب را از دور سماور باز کردم، بغلش کردم و بردم گذاشتم گوشه ی اتاق خاله صغرا، تا موقع رفتن آن را ببرم. خاله صغرا، که نگاهش به سماور افتاد، آمد جلو ،دوباره مرا بغل گرفت و ماچ کرد، به گریه افتاد و گفت: «تو چقدر خوب و مهربونی، مجید. چرا زحمت کشیدی. من که از تو توقع نداشتم.» و بعد خودش جواب خودش را داد و گفت: «چرا نباید توقع داشته باشم؟…بله که توقع دارم. شیرت دادم، بزرگت کردم باید هم توقع داشته باشم…خدا عمرت بده مجید، که به فکر من هستی؟»

چند بار آمدم بگویم که خاله صغرا،این سماور مال تو نیست، ولی مگر می توانستم حرف بزنم. انگار زبانم را به ته حلقم دوخته بودند. فقط نگاه التماس انگیزی به او کردم و پیش خودم گفتم: «یواش یواش حالیش می کنم، خوب نیست یهو توی ذوقش بزنم، یک وقت می بینی پس می افته.»

خاله صغرا رفته بود سراغ سماور و داشت بقچه را از دورش باز می کرد و می گفت: «می دونستی من سماور ندارم، که برایم سماور آوردی؟… امروز چند روزه که تو کتری چایی می خورم. یک سماور دارم که به لعنت خدا نمی ارزه. چند بار دادم درستش کردن. اما هنوز از زیر شیرش آب چکه می کنه.» بعد رو کرد به آسمان و گفت: «ای خدا، تو چقدر مهربونی، همین دیشب خواب دیدم که یک آقای نورانی با شال سبز از در خونه آمد تو و یک بسته به ام داد خوب، خوابم تعبیر شد.»

من همین جور زل زل خاله صغرا را، که خوشحال روی پاهایش بند نبود، نگاه می کردم و نمی دانستم جه کار باید بکنم. چند بار به کله ام زد بپرم مچ دستش را بگیرم، همه چیز را رک و پوست کنده و به او بگویم و خیال خودم را راحت کنم. اما جریت نکردم. فقط زبانم را روی لبهایم کشیدم و زورکی لبخند زدم. خاله صغرا سماور را بغل کرد و آورد گذاشت میان اتاق و خوب تماشایش کرد و گفت: «ماشاءالله،هزار ماشاءالله چه سلیقه ای داری. فکر می کنم خرید این سماور کار بی بی ات باشد. راستی بی بی ات چطوره… حالش خوبه؟ اونم خیلی پای تو زحمت کشیده. پیرزن بیچاره که از زور خوشی دست و پایش را گم کرده بود، هی حرف می زد و احوالپرسی می کرد. بعد دور و بر و زیر و بالای سماور را خوب نگاه کرد و گفت: «الان با همین سماور که خودت برام آوردی یک چایی خوب و خوش عطر درست می کنم با هم می خوریم.»،خواست سر سماور را بردارد که فوری مچ دستش را گرفتم. خنده بی صدایی کرد و گفت:«خودت می خوای سماور را آب و آتش کنی؟…باشه خودت زحمتش را بکش، قربون دستت.»

چاره ای نبود. با دست های لرزان و زبان لال و دل پر غوغا، افتادم به کار. پیش خودم گفتم: «موقع چایی خوردن نرم نرمک قصه را پیش می کشم و همه چیز را به اش می گم.» خاله صغرا رفت توی اتاق عقبی و بشقابی که تویش دو تا انار خشکیده و چند تا گردو بود آورد و گذاشت جلوی من و رفت: «مردم می گن تو بعد از رفتن بچه هات کسی را نداری. کجا هستن که ببینن تو برام سماور آوردی و آمدی سری به ام بزنی!»

به دلم شور افتاده بود. هوش و حواسم پیش بی بی و همراهان و عروس خانم بود. لابد منتظر من بودند و نمی دانستند چه بلایی سر سماور و من آمده.

آب توی سماور قل قل جوش می خورد و من عین مجسمه چهارزانو نشسته بودم و نگاهش می کردم. سماور می جوشید و بی تابی می کرد و هیکل گنده اش می جنبید. بخار داغ از سوراخ ها و درزهایش بیرون می زد. من هم دست کمی از سماور نداشتم. همین جور حرص می خوردم. بی تابی می کردم، می لرزیدم و کله ام داغ شده بود. انگار بخار داغ از گوش ها، چشم ها، و دهان و دماغم بیرون می زد. خیلی دلم می خواست زبانم به کار می افتاد و می توانستم حرف دلم را بزنم. اما مگر چنین چیزی امکان داشت؟… از عهده ی من که بر نمی آمد. خاله صغرا یک کف دست چایی، توی قوری ریخت و رویش از شیر سماور،آب بست.گذاشت روی سر سماور تا دم بکشد و گفت: «مجید تا توی یکی از این انارها را می خوری، من الان بر می گردم.»

