علی موسوی گرمارودی

آخرین نقیضه ی نثری که در سال های اخیر تالیف یافته ، تذکره المقامات ،نوشته ی ابوالفضل زرویی نصرآباد مشهور به ملا نصرالدین از همکاران کیومرث صابری«گل آقا» است.نوشتن قطعات این تذکره، نخست بار از سی و یک اردیبهشت ۱۳۷۰ در مجله ی گل آقا آغاز شد تا آنکه در سال ۱۳۷۶ چاپ اول مجموعه آن در کتابی به همین نام انتشار یافت.

چنانچه از نام آن نیز پیداست، مولف تذکره المقامات ،آن را بر اساس تذکره الاولیاء  عطار و نیز حالات و مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر نوشته ی محمد بن المنور ،نقیضه سازی کرده است و حق آن است که از تمام نقیضه سازان طنز که من شناخته ام(جز برخی قطعات تذکره یخچالیه مذهب اصفهانی)برتر  و شیواتر و زبان آن استوارتر و طنز آن گزنده تر و شیرین تر است.

از تذکره یخچالیه بدان سبب پیش نیست که موضوعات قطعات آن مانند برخی قطعات التفاصیل توللی ،متاسفانه غالبا اشخاص سیاسی اند و این امر به هر اثر زیبایی ،جنبه ژورنالیستی خواهد داد.زیرا در آینده و با فرآموش شدن افراد،جذابیت چنین قطعات نیز کم خواهد شد.زیرا تلمیحات و اشارات در آنها غالبا به کارهایی بر می گردد که اشخاص به مناسبت مشاغل سیاسی خود انجام می داده اند و طبعا با گذشت زمان نمک و ملاحت خود را از دست خواهد داد.

و به راستی حیف از این استعداد بسیار خوب و ذوق شگرف زرویی نصرآباد که این استعداد و ذوق را در موضوعاتی خرج کرده است که سریعا فرآموش خواهند شد.

از هوشمندی چون او انتظار می رفت موضوعات و زمینه های«ماندنی تر» را با قلم بسیار شیرین خود ،خواندنی کند تا از بلای ژورنالیسم فاصله گرفته باشد.

به جای هر سخن دیگر ،دو نمونه از کار زیبای ماندنی تر او را با هم بخوانیم:

 

