ایرج میرزا

 

نام:ایرج میرزا

لقب: جلال‌الممالک، فخرالشعرا

محل تولد: تبریز

تاریخ تولد: ۱۲۹۰هـ.ق

محل وفات: تهران

تاریخ وفات: ۱۳۴۳ هجری قمری

***

Iraj Mirza

Basic Information

name: Iraj Mirza

title: Jalāl-ol-Mamālek

Gender: Male

name father: prince Gholam Hossein Mirza

Born:1874 ,Tabriz ,Iran

Died:1926 , Tehran, Iran

(Buried in the Zahir o-dowleh cemetery that is located Shemiran, Tehran, Iran)

Occupation: satirist and Poet

Notable work(s):Poems

***

نمونه آثار

یا رب این عادت چه می باشد که اهل مُلکِ ما

گاهِ بیرون رفتن از مجلس، ز در رَم می کنند

جمله بنشینند با هم خوب و برخیزند خوش

چون به پیش در رسند ، از همدگر رم می کنند

همچنان در موقع وارد شدن بر مجلسی

گه ز پیش رو، گهی از پشت سر رم می کنند

در دم در، این یکی بر چپ رود، آن یک به راست

از دو جانب دوخته بر در نظر، رم می کنند

بر زبان آرند بسم الله، بسم الله را

گوئیا جن دیده، یا از جانور رم می کنند

این که وقت رفت و آمد بود، اما این گروه

در نشستن نیز یک نوع دگر رم می کنند

این یکی چون می نشیند، دیگری وَر می جَهَد

تا دو نوبت، گاه کم، گه بیشتر رم می کنند

فرضاً اندر مجلسی گر دَه نفر بنشسته بود

چون یکی وارد شود، هر ده نفر رم می کنند

گویی اندر صحنه ی مجلس فَنَر بنشانده اند

چون یکی پا می نهد روی فنر رم می کنند

نام این رَم را چو نادانان، ادب بنهاده اند

بیشتر از صاحبانِ سیم و زر رم می کنند

گر وزیری از در آیَد، رم مفصَّل می شود

دیگر آنجا اهل مجلس، معتبر رم می کنند

هیچ حیوانی ز جنس خود ندارد احتراز

این بشرها از هیولای بشر رم می کنند

همچو آن اسبی که بر من داده میرِِ کامگار

بی خبر رم می کنند و با خبر رم می کنند

رَم نه تنها کارِ این اسبِ سیاهِ مخلص است

مردم این مملکت هم مثل خر رم می کنند

***

خر عیسی است که از هر هنری با خبر است

هــر خری را نتـوان گفت که صـاحب هنر است

خوش لب و خوش دهن و چابک و شیرین حرکات

کـــم خـــور و پـــر دو و بـــا تــربیت و بـــاربـــر است

خــــــــر عیــسی را آن بی هنــــر انـکـــــار کــنــد

که خود از جمله ی خرهای جهان بی خبر است

قصــد راکــب را بی هیچ نشــان می دانـــد

که کجا موقع مکث است و مقام گذر است

چون سوارش بر مردم همه پیغمبر بود

او هم اندر بر خـرها همه پیغامبر است

مـرو ای مرد مســـافر به سـفـر جــز با او

که تو را در همه احوال رفیق سفر است

حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار

که چو من مادح بر مدح خری مفتخر است

مـن بجـز مدحت او مـدح دگــر خــر نکنم

جز خر عیسی گور پدر هر چه خر است

***

ز یاران آن قَدَر بد دیده ام کز یار می ترسم

به بیکاری چنان خو کرده ام کز کار می ترسم

شاپویی ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب

ولی با این خطرناکی من از دستار می ترسم

نه از مار و نه از کژدم نه زین پیمان شکن مردم

از آن شاهنشه بی دین خلق آزار می ترسم

نمی ترسم نه از مار و نه از شیطان نه از جادو

غم خود را به یک سو هشته از غمخوار می ترسم

چو بی اصرار کار از دست مردم بر نمی آید

چه کار آید ز دست من که از اصرار می ترسم

فراوان گفتنی ها هست و باید گفتمش اما

چه سازم دور دور دیگرست از دار می ترسم

***

عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دست گلی داد به آب

نازنین چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دل سوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب

نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت به به چه گل زیبایی است

لایق دست چومن رعنایی است

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جَست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آن مایه ناز

 که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

اسم گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که زهجرم برهی

نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد افتاد به شط

دید آبی است فراوان و درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم بگیر این گل تو !