گفتم: «خاله صغرا، خبر داری دختر طاهره خانم عروس شده. بی بی می خواد بره پاتختی عروس. شما عروسی نرفتین؟ کاش می رفتین. اگر رفته بودین، الان می بایست یک سماور براش ببرین.» تا این حرف را زدم جانم به لب رسید. تازه توانستم آنچه را می خواستم بگویم. خاله صغرا که بلند شده بود و داشت کفش هایش را می پوشید گفت: «مرا دعوت نکردن. مهم نیست وقتی تو را دارم آنها را می خوام چه کار کنم؟» و رفت توی حیاط،، از سر دیوار همسایه اش را صدا زد و گفت: «بیاین چایی بخورین. مجید آمده، همان که براتون گفتم شیرش دادم و بزرگش کردم. برام سماور آورده که لنگه اش پیدا نمی شه، الهی که پیر بشه و درد و بیماری نبیه.»

پشت بندش دو تا زن جا افتاده آمدند که چایی بخورند و هم مرا ببینند. همسایه های خاله صغرا که آمدند کار من بدتر شد. خاله صغرا زبان به دهان نمی گرفت و پشت هم از من تعریف می کرد. من زیر نگاه های تحسین انگیز همسایه ها وتعارف و تعریف های خاله صغرا وامانده و درمانده شده بودم. چایی خوردنم دیدنی بود. انگار داشتم از دواهای تلخ بی بی می خوردم.

لب و لوچه ام توی هم رفته بود و زورکی چایی را قورت می دادم. صورتم را توی سماور براق و خوشگل عروس خانم می دیدم که داشت برایم شکلک در می آورد. فکر می کردم که: «الان بی بی چه حالی دارد و چه می کند، جواب دوستان و شریک هایش را چه جوری می دهد؟ شاید هم از مجلس آمده بیرون و در به در دنبال من می گردد. چه غلطی کردم که با سماور آمدم سراغ خاله صغرا. یکهو بلند شدم و چای نیم خورده را گذاشتم و گفتم: «خداحافظ، من می خوام برم دیر شده.»

خاله صغرا بقچه ای را که سماور تویش بود چهارتا کرد و داد به من تعارف کرد که شب برای شام بمانم. گفتم: «نمی تونم بمونم اجازه بدین برم. فقط می خواستم یک خواهش از شما بکنم. اگر ممکن است آن سماور را به من بدین. سماور خوبی نیست. آبش دیر جوش می آد. من یک سماور خوشگل تر و گنده تر براتون می آرم. این سماور قابل شما را نداره.»

خاله صغرا باز پرید و مرا توی بغل گرفت. چشم هایش پر از اشک شد و گفت: «این حرفها چیه مجید؟ اتفاقاً سماور خیلی خوبیه. از این دیگه بهتر نمی شه. تو چقدر مهربون و ساده ای. همین سماور هم از سر من زیاده. به بی بی ات سلام برسون و بگو: سماور خیلی خوب بود. خاله صغرا خیلی خوشحال شد، برو جانم. زودتر برو که بی بی ات دلواپس نشه.”

از خانه ی خاله صغرا که آمدم؛ گیج و سر در گم بودم. نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین. از قضای روزگار هم خوشحال و سر کیف بودم و هم غمگین.خوشی و خوشحالیم از این بود که خاله صغرا به سماور خوب و خوشگلی رسیده و غمگینی ام مال این بود که می دانستم بی بی توی دردسر افتاده و آبرویش پیش این و آن رفته.

دست خالی نمی توانستم بروم خانه ی عروس خانم. یکهو فکری توی کله ام جرقه زد. پایم را از میان دوچرخه بردم آن طرف و زدم رفتم خانه ی خودمان. در خانه بسته بود. هر جوری بود در خانه را باز کردم. کلکش دستم بود. می دانستم بی بی کلید در اتاق را توی گلدان می گذارد. کلیدها را برداشتم و در اتاق را باز کردم. سماور قراضه و به دردنخور و کوچولوی بی بی را برداشتم و قشنگ پیچیدم توی بقچه و بستم روی ترک دوچرخه و طناب کردم. درها را بستم و مثل گلوله آمدم خانه ی عروس خانم.

همان طور که پیش بینی کرده بودم بی بی دل توی دلش نبود. هی کله می کشید که ببیند من کی می آیم و کجا رفتم. توی اتاق پنج دری، بین یک مشت زن و مرد، نشسته بود و عروس خانم و مادرش بالای اتاق جا خوش کرده بودند. بی بی که چشمش به من افتاد و دید سماور به دست وارد شدم، از زور خوشحالی، نیم خیز شد؛ ولی زود نشست و اشاره کرد سماور را ببرم و بگذارم جلو عروس. چند بار با چشم و ابرو به او فهماندم که بیاید بیرون کارش دارم. نیامد. من هم سماور بقچه پیچیده را جلو چشم همه بردم و گذاشتم جلوی عروس و مثل موش از در اتاق زدم بیرون،رفتم توی حیاط که از آنجا ببینم سر و ته قضیه چه جوری به هم می آید و آخر عاقبت کار به کجاها می کشد. بی بی، همان جور که نشسته بود، خنده ای کرد و گفت: «”ما هم به کمک هم یک چیز ناقابل برای عروس تهیه کردیم. انشاءالله می پسنده.» بعد بلند شد و رفت سراغ سماور. من تعجب را توی صورتش می دیدم. سماور توی بقچه به چشمش خیلی کوچکتر می آمد. داشت گره های بقچه را باز می کرد. من به دیوار تکیه داده بودم و دلم ،عین بچه گنجشک باران خورده و ترسیده، می زد. پیش خودم خدا خدا می کردم و می گفتم :«خدا کنه بی بی پس نیفته! »