ذکر«كيومرث صابري»-حفظه الله-

آن رونده راه صواب، آن زننده حرف حساب، آن طوطي وادي شكر خايي. آنصاحب منصب گل‌آقايي، آن منتقد طريقت جابري، مولانا «كيومرث صابري»- دامت توفيقاته- شيخ الشيوخ طنازان عصر خود بود.
برخي مغرضين گويند: ابتداي كار او آن بود كه ازفومنات آمده بود و شيخنا «سيد محمود دعايي» كه از اجله ی زعماي جريده ی « اطلاعات» است، بابعضي اصحاب خاص در شارع عام مي‌رفت و با مولانا «جلال‌الدين رفيع» مي‌گفت: «مارامي‌بايد تا شخصي گيج و گول بياريم و بعضي امورات جريده به او سپاريم. كه عقلا دركار ما در مانده‌اند.» مگر اين مرد – حفظه‌اللـه- بر آنجا مي‌گذشت و اين سخن شنيد. پس در دامن شيخ آويخت كه: «يا شيخ! مرا كاري ده.» گفت: «نامت چيست؟»
گفت: «گولآغا!» پس گفت: «اي‌جلال! ما به مسمّي راضي بوديم و اين مرد اسمش هم در همان راستاست! دامنش از كف مده كه راست كارماست! »
نقل است كه در جواني تعمير ماشين مي‌كرد. وقتي ماشين پيش او بردند كه تعمير كن. ساعتي نگذشت كه كرد. پس بر طريق «پُز» باايشان گفت كه: «ما اينيم!» چون نظر كردند، سوپاپ در دستش ديدند و پنداشتند كه يعنيگفت: «ما سوفافيم!» و اين كه او را سوپاپ مي‌گويند، هم از اين جهت است نه به جهاتديگر(!)
نقل است كه مولانا حبيبي در زهد بدان درجه بود كه جز نان خالي نخوردي ونام كباب و غيره نبردي و از ذكر نام اينها نيز اِباداشتي،مگر شرح كباب خوردنگل‌آقا و مريدان با او گفتند. پس به گل‌آقا نامه برداشت كه: «لاف غمخواري مردمانمي‌زني و در خفا با اصحاب، كباب نيم متري مي‌خوري؟!» چون اين بر گل‌آقا و اصحابخواندند، فرمود تا شاغلام جوابي به قاعده دهد. مولانا شاغلام بر پشت آن رقعه نبشت: «حرف حساب را جواب نيست» و باز پس فرستاد.
او را گفتند: «حرف حساب چيست؟» گفت: ««آن است كه قَلّ است و دَلّ است و اطنباش مُمِلّ نيست و ايجازش مُخِلّ نيست.» اين سخن پيشمولانا غضنفر بردند كه: «ترجمت كن»! گفت: «ترجمت ندانم. ليك آن قدر دانم كه حرفحساب، آن است كه به واسطه آن، به نعل و ميخ مي‌زنند و از چپ و راستمي‌خوردند! »
نقل است كه مچ‌گيري مي‌كرد و حالگيري مي‌كرد. چنان كه روزي به هيأتدولت رفته بود. گفت: «بي‌انصافي راه بر محموله كاغذ ما بسته‌است.» مگر مولانا «وهاجي»كه وزارت بازرگاني داشت، آنجا بود. گفت: «ما كي چنين كرده‌ايم؟» پس همگي دانستند كهكار كار اوست – حفظه‌‌اللـه-.
نقل است كه «تويوتا»يش دزديدند. شكايت به حاكم برد. به زندانش كردند گفت: «مال من دزديده‌اند. از چيست كه مرا به زندان مي‌بريد؟»گفتند: «از آن كه پيش از هر چيز، مي‌بايدت تا ثابت كني كه با اين مايه بي مايگي(!)،تويوتا، چگونه خريده بوده‌اي؟!»
گويند: نَفشس شيخ ما- سلمه اللـه- از جاي گرم درمي‌آمد. چنان كه مريدي يك صبحدم تا شام در صف ايستاده بود. مگر با اخم بر زبانش رفتكه: «اين چقدر دراز است!» پس با مريد گفت: «برو كه توصحبت ما را نشايي. ازآن‌كه:
خنده رو هر كه نيست از ما نيست
اخم در چنته گل‌آقا نيست!»
وقتيديگر گفت: «اگر معاون اول، به جاي يكي، شش تن بودي، نان ما توي روغن بودي!»
نقلاست كه وقتي تند رفته بود. به سِرَّش ندا كردند كه: «اي بنده خدا! هيچ از شاخ گربه يادنكني و بدين تندي، نترسي كه نَفَست بگيرد.» گفت: «چرا.» باز به سرّش ندا كردند كه: «ياخائف من الشاخ الپيشي، اذهب بارتعاش و آتي يواش يواش!» يعني: «همين طور برو كه داريخوب مي‌روي!»
شبي در مناجات مي‌گفت: «خدايا، بر مشكلات مردم بيفزا.» گفتند: «اينچه دعاست؟» گفت: «ما به نوشتن مشكلات مردم نان مي‌خوريم، هرچه مشكل مردمان بيشتر،وضع‌ما بهتر!»
نقل است كه گفت: مرد آن مرد است كه چون جريده نويسد، چنان نويسدكه چپ را خوش آيد و راست را، موافق را خوش‌آيد و مخالف را، دوست را خوش آيد و دشمن را،ظالم را خوش آيد و مظلوم را، حاكم را خوش‌آيد و… »و با اين همه، گفتي كه:« ما«سوفاف!» نباشيم و اين كنيت بر مابسته‌اند!» والـله اعلم.

 

 

ذکر«محمد خاتمی»-حفظه الله-

آن دارنده ی شغل خطیر،آن وزیر بی نظیر،آن شایسته ی سروری،آن صاحب محاسن جوهری،آن دارای کرامت و بخشش حاتمی،مرشد الوزرا«محمد خاتمی»وزیر ارشاد زمان خود بود و از مشایخ بود و هم اوست که گفته اند:«اگر نبود،کار جهان از این که هست،بدتر بود!»

روزی اصحاب بر او دیوان شمس می خواندند.به این بیت رسیدند که:

هر طرف آواز عشق،می رسد از «چپ» و«راست»

ما به «فلک» می رویم،عزم تماشا که راست؟

چون این بشنید،سخت در عجب شد و گفت:«ما نیز ،زمانی از چپ و راست گریزان بودیم و بر اوج «کیهان»بودیم،دریغا که دست تقدیر،به حضیض وزارت مان افکند!»

و هم او گفت:«توریست بد است»وگفت:«جهانگرد خوب است»وگفت:«سیّاح از این هر دو،بهتر!»

