فریدون توللی


فریدون توللی

نام:فریدون
نام خانوادگی:توللی
محل تولد:شیراز
سال تولد: ۱۲۹۶
محل وفات: شیراز
تاریخ وفات: ۱۳۶۴
فرزندان طبع:التفاصیل،کاروان،رها ،نافه،پویه و…

***

Fereidun tavallali

Basic Information
First name: Fereidun
Last name: tavallali
Gender: Male
Born:1919, Shiraz ,Iran
Died: 1985,Shiraz, Iran
Education field: Archaeologist
Education location: Tehran University
Occupation: satirist, Poet and Journalist
Cooperation with magazines: Farvardin, soroush
Name of his satire book(s):Altafasil

***
نمونه آثار

از تذكرةالسفهاء

اين قطعه در انتقاد بر تذكره‌های قديمی شعر و ملال انگيز بودن برنامه‌های درسی آن زمان نگاشته شده.
ديگر از شعراء بزرگ اين قرن ابوالرطيل حمبل بن تنبل بن الدنگ، الملقّب باحمقُ الشّعراء است (۱) كه تاريخ ولادتش به علّت فوت قبلی والده ماجده‌ی مغفوره‌ی آن مرحوم نامعلوم و در سال وفاتش ميان تذكره نويسان اختلاف است گروهی فوت آن جناب را بسال سبع و عشرين و بضع مائه ضبط كرده و فرقه ديگرِ(بضع) را تحريفی از تسع دانسته و علّت آنرا عدم توجّه كاتب شمرده‌اند. لكن اصّحِ اقوال و اَصوَب روايات، قول بهروز بن هشام صاحب تذكرةالحُمقاء است كه می‌نويسد:
«مولانا فوت نكرده بل از انظار خلايق غائب گشته و باشد كه هم اكنون در ميان مردمان باشد و كَسَش بديده نيارد» و بَيِّنه وی در اثبات اين گفتار اين شعر مولاناست:
بیت

دوش ، از لعل لبش آب سكندر خوردم
برو ای خضر، كه من زنده‌ی جاويدانم

و هموست كه ساليان دراز در ديوان مُعجز بيان مولانا به تتبُّع و تحقيق پرداخته و وجود طاير و در نتيجه اتوموبيل را در عصر وي معلوم داشته و عجيبتر از همه اينكه انحصارِ دولتی طاير را نيز به ثبوت رسانيده است.
استناد وی بدين شعر مولاناست:
بيت

طاير دولتم از دست چو بيرون افتاد
دجله شد ديده‌ام از اشك و بِدِل خون افتاد

جنابش را در فَنِّ قصيده سازی و غزل پردازی مقامی شامخ و منزلتی باسق بودی و مستزاد و رباعی را بغايت نيكو سرودی. ديوانش از چند هزار بيت متجاوز است. تحصيلات خويش را در خدمت خواجه بدرالدين چاپلوس بپايان رسانيد و در سلك مدّاحان امير خوارزم منسلك گرديد. شيواترين قصيده‌ی وی قصيده‌ايست كه در وصف دُم اسب امير سُروده و صنعت تجاهل العارف را بكمال رسانيده، مطلع آن اينست:
يا رب اين گيسوان يار من است؟! يا دُم اسب شهريار من است؟!
صاحب تذكرةالحمقاء می‌نويسد كه امير را استماع اين قصيده غَرّا چنان مقبول افتاد كه در حال ماده خری به آنجناب صله داد و مولانا ارتجالاً اين بيت به شكرانه‌ی آن سخاوت بر وی فرو خواند.
بیت

بخری مفتخرم كرد امیر
مُفت، همسر به خَرَم كرد امير

و همو گويد كه امير شعر دوست از شنودن بيت اخير و صنعت تقطيع مفتخر به مفت و خر چنان بی تاب گرديد كه در زمان پالانی نيز بر خر علاوه كرد و مولانا ديگر بار اين شعر باالبديهه ورد زبان ساخت.