به هر حال بی بی گره ی اول را که باز کرد، جمعیت افتاد به کف زدن و هلهله کردن. بی بی کیف می کرد و سرافراز بود. کوکب خانم و سایر شریک هاش هم همین جور نیششان باز شده بود. اما گره ی دوم که باز شد، سماور شکسته و سیاه سوخته و چرک و کهنه، افتاد بیرون و زد توی ذوق جماعت. دهان بی بی همین جور واماند. جمعیت دست از کف زدن و هلهله کشیدن برداشت. نیش شریک های بی بی فوری بسته شد. چندتا دختر جوان و خوش خنده، خنده شان را ول کردند توی اتاق. بی بی، که سر پا نشسته بود، نتوانست خودش را نگه دارد؛ چهارزانو بغل سماور نشست. صورت پر از چین و چروکش غرق عرق شد و دست گذاشت روی پیشانیش. مادر عروس گفت: «دست شما درد نکنه بی بی، خیلی زحمت کشیدین! از شما توقع همچین کاری را نداشتیم.»

 من مثل بید می لرزیدم. قیافه ی هاج و واج مهمان ها را نگاه می کردم و لب هایم را می جویدم. کوکب خانم گفت: «پس آن سماور که خریدیم کو؟»

بی بی نمی دانست چه بگوید. دستهایش را ستون تنش کرد و بلند شد. رنگش شده بود عین زعفران زرد. رمق نداشت بلند شود. می خواستم بپرم زیر بغلش را بگیرم و بلندش کنم، ولی به هر سختی بود زودتر از من، خودش را جمع و جور کرد و پا شد. آمد توی حیاط. چشمش به دنبال من می گشت. وقتی هم مرا دید زبانش بند آمده بود. و نمی دانست از کجا شروع کند؟… دستش را گرفتم بردمش سر حوض تا آبی به صورتش بزند و حالش جا بیاید. آب که به صورتش زد، کشیدمش کنار. نشست سر پله ها. قضیه رفتن به خانه ی خاله صغرا را برایش تعریف کردم و گفتم: «حالا که آبروی تو رفته، آبروی مرا پیش خاله صغرا نبر. کاش بودی و خوشحالی خاله صغرا را می دیدی. من خودم پول جمع می کنم پول سماور را می دم. غصه نخور…» بعد هم دستش را ماچ کردم.

بی بی، که زن فهمیده و با گذشتی بود، بعد از آنکه به حرفهای من گوش داد، بلند شد و کوکب خانم را صدا کرد توی حیاط.، خوش خوش کوکب خانم هم همه چیز دستگیرش شد و از آنجا که سر زبان دارتر از بی بی بود، داستان سماور را برای عروس و مادرش و دیگران تعریف کرد و آن ها هم که دیدند سماور خوشگل و گران قیمت، قسمت خاله صغرا شده است، کوتاه آمدند و کلی هم خندیدند. برگرداندن سماور شکسته و سیاه سوخته ی بی بی به خانه دست مرا می بوسید و همچنین رفتن به بازار و خریدن سماور تازه و آوردن آن به خانه و بردن به خانه ی عروس خانم. خلاصه، دو سه روزی، کارم شده بود سماور کشی. اما همه جا بی بی و همسایه ها موظب بودند که بین راه دست از پا خطا نکنم و به کسی سر نزنم ، از کسی عیادت نکنم، تا سماور به دست صاحبش برسد.

