ذکر «غلامرضا آقازاده»-حفظه الله-


آن پرورده ی تقوي، آن اُسوه ی تولّي، آن لايق مدح و تحسين، آن وزير نفت و بنزين، آن از ديگران جدا افتاده، كاشف الاسرار: «غلامرضا آقازاده» از مشايخ كبار بود و از افاضل روزگار بود.
گفتند: «اين مرتبت به چه يافتي؟» گفت: در كودكي از استاد شنيدم كه گفت:‌«زيميستان چكمين بيلبيل، بهارين قدريني بيلمَز!» يعني:‌ «يعرفُ العَندليب في الشِتاء قدرُ الربيع!» دانستم كه در زمستان، نفت به كار آيد؛ پس در كار آن شدم!
نقل است كه روزي پسر را گفت: «اي پسر! خواهي كه مهندس برق شوي؟» گفت: «خواهم.» گفت: «پس اهتمام بر جغرافيا كن!» گفت: «يا پدر! چگونه از اين ، بدان توان رسيد؟» گفت:‌ «همان‌گونه كه از تحصيل معماري به وزارت حفاري توان رسيد. و ما كرديم و رسيديم! »
گويند: معجزات رياضي و ارثماطيقي داشت. چنان كه وقتي يك قران و سي شاهي بر نرخ بنزين بيفزود، به ديد خلق، بيست قران آمد. چون به نزد او رفتند، آن بيست قران را ديدند، يك قران و سي شاهي شده. پس حيرتها كردند و بسيار كس بدو گرويدند!
نقل است كه اوّل بار در «آبعلي» چاه نفت حفر مي‌كرد، به دوغ رسيد!
او را گفتند: «پيش از وزارت چه داشتي؟» گفت: «آرزوي آن!» گفتند: «حال چه داري؟» گفت: «همان آرزو هم كه داشتيم، ديگر نداريم!»
روزي گفت: «در مناطق محروم، فراوان گاز داده‌ام!» گفتند «پس سبب كمبود گاز در آن مناطق، چيست؟» گفت: «من بنز خود را گفتم كه گاز داده‌‌ام نه مردم را! »
گويند: صاحب تجربت بود و نصايح بسيار از او برجاي است، يكي آن كه: روزي بعض اصحاب خاص را گفت: «خواهيد تا شما را نصيحتي كنم؟» گفتند: ««نه!»
نقل است كه روزي با اصحاب در مجلس وعظ نشسته بود. واعظ گفت: «خوبان پس از مرگ به جايي روند كه نه سرد باشد و نه گرم و در آن كرسي‌ها نهاده‌اند از براي خوبان هر قومي، و آن مردمان شادمانند و از شيريني‌ها و شربت‌ها مي‌خورند و شيرقاقائو! مي‌خورند و آب هويج مي‌خورند و صحبت مي‌كنند و خوبيهاي آن، در وصف نيايد.» پس او -حفظه‌اللـه- اصحاب را گفت: «قسم به جان شما(!) شايد بود كه اينها كه اين مرد گفت، وصف اجلاس اوپك بوده باشد و من بارها بدان جا رفته‌ام!»
و او را «واسطه‌الرزق» مي‌گفتند، از آن كه زماني سرپرست ستاد بسيج اقتصادي بود، در عهد مولانا «ميرحسين موسوي».
و چون از دنيا مي‌خواست رفت، گفت تا مولانا «جلال‌الدين رفيع »را بيارند. پس گفت: «اي جلال! از ما بر تو كوتاهي عظيم رفته است كه هزار سفر بكرديم بي‌تو! اين سفر آخرين با ما باش تا از خجالتت درآييم.»مولانا جلال‌الدين اشك در ديدگان بگردانيد و گفت: «دريغا كه ما عهد سفر آخرين با مولانا ولايتي كرده‌ايم وگرنه با تو آمديمي!»
گويند چون رفت تنها بود و برخي گفتند: «نه؛ كه از اعاظم جريده ی اطلاعات،«سيد احمد سام» نيز با او برفت!» واللـه اعلم!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>