بیت

اميرا، مينهم پالان تو بر چشم خون پالا
كه پالان از تو خوشتر كز دگر شه لوءلوء لالا

اين كَرَّت جناس زائد پالان و پالا كار را به جايی رسانيد كه امير به دست مبارك خويش افساری نيز بر سر الاغ رد و متبسّم چنين فرمود:
«خذيا صاحبي و الله ما رأيت و شعراً احسَن كَشعرك»
مولانا را علاوه بر فنون شعر و كتابت در موسيقی نيز دستی پرتوان بودی و تنبك را بغايت نيكو نواختی. مرويست كه شبی در مجلس بزم امير، قلمتراش هندي از جيب بركشيد و پوست ضرب بتمامی بردريد و با تنبك بی پوست چنان نواختن گرفت كه حضّار از گريه به خنده و از سرفه به عطسه درافتادند. آنگاه شيوه بگردانيد و همگان به خواب كرد و چون نفير از خفتگان برخاست چنان مشتی گران بر كاسه ضرب كوفت كه جملگی از خواب شيرين بپريدند و دشنام آغازيدند!
مولانا در اشعار خويش بِكَرّات بدين هُنر مباهات نموده و اين قطعه خود از آن جمله است.
قطعه

مبين به ظاهر آرام و وضع خاموشـــم
اگر چه هست خموشی مرا بحضرت دوست

من آنكسم كه چو آهنگ شاهكار كنم
صداي كوس برآرم ز تنبــــــــك بی پـــوست

و مولانا را فرزندان بسيار بودی كه همگی بعد از وفات وی گدا شدند.

***

اختــلاس

…واختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخصِ آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیه این کلمه عقاید متفاوت است؛ زمره‌ای کتابت آن را با (صاد) کرده و ریشه آن را «خلوص» دانسته‌اند و حجت ایشان اینکه مامور مختلس را ارادت و اخلاص چنان است که کیسه‌ خویش را از خزانه دیوان فرق ننهد و جدایی در میانه نبیند، چنانکه شاعر فرماید:
قطعه
خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آمد
ز جیب خویش منه فرق، جیب دولت را

ببر زکیسه دیـــوان و قصر و کاخ بســاز
به خویش راه مـده خــواری و مذلت را

گروهی دیگر اختلاس را از «اختلال حواس» گرفته‌ و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته‌اند.
قطعه
ز اختلال حواس است اختلاس، ای دوست
که هوشیار بدین کار تن نخواهد داد

جنون محض بــود، ورنه مـرد روشـن رای
تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد!

خواجه علی طفیلی در رساله «مصباح المختلسین» اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده این است که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که معترضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.
قطعه
در پـی دانه مرو همچــو کبوتر کـه تـرا
عاقبت بـهر یـکی دانه به دام اندازنــد

صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش
تا به هرجا که روی بر تو سلام اندازند!

و بر مختلس است که در امر اختلاس همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کندو بقیت آن به نام خویش و پیوند به کار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شادکامی به سر آورد که گفته‌اند:
شعر
تو دزدی می‌کن و در کیســه انداز
که دزدان راست در این ره سرودی