***

لیلا

مادر لیلا، روزها، لیلا را می‌گذاشت پیش همسایه و می‌رفت سر كار. او توی كارگاه خیاطی كار می‌كرد. لیلا با دختر همسایه بازی می‌كرد. اسم دختر همسایه مریم بود.
لیلا و مادرش در یكی از اتاقهای خانه مریم زندگی می‌كردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یك سال از او بزرگتر بود.
یك روز، عموی مریم برایش عروسكی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی كردند. عروسك همه‌اش پیش لیلا بود. لیلا دلش می‌خواست عروسك مال خودش باشد. اما، مریم می‌گفت:
ـ هر چه دلت می‌خواهد با آن بازی كن. ولی، عروسك مال من است.
لیلا ناراحت شد. غروب كه مادرش آمد، دوید جلویش و گفت:
ـ مادر، مادر، من عروسك می‌خوهم. عروسكی مثل عروسك مریم. برایم می‌خری؟
مادر گفت:
ـ نه، نمی‌خرم.
لیلا گفت :
ـ چرا نمی‌خری؟
ـ برای اینكه تو دختر خوبی نیستی.
ـ من دختر خوبی هستم، مادر.
ـ اگر دختر خوبی هستی، چرا چشمت به هر چیزی می‌افتد، می‌گویی: من آن را می‌خواهم؟
ـ خودت گفتی، اگر دختر خوب و حرف‌شنویی باشی یك چیز خوب برایت می‌خرم. خوب، حالا برایم عروسك بخر، عروسكی مثل این.
من كه نگفتم برایت عروسك می‌خرم.
ـ پس می‌خواهی برایم چه بخری؟
ـ برایت چیزی می‌خرم كه هم خیلی به دردت می‌‌خورد و هم خیلی ازش خوشت می‌آید.
ـ مثلاً چی؟
چكمه.
چكمه؟
بله «چكمه». یك جفت چكمه خوب و خوشگل كه زمستان، توی هوای سرد،‌ توی برف و باران می‌پوشی. پایت گرم گرم می‌شود. می‌توانی با آن بدوی و بازی كنی. به مدرسه‌ات بروی. عروسك فقط اسباب بازی است و هیچكدام از این كارها را نمی‌كند.
لیلا قبول كرد كه مادرش، به جای عروسك، برایش چكمه بخرد. اما، نمی‌توانست صبر كند. گوشه چادر مادر را گرفت كه:
ـ باید همین حالا برویم و برایم چكمه بخری.
مادر گفت:
ـ من حالا خسته‌ام، یك روزتعطیل كه سر كار نرفتم، با هم می‌رویم و چكمه می‌خریم. لیلا به گریه افتاد. هق هق كرد و نق زد. مادر اوقاتش تلخ شد و گفت:
ـ اگر بخواهی حرف گوش نكنی ومرا اذیت كنی، هیچوقت برایت چكمه نمی‌خرم. وقتی می‌گویم تو دختر خوب و حرف‌شنویی نیستی، قبول كن.
لیلا و مادرش خیلی با هم حرف زدند، و لیلا راضی شد كه روز بعد با هم بروند و چكمه بخرند.
روز بعد، مادر زود به خانه آمد. لیلا توی درگاه اتاقشان نشسته بود و چشمش به در خانه بود. مادر را كه دید،‌ خوشحال شد. دوید جلویش و پاهای او را بغل گرفت:
ـ برویم مادر، برویم چكمه بخریم.
مادر دست لیلا را گرفت، رفتند توی خیابان. از این خیابان به آن خیابان رفتند، تا رسیدند به خیابانی كه چند دكان كفشدوزی،‌هم، داشت.
لیلا و مادرش دَم دكانها می‌ایستادند،‌ و كفشهای پشت شیشه‌ها را نگاه می‌كردند. هنوز پاییز بود و كفشهای تابستانی را می‌شد از پشت شیشه‌ها دید. چكمه و كفش زمستانی هم بود.
لیلا دلش می‌خواست، اولین چكمه‌هایی را كه دید، بخرند. از همه چكمه‌ها خوشش می‌آمد و می‌ترسید جای دیگر چكمه نباشد، اما، مادر گفت:
ـ توی دكانها چكمه فراوان است و باید بگردند تا چكمه خوب و خوشگلی پیدا كنند. عجله فایده‌ای ندارد.
خیلی راه رفتند. از این خیابان به آن خیابان، از این دكان به آن دكان. اما، هنوز چكمه‌ای كه مادر بتواند پسند كند، پیدا نشده بود. لیلا گرسنه‌اش شده بود. مادر هم همین طور.
مادر یك خرده «كیك یزدی» خرید. با هم خوردند.
لیلا جلوجلو رفت و پشت شیشه دكانی یك جفت چكمه دید. انتظار كشید تا مادر برسد. مادر آمد. از چكمه‌ها خوشش آمد. راضی شد كه آنها را بخرد. چكمه‌ها نخودی خوشرنگ بودند.
لیلا چكمه‌ها را پوشید. راحت به پایش رفتند. مادر گفت:
ـ راه برو.
لیلا راه رفت. با ترس و خوشحالی راه می‌رفت. حیفش می‌آمد چكمه‌ها را روی زمین بگذارد. مادر گفت:
ـ پاهایت راحت است؟
لیلا گفت:
بله،‌ راحت است.
فروشنده گفت :
مبارك باشد.
لیلا گفت‌:
فقط، یك خرده گشاد هستند. پاهایم تویشان لق لق می‌كند.
فروشنده خندید. مادر گفت:
ـ گشاد نیستند. زمستان جوراب پشمی كلفت می‌پوشی، باید برای جورابها هم جا باشد. اگر چكمه تنگ باشد، وقتی كه می‌خواهی مدرسه بروی به پایت نمی‌روند، و باید بیندازیشان دور. پایت تند تند بزرگ می‌شود.
مادر پول چكمه‌ها را داد. فروشنده خواست آنها را بگذارد توی جعبه‌ای. ولی، لیلا نمی‌خواست چكمه‌ها را پا یكند. می‌خواست با آنها برود خانه. هرچه مادرش گفت: «موقعی كه هوا سرد شد، بپوش» زیر بار نرفت. می‌خواست بزند زیر گریه. فروشنده گفت:
ـ بگذار با همینها برود خانه، و دلش خوش باشد. دمپایی‌هایش را می‌گذارم تو جعبه.
مادر راضی شد. لیلا دمپایی‌هایش را، كه توی جعبه بود، بغل گرفت و راه افتاد. خوشحال بود. مادر هم خوشحال بود. لیلا جلوجلو می‌رفت. راه كه می‌رفت، پاهایش توی چكمه‌ها لق لق می‌كرد،‌ و صدا می‌داد. لیلا چند قدم كه می‌رفت می‌ایستاد و چكمه‌ها را نگاه می‌كرد. دلش می‌خواست زودتر به خانه بروند و چكمه‌ها را نشان مریم بدهد.
هوا تاریك شده بود. مادر خیلی خسته شده بود. سرش درد گرفته بود. گفت:
ـ حالا برویم اتوبوس سوار شویم.
لیلا و مادرش توی ایستگاه اتوبوس ایستادند. اتوبوس كه آمد سوار شدند. اتوبوس آرام آرام می‌رفت. خیابان شلوغ بود. شب شده بود. چراغ دكانهای دو طرف خیابان، روشن بود. اتوبوس از نفس آدمها گرم شده بود. لیلا سرش را گذاشته بود روی سینه مادرش. چشم از چكمه‌هایش برنمی‌داشت. اتوبوس مثل گهواره می‌جنبید و یواش یواش،‌ از میان ماشینها، می‌رفت. پلكهای لیلا، نرم نرمك، سنگین شد و خواب رفت. صدای شاگرد راننده آمد:
ـ ایستگاه پل!
اتوبوس ایستاد. زن چاق و گنده‌ای، كه زنبیل بزرگ و پراز لباسی داشت، كنار مادر لیلا نشسته بود، تند پا شد و با عجله زنبیلش را برداشت و كشید. جا تنگ بود. زنبیل به چكمه‌های لیلا خورد. یكی از لنگه‌های چكمه، از پای لیلا درآمد و افتاد كنار صندلی. زن رفت. چند تا مسافرها پیاده شدند. اتوبوس را افتاد. رفت و رفت. مادر چرت می‌زد.
اتوبوس دور میدانی پیچید. شاگرد راننده داد زد:
میدان احمدی!
اتوبوس ایستاد.
چـُرت مادر پرید. هر چه كرد نتوانست لیلا را بیدار كند. اتوبوس می‌خواست راه بیفتد. مادر،‌ لیلا را بغل كرد و زود پیاده شد. رفت تو پیاده‌رو. اتوبوس رفت. لیلا هنوز بیدار نشده بود. تو بغل مادرش بود.
مادر رفت تو كوچه. كوچه دراز و پیچ در پیچ بود. مادر به نفس نفس افتاد؛ خسته بود. می‌خواست لیلا را بیدار كند. اما، دلش نیامد. هر جور بود خودش را به خانه رساند. توی درگاه اتاق، خواست چكمه‌های لیلا را در بیاورد كه دید لنگه چكمه نیست! زود لیلا را خواباند گوشه اتاق و برگشت تو كوچه. كوچه را، گـُله به گـُله، گشت. آمد تو پیاده‌رو. آمد تو ایستگاه اتوبوس. اتوبوس رفته بود. لنگه چكمه را ندید. برگشت.
از شب خیلی گذشته بود. مادر رختخواب را انداخت. لنگه چكمه كنار اتاق بود. مادر از فكر لنگه چكمه بیرون نمی‌رفت. فكر كرد كه: اگر لیلا بیدار شود، و بفهمد كه لنگه چكمه‌اش گم شده، چه كار می‌كند.