نقل است که بسیار مجاهده کرده بود یکی آن که در جوانی،به «هامبورغ»رفته بود از بلاد «ژرمانیه»!

او را به امر«سیاحت و زیارت»اهتمامی وافر بود .گویند کسی گفتش:«چرا بیشتر،از نور چشمان بر گزینی و به حج فرستی؟»گفت:«از آن جهت که این فرقه را بر من محبتی تمام است ترسم که از شدت دوستی ای که با من دارند ،جان از تن شان بر آید و تا حج دیگر نمانند!»

مگر وقتی اجازه ی نشر کتابی داده بود.معارضین بر او اشکال کردند و جراید،مقالتها نوشتند .اصحاب ،شرح قضایا با وی گفتند.گفت:«مرد آن است که گوش بدین جنجالها ندهد.»

نقل است که روزی گُم شده بود .مولانا «محمد هاشمی»-حفظه الله تعالی-که در آن عهد،ریاست «جام جم» داشت ،در فراق او بسیار گریستی از برای قرار او به دیوان حافظ تفأل کردند این بیت آمد:

دلی که غیب نمای است و«جام جم»دارد

ز «خاتمی» که دمی گم شود چه غم دارد؟

پس بعد از دو روز،این مرد-ادام الله طول وزارته الشریف-پیدا آمد!

گویند:به روشنفکرانش،عنایتی و این جماعت را بدو،ارادتی بود هم از این روی،جمعی از هم کسوتانش به تیغ زبان نواختندی،به روز های آدینه!و او را باکی از این نبود که گفتی:«ما کار از روی برنامه می کنیم،نه به غوغای عوام!»دلیر مردا که او بود-حفظه الله-!

 

***

کوتاه ترین و رساترین معرفی از نویسنده تذکره المقامات را در سالنامه سال ۱۳۷۴ مجله گل آقا می توان دید:

…ابوالفضل زرویی نصرآباد، در سال ۱۳۴۸ در تهران به دنیا آمد.تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در احمد آباد مستوفی و شاد آباد به پایان برد و با اخذ دیپلم اقتصاد از دبیرستان «شهید بیات مقدم» فارغ التحصیل شد.در سال ۱۳۷۱ درجه لیسانس ادبیات فارسی گرفت و تحصیلات فوق لیسانس ادبیات فارسی را با نوشتن رساله ای تحت عنوان«طنز و انتقاد» در ادبیات بعد از انقلاب اسلامی با درجه بسیار خوب به پایان برد.او طنزپردازی را از سال ۱۳۶۸ آغاز کرد .زرویی در کار طنز،شعر هم می سراید.اما شهرت او در کارطنز ،از مقالاتی است که با عنوان«تذکره المقامات» و با نام مستعار «ملانصرالدین» در هفته نامه گل آقا به چاپ رسیده است.

«کیومرث صابری فومنی»(گل آقا) درباره او می گوید:«زرویی» از معدود کسانی است که در تحقیقات طنز ،صاحب علم و تجربه است و با وجود جوانی ،حرف و حکمش در تحقیقات طنز، حتی در بین پیشکسوت ها از اعتبار بسیاری برخوردار است.در کار تحقیق ،قلم انتقادی دارد.نثر را روشن و پاکیزه می نویسد و در ادبیات فارسی،مطالعه و اطلاعات نسبتا عمیق دارد…پیشکسوتان عرصه ی طنز و تحقیق در امروز «ابوالفضل زرویی نصرآباد»فردایی درخشان در پهنه طنز و تحقیق می بینند و اگر امکانات ادامه ی این هر دو راه برایش فراهم باشد.بی گمان در آینده، از استوانه های این هر دو عرصه خواهد بود…

و این هم نقیضه ای «گلستان وار» از او:

 

حکایت

در بیان جدال ملا با مدعی!

 

یکی را دیدم در مجلسی نشسته و مباحثه در پیوسته، دهان به انتقاد گشاده و در پوستین دولتیان افتاده که: اینان جماعتی به ظاهر درویشند و در باطن ، صاحب ملک و ویلا در تجریشند!

قطعه:

این حدیثم به خاطر است که گفت          نیمه شب، یک نفر نهاوندی:

«کــــاش آنان  که صــاحب  دِرمند           التــفاتی به مـــا نماینــدی!»

و از عوارض «کابینه نشینی» غرور است، نبینی که چون پشت «اتول»نشینند. احوال پیادگان نبینند، بر جهند و بتازند و پا نهند و بگازند!