بکنش زیب سر ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

 عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

 که زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان گر همه را آب برد

خوب رویان همه را خواب برد

***

داشت عبّاس قُلی خان پسری

پسر ِ بی ادب و بی هنری

اسم ِ او بود علی مردان خان

کُلفت ِ خانه زِ دَستش به اَمان

پشت ِ کالسکه یِ مردم می جَست

دل ِ کالسکه نشین را می خَست

هر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو

بود چون کرم ِ به گِل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد

همه از او بَدشان می آمد

هر چه می گفت لَله لَج می کرد

دَهَنَش را به لله کَج می کرد

هر کجا لانه ی ِ گنجشکی بود

بچه گنجشک درآوردی زود

هر چه می دادند می گفت کَمَست

مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر

نه معلم نه لله نه نوکر

ای پسر جان ِ من این قصه بخوان

تو مشو مثل ِ علی مردان خان
***

 بچه‌های زمانه رند شدند
بی‌ثمر دان تو ژاژخایی را

کودکانِ زمان ما نکنند
جز برای زر آشنایی را

یا برو زر بده که سر بنهند
یا برو دل بنه جدایی را

در نظرشان بهای جامی نیست
دفتر جامی و بهایی را

به شعیری نمی‌کنند حساب
شعر خاقانی و سنایی را

یاوه دانند و سخره پندارند
مهربانی و آشنایی را

نبوَد در مزاج‌شان اثری
عَرضِ افلاس و بی‌نوایی را

نتوانی فریفت جز به طلا
کودکِ دوره طلایی را

 

***

بخشی از مثنوی انقلاب ادبی

ای خدا باز شب تار آمد

نه طبیب و نه پرستار آمد

باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاه

آن سر زلف و بُناگوش چو ماه

دردم از هر شبِ پیش افزون است

سوزشِ عشق ز حد بیرون است

تندتر گشته ز هر شب تَبِ من

بدتر از هر شبِ من امشبِ من

نکند یادِ من آن شوخ پسر

نه به زور و نه به زاری و نه زر

کارِ هر دردِ دگر آسان است

آه از این درد که بی درمان است

یا رب آن شوخ دگر باز کجاست

کاتش از جانِ من امشب برخاست

باز چشمِ که بر او افتاده است

که دلم در تک و پو افتاده است

به بِساطِ که نهاده است قدم؟

که من امشب نشکیبم یک دم

بر دلم دایم از او بیم آمد

تِلْگِرافاتْ که بی سیم آمد

ساعتِ ده شد و جانم به لب است

آخر ای شوخ بیا نصف شب است

گر نیایی تو شوم دیوانه

عاشقم بر تو، شنیدی یا نه

هر چه گفتی تو اطاعت کردم

صرفِ جان، بذل بِضاعت کردم

حق تو را نیز چو من خوار کند

به یکی چون تو گرفتار کند

دوری و بی مَزِگی باز چرا

من که مُرْدم ز فِراقت دِ بیا

بكشي همچو من آهِ دگري

بشوي چشم به راهِ دگري

تا تو هم لَذَّتِ دوري نَچَشي

دست از كشتنِ عاشق نَكَشي

اين سخن ها به كه مي گويم من

چاره دل ز كه مي جويم من

دايم انديشه و تشويش كنم

كه چه خاكي به سر خويش كنم

يك طرف خوبيِ رفتار خودم

يك طرف زحمتِ همكارِ بَدَم

يك طرف پيري و ضعفِ بصرم

يك طرف خرجِ فرنگِ پسرم

دايم افكنده يكي خوان دارم

زائر و شاعر و مهمان دارم

هر چه آمد به كَفَم گُم كردم

صرفِ آسايشِ مَردم كردم

بعدِ سي سال قلم فرسايي

نوكري، كيسه بُري، مُلايي

گاه حاكم شدن و گاه دبير

گَه نديمِ شَه و گَه يارِ وزير

با سفرهايِ پياپي كردن

ناقه راحت خود پي كردن

گَردِ سرداريِ سلطان رُفتن

بله قربان بله قربان گفتن

گفتن اين كه مَلِك ظِلِّ خداست

سينه اش آينه غيب نماست

مدّتي خلوتيِ خاص شدن

همسرِ لوطي و رقّاص شدن

مرغِ ناپُخته ز دَوْري بُردن

رويِ نان هِشتَن و فوري خوردن

ساختن با كمك غير و كمك

از برايِ رفقا دوز و كلك

باز هم كيسه ام از زر خالي است

كيسه ام خالي و همّت عالي است

با همه جُفت و جَلا و تك و پو

دان ما پُش ايلْ نيامِمْ اَنْ سُلْ سو

نه سري دارم و نه ساماني

نه دهي، مزرعه يي، دُكّاني

نه سر و كار به يك بانك مراست

نه به يك بانك يكي دانگ مراست

بگريزد ز من از نيمه راه

پول، غول آمد و من، بسم الله

من به بي سيم و زري مأنوسم

ليك از جاي دگر مأيوسم

كارِ امروزه من كارِ بدي است

كارِ انسان قليل الخردي است

(انقلاب ادبي محكم شد

فارسي با عربي توأم شد)