آخر شب، وقتی شاگرد راننده داشت اتوبوس را تمیز می‌كرد و زیر صندلیها را جارو می‌كشید، لنگه چكمه را پیدا كرد. خواست بیندازش بیرون. حیفش آمد. فكر كرد چكمه مال بچه‌ای است، كه تازه برایش خریده‌اند. چكمه نو و نو بود. دلش می‌خواست بچه را پیدا كند و لنگه چكمه‌اش را بدهد. اما، بچه را نمی‌شناخت ـ روزی هزار تا بچه با پدرو مادرشان توی اتوبوس سوار می‌شوند و پیاده می‌شوند. از كجا بداند كه لنگه چكمه مال كدام بچه است؟
شاگرد راننده، لنگه چكمه را داد به بلیت فروش.
بلیت فروش لنگه چكمه را گذاشت پشت شیشه دكه‌اش، كه وقتی مسافرها می‌آیند بلیت بخرند آن را ببیند. شاید صاحبش پیدا شود.
روز بعد، مادر صبح خیلی زود بیدار شد. دست نماز گرفت. نماز خواند. سفارش لیلا را به همسایه كرد. داستان گم شدن لنگه چكمه را گفت و از خانه بیرون رفت.
هوا كم كم روشن شد. مادر باز كوچه را گشت و توی جوی پیاده‌رو را نگاه كرد لنگه چكمه را ندید. داشت دیرش می‌شد. تو ایستگاه اتوبوس ایستاد. اتوبوس آمد. سوار شد و رفت سر كارش.
صبح، اول مریم بیدارشد. رفت سراغ لیلا. لیلا توی اتاقشان خواب خواب بود. مریم لنگه چكمه را گوشه اتاق دید. آن را برداشت. نگاهش كرد. لیلا را بیدار كرد:
ـ لیلا، بلند شو. روز شده.
لیلا بیدار شد. چشمهایش را مالید. مریم گفت:
چه چكمه قشنگی! خیلی خوشگل است.
لیلا گفت :
ـ مادرم برایم خریده.
ـ لنگه‌اش كو؟
ـ نمی‌دانم.
مریم و لیلا دنبال لنگه چكمه گشتند. اتاق را زیر و رو كردند. مادر مریم ازتوی حیاط صدایش را بلند كرد:
ـ چرا اتاق را به به هم می‌ریزید؟ بیایید بیرون.
مریم گفت :
ـ داریم دنبال لنگه چكمه لیلا می‌گردیم.
مادر گفت :
ـ بیخود نگردید. لنگه‌اش،‌ دیشب، تو كوچه گم شده. وقتی لیلا خواب بوده از پایش افتاده.
ـ لیلا گریه‌اش گرفت. لنگه چكمه را بغل كرد و رفت تو حیاط. گوشه‌ای نشست و هق‌هق گریه كرد.
مریم، آهسته،‌ به لیلا گفت:
ـ بیا با هم برویم كوچه را بگردیم، پیدایش كنیم.
لیلا و مریم از در خانه بیرون رفتند. مریم به مادرش نگفت كه كجا می‌روند. توی كوچه رفتند و رفتند. رسیدند به خیابان. مریم گفت:
شاید چكمه‌ات توی خیابان افتاده باشد.
پیاده‌رو راگرفتند و با هم حرف زدند. زمین را نگاه كردند ورفتند.
مادر مریم كه دید لیلا و مریم توی خانه نیستند،‌ دلواپس شد. چادرش را انداخت سرش و آمد توی كوچه. به هر كس می‌رسید می‌گفت كه «دو دختركوچولو را ندیده‌ای كه توی این كوچه بروند؟»
بعضی‌ها می‌گفتند كه آنها را ندیده‌اند،‌ و چند نفری هم گفتند كه: «از این طرف رفتند.»
لیلا و مریم رفتند و رفتند و پیاده‌رو را نگاه كردند. از خانه و كوچه‌شان خیلی دور شده بودند. پیچیدند توی خیابان باریكی. هر چه لیلا گفت: «مریم،‌ بیا برگردیم.» مریم گوش نكرد.
عاقبت، رسیدند سر چهارراهی. نمی‌دانستند دیگر كجا بروند. می‌خواستند به خانه برگردند. ولی راه را گم كرده بودند. لیلا زد زیر گریه. مریم هم نزدیك بود گریه‌اش بگیرد.
پیرزنی كه ازپیاده‌رو رد می‌شد، مریم و لیلا را دید. فهمید كه گم شده‌اند. ازشان پرسید:
ـ بچه‌ها، خانه‌تان كجاست؟
بچه‌ها نمی‌دانستند خانه‌شان كجاست. پیرزن گفت:
ـ اسم كوچه‌تان را می‌دانید؟
مریم فكر كرد و گفت:
ـ اسم‌… اسم كوچه‌مان «سروش» است. اما نمی‌دانیم كه ازكدام طرف برویم پیرزن دست بچه‌ها را گرفت و از این و آن نشانی كوچه «سروش» را پرسید و آنها را به طرف كوچه برد.
مادر مریم، هراسان و ناراحت توی پیاده‌رو می‌دوید و همه جا را نگاه می‌كرد چشمش افتاد به بچه‌ها، كه همراه پیرزنی داشتند از روبرو می‌آمدند. مادر خوشحال شد و از پیرزن تشكر كرد. با لیلا و مریم دعوا كرد كه چرا بی‌اجازه از خانه بیرون رفته‌اند.
بلیت فروش كه دید چند روز گذشته است و كسی سراغ چكمه نیامده، چكمه را برداشت و گذاشت بیرون دكه. تكیه‌اش داد به دیوار روبرو، كه بیشتر جلوی چشم باشد.