 

قطعه:

دوش که کوبیدی از عقب به ژیانم        شد سبب خرج و اعتذار و تأسف

«تند مران ای دلیل ره کـــه مبادا»        باز،کنی با ژیـــان بنــده تصــادف!

    چون سخن بدین جا رسانید، با خویش گفتم: نقض رأی خردمندان است نابینا بر سر چاه دیدن و آستینش نکشیدن؛ که گفته اند: « احذروا من الچاه و انّی رأیتُ فی الچاه سولاخاً گشاداً!» و هم در این معنی گفته اند:

 

قطعه:

خوش آمد این سـخن ما را ،پــریروز    کــــه می فرمود بد جنسی کلک باز

چو می بینی که نابینا و چاه است     تو نیکی می کن و در چاهش انداز!

   گفتم:«این که گفتی خلاف شرط مروّت است و ناقض اصول فتوّت، که اهل دولت گر چه به ظاهر غرق تنعمّند، در باطن، غمگسار مردمند.

     

قطعه فی التنبیه!

ای که محروم و فقیری، گله از بخت مکن  

                           هر چه رزقت شده، بستان و بنه بر سر چشم

حســــرت زنــــدگی دولتیان نیز مـــخور

                           که غم بیش و کم و سود و زیان، یعنی پشم!

و بزرگی و دولت، به طالع و جوهر آدمی است، چنان که در امثال  چینی آمده است:

یعنی :« قبای وزارت ، اگر چه ساسون خورش زیاد است، بر تن بیچارگان گشاد است.»

 

ایضاً قطعه:

در طــالع تونیست جــز افـــــلاس، ای رفیق  

                         بیخود چه مــــی بری به بزرگان قوم،رشک

آن می شوی که جوهرت از آن سرشته اند

                         کَز نی، شکر برآید و از مشکُ دوغ، کشک

گفت: آری ، لیکن قبای خدمت می پوشند تا در رفع مضایق بکوشند، نه آن که از ثدی خلایق بدوشند!

بیت:

مَر این گلّه را فکر تیمار باش       شبانی نه مختص دوشیدن است

دیروز نکـــردند، کــه: «اضطرار موقعیت جنـــگی است.» و امـروز نکنند، که:« هنگامه ی تهاجم فرهنگی است!»

 

قطعه:

یادت آید که چند روزی پیــش         می شدی سوی خانه با شادی 

گفتم : از راه لطف، چیزی ده!         لــب گشودی و وعده ام دادی !

گفتم: «خطا گفتی؛که اینان مقبول مردمان سعیدند.» گفت:« نه، که اهل وعده و وعیدند!» گفتم: « چه حجت از این محکمتر که درد مردمان، گوش می کنند؟» گفت: «چه حاصل؟ که می شنوند و فراموش می کنند!»

بیت:

طبیبا، رو، مَنِه بر قلب من گوش    وگر هِشتی، مکن درمان فراموش

چون به مباحثه با او بر نیامدم، گریبانش گرفتم، زنخدانم گرفت.

و ایضاً بیت:

نه پروای پاسخ، نه یارایِ گفت      که دشمن قوی بود و گردن کلفت!

مشت در پهلویم کوفت، چنگ در مویش زدم، دندان مصنوعیم به مشت آهنین شکانید!

بیت مصنوعی!

مرا شکست و فرو ریخت هر چه دندان بود!

                                    که نرخ هر عددش سی هزار تومان بود!

چون دیدم که سنبه پر زور است و ادامه ی دعوا از مصلحت دور است، لاجرم دست از درشتی کشیدم و زیر لب نالیدم که :« ای ملا، ننشستی تا گریبانت دریدند و حسابت رسیدند!»

قطعه:

«بلوف» زدی و نپنداشتی که آخر کار

                                     رسد کسی که به خوبی دهد جواب تو را

حساب کــار نکردی و مـی ندانستی 

                                    کـــه مــدّعی برسد لاجـــرم حساب تو را

این حکایت آوردم تا آنان که اهل بحثند، درس کُشتی کچ و کاراته بخوانند تا در مباحثه در نمانند!

علی موسوی گرمارودی

به نقل از کتاب دگرخند

***
کمال خجندی گفته است:

گر بنالم چو نی،انگشت منه بر حرفم

هر که زخمی خورد،البتّه فغانی دارد

طنز، فریاد کسی است که با نگاهی از ژرفا ،زخم هایی را بر تن جامعه و مردم می بیند و درد آن را بر تن خویش حس و ناگزیر فریاد می کند اما چون حنجره ای زیبا دارد-که همان قریحه اوست-مثل قناری ،فریادش به گوش ما شنیدنی و زیباست.

