حكايت چهار درويش

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه بسيار با مروت و رعيت پرور بود. اين پادشاه، هرشب يك لباس شندر پندر پاره پوره درويشي را مي پوشيد و كشكول به دست و تبرزين بر دوش، مي رفت در كوچه هاي شهر و سرك مي كشيد تا ببيند حال و روز مردم چطور است.
يك شب كه با لباس درويشي رفته بود به سركشي، همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك كلبه خرابه -اي. از پشت شيشه سرك كشيد و ديد سه تا درويش دور آتش نشسته اند و دارند درد دل مي كنند. پادشاه كه خودش را دروغكي شكل درويش ها كرده بود، آمد دم در و گفت : « يا هو!» سه درويش كه توي كلبه نشسته بودند ، گفتند:«و عليك يا هو! بفرما درويش.»
پادشاه وارد كلبه شد و بعد از سلام و عليك، نشستند و گرم صحبت شدند. درويش اول گفت:«اي برادر بدان كه ما سه درويشيم از سه ولايت مختلف و امشب خلوت انسي دست داده است تا گرد هم بنشينيم و آرزوهاي مان را براي هم تعريف كنيم.»
پادشاه گفت:« بسيار پسنديده است. تعريف كنيد تا بشنويم.»
درويش اول گفت :«من دلم مي خواهد كه هر وقت مي گويم””ياهو”” يك قاب چلو خورش پيش رويم حاضر شود.»
درويش دوم گفت :«من دلم مي خواهد كه سه تا زن داشته باشم. با يكي زندگي كنم ، دو تا هم باشد براي زاپاس.»
درويش سوم گفت:« من دلم مي خواهد در گوشي با پادشاه يك ولايتي صحبت كنم.»
پادشاه گفت:«من هم دلم مي خواهد كه خدا هرچي دلتان مي خواهد، به شما بدهد»
حوالي صبح كه شد، پادشاه از درويش ها خداحافظي كرد و مخفيانه برگشت به قصر پادشاهي خودش. صبح كه شد، چند تا ا ز مأمورهاي خودش را فرستاد به نشاني همان كلبه و گفت:« مي رويد به اين نشاني، سه تا درويش توي كلبه نشسته اند ، برشان مي داريد، مي آوريدشان به حضور ما.»
مأمورها رفتند و بعد از يك ساعت، سه درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر. سه درويش وقتي چشمشان به شاه افتاد، فهميدند كه اي دل غافل، اين پادشاه، همان درويش ديشبي است.
پادشاه گفت كه درويش اولي را بردند به مطبخ شاهي. به نوكرها هم گفت كه هر وقت اين درويش، بگويد«يا هو» يك قاب چلو خورش بگذارند جلوش.
درويش اولي رفت به مطبخ. هر از چند دقيقه اي، يك صداي«يا هو »از مطبخ مي آمد. بعد از سه ساعت، يكي از نوكرها آمد و گفت:«قربان درويش اولي تركيد.»
دو درويش، آب دهانشان را از ترس قورت دادند. شاه به درويش دوم گفت:«چند تا زن مي خواستي پدر جان؟» درويش دوم گفت :«سه تا.» پادشاه او را در بغل گرفت و قدري اشك حسرت ريخت و گفت سه تا زن را به عقد او درآورند و راهي اش كرند. بعد از سه ساعت، نگهبان هاي قصر آمدند و گفتند:« قربان، درويش دوم، همان دم در قصر، از خوشحالي دق كرد و رفت به رحمت خدا.»
پادشاه به درويش سوم گفت: «حالا نوبت توست. بيا با ما در گوشي صحبت كن.» درويش سوم رفت جلو و دهانش را گذاشت در گوش پادشاه و گفت:« اي پادشاه ، بدان و آگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت جابلقا هستم و ديشب آمده بودم با لباس درويشي در ولايت غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است و بدان كه من هم قصه هاي شاه عباس را خوانده ام . آن درويش اولي پادشاه ولايت جابلسا بود و دومي پادشاه كابلسا. خدا را شكر كه در ولايت شما هيچ آدم فقيري پيدا نمي شود.»
پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در آغوش كشيد و گفت:« اي برادر، فقير و درويش، نمك مملكت است. حالا كه هيچ فقيري در اين مملكت نيست، بيا تا من و تو از براي خالي نبودن عريضه با هم برويم به گدايي.» پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي ديديم، اول تحقيق كنيم، ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك ولايتي باشد.
قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد.





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>