آدمها می‌آمدند و می‌رفتند. لنگه چكمه را نگاه می‌كردند، با خود می‌گفتند «آیا این لنگه چكمه مال كدام بچه است، كه گمش كرده و حالا دنبالش می‌گردد.»
لیلا، روزها، یك لنگه چكمه را می‌پوشید و یك لنگه دمپایی. گاهی هم مریم لنگه چكمه را می‌پوشید، كه بگومگویشان می‌شد و با هم قهر می‌كردند.
هر وقت كه مادر لیلا به خانه می‌آمد،‌ لیلا می‌دوید جلویش و می‌گفت:
ـ مادر، لنگه چكمه را پیدا نكردی؟
ـ نه، مادر. برایت یك جفت چكمه دیگر می‌خرم.
كِی می‌خری؟
ـ یك روز كه بیكار باشم و پول داشته باشم.
وقتی كه چكمه را خریدی،‌ من همانجا نمی‌پوشمشان. خواب هم نمی‌روم كه لنگه‌اش را گم كنم.
لیلا آن قدر لنگه چكمه‌اش را به این طرف و آن طرف برده بود. سر آن با مریم و بچه‌های همسایه بگومگو كرده بود كه مادرها ـ مادر لیلا و مادر مریم ـ از دست آن به تنگ آمدند. می‌خواستند بیندازنش بیرون. اما، حیفشان می‌آمد. چكمه نوی نو بود.
بلیت فروش، هر وقت تنها می‌شد،‌ لنگه چكمه را نگاه می‌كرد. خدا خدا می‌كرد كه یك روز صاحبش پیدا شود. و هر شب، كه می‌خواست دكه‌اش را ببندد و برود خانه‌اش،‌ لنگه چكمه را برمی‌داشت و می‌گذاشت توی دكه.
یك شب، یادش رفت كه لنگه چكمه را بگذارد توی دكه. لنگه چكمه، شب، كنار دیوار ماند.
صبح زود، رفتگر محله داشت پیاده‌رو را جارو می‌كرد. لنگه چكمه را دید. نگاهش كرد. برش داشت و زیرش را جارو كرد. باز گذاشتش سر جایش. فهمید كه لنگه چكمه مال بچه‌ای است كه آن را گم كرده. آرزو كرد كه صاحب چكمه پیدا شود.
پسركی شیطان و بازیگوش از پیاده‌رو رد می‌شد، از مدرسه می‌آمد، دلش می‌خواست توپ داشته باشد. همه چیز را به جای توپ می‌گرفت. هر چه را سر راهش می‌دید با لگد می‌زد و چند قدم می‌برد؛ قوطی مقوایی،‌ سنگ، پوست میوه، تا رسید به لنگه چكمه. نگاهش كرد، و محكم لگد زد زیرش. با آن بازی كرد و بُرد و برد. در یكی از این پا زدنها،‌ لنگه چكمه رفت و افتاد توی جوی آبی كه پر از آشغال بود. پسرك سرش را پایین انداخت و رفت.
آب چكمه را بُرد. چكمه به آشغالها گیر كرد. جلوی آب را گرفت. آب بالا آمد. آمد توی خیابان و پیاده‌رو را گرفت، مردم وقتی از پیاده‌رو رد می‌شدند. كفشهایشان خیس می‌شد و زیرلب قـُر می‌زدند و بد می‌گفتند.
رفتگر محله داشت آشغالها را از توی جو درمی‌آورد، كه راه آب بازشود. لنگه چكمه را دید. فكر كرد كه آن را دیده. كم كم یادش آمد كه چكمه، صبح، كنار دیوار، بالای خیابان بوده.
رفتگر چكمه را زیر شیر آب گرفت. پاكش كرد. بُرد، به دیوارمسجد تكیه‌اش داد تا صاحبش پیدا شود.
لنگه چكمه به دیوار مسجد تكیه داشت. هر كه رد می‌شد آن را می‌دید. دعا می‌كرد كه صاحبش پیدا شود.
لنگه چكمه به دیوار مسجد تكیه داشت، همان جور بی‌صاحب مانده بود. باد و باران تندی آمد و انداختش روی زمین.
چكمه گِلی و كثیف شده بود. بچه‌ها زیرش لگد می‌زدند و با آن بازی می‌كردند. یكی از بچه‌ها، كه دید لنگه چكمه صاحبی ندارد، برش داشت. بردش خانه، و داد به برادرش. برادرش توی كارخانه «دمپایی‌سازی» كار می‌كرد. توی كارخانه، دمپایی‌های پاره و چكمه‌های لاستیكی كهنه را می‌ریختند توی آسیا. خردشان می‌كردند. آبشان می‌كردند و می‌ریختند توی قالب، و دمپایی و چكمه نو می‌ساختند.
هر روز كه مادر لیلا از كوچه‌شان می‌گذشت، پسركی را می‌دید، كه یك پا بیشتر نداشت. همیشه جلوی خانه‌شان می‌نشست. فرفره می‌فروخت و بازی كردن بچه را تماشا می‌كرد. مادر فكر كرد كه لنگه چكمه را بدهد به او. شاید به درد او بخورد.
