حكايت شراكتى

«سگى پاى صحرانشينى گزيد
به خشمى كه زهرش ز دندان چكيد

شب از درد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دخترى بود خرد

پدر را جفا كرد و تندى نمود
كه آخر تو را نيز دندان نبود؟»
***
برآشفته شد مرد صحرانشين
بكرد اندر آن دشت، چندى كمين

شد از دور پيدا، سگ سرفراز
به گوشى بلند و به دمبى دراز

ز جا جست و دمب درازش گرفت
دمر كرد سگ را و گازش گرفت

سگ بى ‏نوا با تنى زخم و زار
ز صحرانشين كرد آخر فرار

بماليد بر زخم پا، پوزه‏ اى
كشيد از سر «بى‏ كسى» زوزه‏ اى

بگفتا كه: من اهل يك‏رنگى ‏ام
خباثت نشد موجب لنگى‏ ام

مرا رنج از اين علت بعدى است
كه پنداشتم دوره سعدى است!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>