اگــــر دزدی نباشــــد در ادارات
در اســـتخدام دولت نیست سودی

***

لوح محفوظ

ناپرهيزي كرده براي ملاقات دوستي به چاپخانه رفته بودم. حروفچينها با چشمهاي بي خوابي كشيده و دستهاي سياه و روغني جلو ميزهاي خانه ـ خانه اي كه بي شباهت به طبله عطار و هزار پيشه زوار حضرت رضا نبود ايستاده و مانند مرغهاي دكان علافي كه از روي بساط دانه چيني كنند، حروف سربي را يكي يكي برداشته به وصال يكديگر مي رسانيدند!
گروهي نيز حرفهايي را كه ساعات متمادي در آغوش هم خفته و در نتيجه اين بوس و كنار طولاني يكي از روزنامه هاي چهار صفحه اي را در چاپخانه بيرون داده بودند از بغل هم سوا كرده به خانه هاي مخصوص خود پرت مي كردند.
من كه تا آن روز درست چاپخانه را تماشا نكرده بودم، ناچار سيگاري آتش زده روي دست حروفچينها مشغول گردش شدم.
پسرك لاغري كه از سرفه هاي خشكش معلوم بود گاز سرب درست و حسابي به ريه هايش خدمت كرده،‌در حاليكه با رفقايش گرم صحبت بود مانند ماشين خودكاري حروفها را جدا كرده به جاي خود پرت مي كرد.
پهلوي دستش سه فطعه حروف چيده شده به اندازه يك قوطي سيگار اشنو ديده مي شد، كه دور آنها را براي جلوگيري از بهم ريختن با نخ قند محكم بسته بودند.
ظاهراً مي بايستي پسرك آنها را نيز مانند ساير ستونها پخش كند ولي برخلاف تصور من كارش را تمام كرد و ابداً دستي به تركيب آنها نزد.
من كه كنجكاويم تحريك شده بود پسرك را مخاطب ساخته گفتم:
ـ مگر هنوز با اينها كار داري؟
ـ نه.
ـ پس چرا پخششان نمي كني؟
لبخندي زده گفت:
ـ فعلاً كاري به اينها نداريم ولي غالباً محتاج مي شويم عين همين عبارت را بچينيم و چيدن آنها لااقل چند دقيقه وقت لازم دارد. به اين مناسبت براي اينكه مجدداً ناچار به تهيه آنها نشويم پخششان نمي كينم.
همين كه پسرك براي شستن دستهاي آلوده خود به كنار حوض رفت من در اثر تحريك كنجكاوي، نزديك قطعات مزبور شده و با آنكه عادت به وارونه خواندن حروف نداشتن به زحمت زياد موفق به خواندن آنها شدم.
مضمون قطعه اول چنین بود:
«…به قراري كه اطلاع يافته ايم مشاراليه از مأمورين جدي و عفيف و لايق و پاكدامن بوده و در مدت خدمت خود همواره در فكر رفاه و آسايش مردم بوده اند اميدواريم نامبرده بر خلاف مأمورين و متصديان ماقبل خود خدمات گرانبهايي به اين استان كرده و رضايت خاطر اهالي را به نيكوترين وجهي فراهم نمايند. ما مقدم ايشان را صميمانه تبريك مي گوييم.»
قطعه دوم كه با حروف نسبتاً درشت تري چيده شده بود متضمن اين عبارت بود:
«…گذشته از وارده هاي شكايت آميزي كه در اين چند روزه از تجاوزات و اعمال ناشايست مشاراليه به دفتر روزنامه رسيده اخيراً تلگرافي نيز به امضاي يكصد نفر از معاريف و معتمدين و وجوه اهالي در مورد سوء رفتار مشاراليه به دفتر روزنامه واصل گرديده كه تاكنون بعلت ضيق صفحات از درج خودداري نموده ايم.
ما نظر وزارت مربوطه را به اين قسمت جلب نموده انتظار داريم نسبت به احساسات و افكار عمومي توجه بيشتري مبذول فرمايند. خود ما نيز در اين باره نظرياتي داريم كه انشاالله در شماره هاي آينده به تفصيل بيان خواهيم كرد.»
قطعه سوم از همه شيرين تر بود:
«…بالاخره در اثر مذاكرات خيرخواهانه اين روزنامه، مركز تصميم گرفت به تعديات اين عنصر كثيف و نالايق خاتمه داده و مردم ستمديده اين استان را از چنگ چنين مأمور خطرناكي رهايي بخشد. مشاراليه نه تنها در زمان تصدي خويش كار مفيدي انجام نداد بلكه باري هم بر ساير بارهاي ما افزود. اصولاً متعجبيم كه مقامات مربوطه چگونه راضي مي شوند اين زالوهاي خونخوار اجتماعي را با آن همه سوابق ننگين شاغل مقامات حساس گردند؟…»
وقتي از خواندن قطعات بالا فراقت يافتم پسرك حروفچين مراجعت كرده بود. من كه تصور مورد استعمال صحيح قطعات فوق را نيافته بودم، رو به جانب او كرده گفتم:
ـ بالاخره نگفتيد اينها را در چه مواقعي استعمال مي كنبد.
پسرك در حاليكه دستهاي خيسش را با پيشدامن كثيف خشك مي كرد لبخندي زده گفت:
ـ خوب گوش كنيد، وقتي مأموري از تهران وارد مي شود پشت خبر ورودش قطعه اول را
مي چينيم و اگر احياناً در پرداخت مطالبات! مدير روزنامه تعلل ورزيد قطعه دوم را نيازش
مي كنيم و مورد استعمال قطعه سوم موقعي است كه مأمور ديگري به جاي او منصوب
شود. در اين وقت دنبال حركت مأمور اولي اين قطعه را نيز به دستور مدير روزنامه چاپ مي كنيم. دردسرتان نمي دهم تا به حال هيچ مأمور مادر مرده اي نبود كه قطعات سه گانه فوق را به ترتيب به خوردش نداده باشيم!…
هنوز حرف پسرك تمام نشده بود كه يكي از حروفچينهاي پير كه ظاهراً سمت استادي و كارفرمايي داشت با لحن عادي گفت:
ـ محمد! كمتر حرف بزن، زودباش قطعه اول را بياور كه با گذاشتن خبر ورود آقاي رئيس دارايي، روزنامه براي چاپ حاضر است.
پسرك به شنيدن اين حرف، چشمك پرمعنايي به من زده قطعه اول را مثل برق به دست استاد رسانيد!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

دیدگاه ها :

  1. lمحمد علیپور says:

    ممنونم از ای همه زحمت که کشیدیت و این مطالب و جمع کردین من به تحقیقم رسیدم سپاسگذارم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>