مادر به خانه كه آمد، با لیلا حرف زد، و گفت:
لیلا،‌ این چكمه به درد تو نمی‌خورد. بیا با هم برویم سر كوچه و آن را بدهیم به پسركی كه یك پا دارد، و خانه‌شان روبروی خانه ماست.
لیلا گفت:
ـ اگر لنگه چكمه را بدهم به او،‌ تو برایم یك جفت چكمه دیگر می‌خری؟
ـ بله كه می‌خرم. حتماً می‌خرم. اگر تا حالا نخریدم، فرصت نكردم.
ـ كِی می‌خری؟ كی فرصت داری؟
تا آخر همین هفته می‌خرم. آن قدر چكمه‌های خوشگل تودكانها آورده‌اند كه نگو!
ـ خودم می‌خواهم چكمه را به آن پسر بدهم.
باشد، فقط باید جوری چكمه را به او بدهی كه ناراحت نشود.
ـ چشم.
لیلا و مادرش لنگه چكمه را برداشتند و رفتند پیش پسرك. مادر دم خانه ایستاد و لیلا چكمه را برد. روبروی پسرك ایستاد و گفت: «سلام.»
پسرك لبخندی زد و گفت : «سلام، فرفره می‌خواهی؟»
لیلا گفت :
ـ نه، این چكمه مال تو. نو و نو است. من یك جفت چكمه داشتم كه لنگه‌اش گم شد. هر چه گشتیم پیدایش نكردیم. حیف است كه این را بیندازیم دور.
پسرك ناراحت شد،‌ و گفت:
ـ من چكمه تو را نمی‌خواهم.
مادر رفت جلو و گفت :
ـ قابل ندارد. ما همسایه‌ایم. غریبه كه نیستیم. خانه ما اینجاست. پارسال، زمستان، كه نفت نداشتیم، آمدیم از مادرت نفت گرفتیم. یادت نیست؟ فكر می‌كنم كه این لنگه چكمه به درد تو بخورد. حیف است كه بیندازیمش دور.
پسرك كمی راضی شد. لنگه چكمه را گرفت، داشت نگاهش می‌كرد، كه لیلا گفت: «خداحافظ» ودوید طرف مادرش. رفتند خانه. مادر زیر لب گفت: «خدا كند ناراحت نشده باشد.»
پسرك لنگه چكمه را خوب نگاه كرد. خواست ببیند به پایش می‌خورد یا نه. چكمه مال پای راست بود و او پای راست نداشت! به دردش نمی‌خورد. خنده‌اش گرفت.
پسرك لنگه چكمه را گذاشته بود كنارش. فكر می‌كرد چه كارش كند. نمك‌فروش دوره‌گردی، با چهارچرخه‌اش از كوچه می‌گذشت.
نمك‌فروش دمپایی و چكمه لاستیكی پاره پوره می‌گرفت و به جایش نمك می‌داد.
پسرك لنگه چكمه را داد به او.«نمكی» چكمه را نگاه كرد و گفت: «این كه خیلی نو است. لنگه دیگرش كجاست؟»
ـ لنگه دیگرش گم شده. مال دختر همسایه روبرویی است. هر چه گشته پیدایش نكرده.
نمكی لنگه چكمه را گرفت و گذاشت توی چهار چرخه‌اش؛ روی چكمه‌ها و دمپایی پاره‌هایی كه از خانه‌ها گرفته بود.
كارخانه «دمپایی‌سازی» توی همان محله بود. نمكی گویی دمپایی پاره و چكمه‌های كهنه را برد توی كارخانه بفروشد. لنگه چكمه لیلا هم قاتی آنها بود. وقتی خواست گونی را كنار كارگاه خالی كند نگاهش به سبدی افتاد كه بغل آسیا بود. لنگه دیگر چكمه را آنجا دید. آماده بود كه بیندازنش توی آسیا؛ خردش كنند.
نمكی لنگه چكمه را كه توی گونی بود، برداشت و رفت سراغ آن یكی لنگه. خوب لنگه‌های چكمه را نگاه كرد. كنار هم گذاشت. لبخندی زد و پیش خود گفت: پیدا شد! حالا شدند جفت».
كارگر كارخانه، نمكی را نگاه كرد و گفت:
ـ چی را نگاه می‌كنی؟
ـ چكمه را. لنگه‌اش پیدا شد.
كارگر گفت:
ـ صاحبش را می‌شناسی؟
بله، مال بچه‌ای است كه خانه‌شان توی یكی از كوچه‌های بالایی است.
نمكی چكمه‌ها را آورد پیش پسرك.
پسرك جفت چكمه را برد در‌ِ خانه لیلا. در زد. لیلا آمد دَم در. پسرك چكمه‌ها را داد به او، وگفت:
ـ دیدی لنگه چكمه‌ات پیدا شد!
لیلا خوشحال شد. از بس خوشحال بود نپرسید كه لنگه‌اش كجا بوده و چه جوری پیدا شده. دوید توی خانه،‌ صدایش را بلند كرد: «مریم، مریم، چكمه‌هایم پیدا شد. چكمه‌هایم پیدا شد.»
و برگشت در‌ِ خانه را نگاه كرد. پسرك رفته بود.





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>