درِ تجديد و تجدد وا شد

ادبيّات شلم شوربا شد

تا شد از شعر برون وزن و رَوي

يافت كاخ ادبيات نُوي

مي كُنم قافيه ها را پس و پيش

تا شوم نابغه دوره خويش

گِله من بُوَد از مشغله ام

باشد از مشغله من گِله ام

همه گويند كه من اُستادم

در سخن دادِ تجدد دادم

هر اديبي به جلالت نرسد

هر خَري هم به وكالت نرسد

هر دَبَنگوز كه والي نشود

دام اِجلالُه العالي نشود

هر كه يك حرف بزد ساده و راست

نتوان گفت رئيس الوزراست

تو مپندار كه هر احمق خر

مُقبِل السَّلطنه گردد آخر

كارِ اين چرخِ فلك تو در توست

كس نداند كه چه در باطن اوست

نقدِ اين عمر كه بسيار كم است

راستي بد گذراندن ستم است

اين جوانان كه تجدّد طلبند

راستي دشمن علم و ادبند

شعر را در نظرِ اهل ادب

صبر باشد وَتَد و عشق سَبب

شاعري طبعِ روان مي خواهد

نه معاني نه بيان مي خواهد

آن كه پيش تو خدايِ ادبند

نكته چينِ كلماتِ عربند

هر چه گويند از آن جا گويند

هر چه جويند از آنجا جويند

يك طرف كاسه شأن و شرفم

يك طرف با همه دارد طرفم

من از اين پيش معاون بودم

نه غلط كار و نه خائن بودم

… آمد و معزولم كرد

سه مه آواره و بي پولم كرد

چه كنم؟ مركزيان رشوه خورند

همگي كاسه بَر و كيسه بُرند

بعد گفتند که این خوب نشد

لایق خادم محبوب نشد

پیش خود فکر به حالم کردند

اَنسپِکتُر ژنرالم کردند

چند مه رفت و ماژورهال آمد

شُشم از آمدنش حال آمد

یک معاون هم از آن کج کُلهان

پرورش دیده در امعاءِ شَهان

جَسته از بینی دولت بیرون

شده افراطیِ افراطیون

آمد از راه و مَزَن بر دِل شد

کار اهل دل از او مشکل شد

چه کُنَد گر مُتِفَرعِن نشود

پس بگو هیچ معاون نشود!

الغرض باز مرا کار افزود

که مرا تجربه افزون تر بود

چه بگویم که چه همت کردم

با ماژورهال چه خدمت کردم

بعد چون کار به سامان افتاد

آدژُوان تازه به کوران افتاد

رشته کار به دست آوردند

در صفِ بنده شکست آوردند

دُم علم کرد معاون که منم

من در اطرافِ ماژور مؤتمنم

کار با من بُوَد از سَر تا بُن

بنده گفتم به جهنم تو بِکُن!

داد ضمناً ماژورم دلداری

که تو هر کار که بودت داری

باز شد مشغله تفتیش مرا

دارد این مشغله دل ریش مرا

کاین اداره به غلط دایره شد

چون یکی از شُعَبِ سایره شد

اندر این دایره یک آدم نیست

پرسنل نیز به آن مُنضَم نیست

شعب دایره من کم شد

شیر بی یال و دم و اشکم شد

من رئیس همه بودم وقتی

مایه واهمه بودم وقتی

آن زمان شمر جلودارم بود

اَصْبَحی کاتب اسرارم بود

رؤسا جمله مطیعم بودند

تابعِ امر منیعم بودند

حالیا گوش به عرضم نکنند

جز یکی چون همه فرضم نکنند

آن کسانی که بُدند اذنابم

کار برگشت و شدند اربابم

با حقوقِ کم و با خرج زیاد

جِقّه چوبیم از رُعب افتاد

روز و شب یک دم آسوده نیم

من دگر ای رفقا مردنیم





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Comments are closed.