بی هیچ تعارف،امروز زرویی نصرآباد،از خوش قریحه ترین طنز نویسان ایران است.تا روانشاد عمران صلاحی زنده بود، فضل تقدم و حتی تقدم در طنز با او بود.خاک بر آن «شکر پاره» خوش باد که تلخ ترین پدیده های ناهنجار اجتماعی و سیاسی را با شیرین ترین گفتار،به نقد می کشید.و اینک جای خالی او را زرویی پر خواهد کرد.

خاقانی گفته است:

اول شب بوحنیفه در گذشت

شافعی آخر شب از مادر بزاد

امروز زرویی چون شاخه نورس اما پربار ،در طنز،پش رو و پیشرو است و چونین باد که به قول ملک الشعرای بهار:

وای بر جنگلی که هر کهنش

شاخه ای تازه در کنار نداشت

نامی از قریحه طنز بردم،باید بگویم که طنز هم مثل شعر،بخش درونی و بخش بیرونی دارد،قریحه ،بخش درونی طنز است و مثل قریحه شعر ،با کوشش به دست نمی آید،مثل چشمه باید بجوشد.این همان بخش است که حافظ در شعر ،می فرماید:قبول خاطر و طبع سخن خداداد است.حدّت و جودت و شدت و فوران آن هم خداداد است.

البته ،پروردن قریحه شعر و قریحه طنز،به مطالعه و کوشش فرآوان نیاز دارد.همان گونه که قریحه شعر را اگر نپرورانی،کم کم می خشکد،قریحه طنز را هم اگر نپرورانی ،می خشکد.

حتّی اگر قریحه طنز در فردی وجود داشته باشد و خود نداند و به قول علما ،علم به علم نداشته باشد و مغفول عنه بماند،گسترش نخواهد یافت.

نمونه روشن،اوحدی مراغه ای است که به نظر من ذوق و قریحه طنز داشته است اما یا خود ،آگاه نبوده یا آن را نپرورانده است.از مثنوی جام جم وی این نمونه را بخوانید تا با من همراه شوید:

واعظی وصف حوریان می کرد

شرح حسن عمل بیان میکرد

که: بهر مرد بیست حور دهند

جای در باغ و در قصور دهند

زنکی پیر از آن میان برخاست

که: همی پرسمت حدیثی راست:

هیچ در خلد حور نر باشد؟

گفت: بنشین که آنقدر باشد،

در بهشت ار شوی تو، ای ساده

نهلندت سلیم و نا…!

در حالی که جز در همین مثنوی که در ۷۳۳ آن را به پایان برده و همین قطعه ،طنز دیگری از او سراغ نداریم.او هم دوره عبید است؛اگر به ذوق طنز خود توجه می کرد ،ای بسا در همین قرن،یک عبید دیگر می داشتیم.

خوشبختانه زرویی هم قریحه طنز قوی دارد و هم به پرورش آن توجه و اعتنا می ورزد.

برجسته ترین نشانه قریحه ی والای او در طنز ،کتاب «تذکره المقامات» اوست که در سال ۱۳۷۶ منتشر کرد و یکی از استوارترین و ماندنی ترین نقیضه هایی است که در تاریخ طنز کشور به وجود آمده است.

صاحب این قلم ،در کتاب «دگرخند»خود،فصلی را به معرفی این اثر اختصاص داده و از جمله نوشته ام:

«مولف تذکره المقامات ،آن را بر اساس کتاب تذکره الاولیاء عطّار و نیز کتاب حالات و مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر ،نوشته محمد بن المنور ،نقیضه سازی کرده است و حق آن است که از تمام نقیضه سازان طنز که من شناخته ام ،برتر و شیواتر و زبان آن ،استوار تر و طنز آن ،گزنده تر و شیرین تر است…»

اکنون در اینجا اضافه کنم که «تذکره المقامات»گرته برداری طنز آمیز و استادانه ای است از ساختار نثر شاهکارهای قرن ششم از تاریخ بیهقی تا کلیله و دمنه.

در تاریخ طنز ما،این گونه نقیضه سازی یعنی هم طنزآمیز و هم باگرته برداری از ساختار کتاب های مشهور،سابقه دارد:

۱٫آقا جمال اصفهانی ،در دوره شاه سلیمان صفوی،«عقائد النساء»را به عنوان نقیضه طنز با گرته برداری از ریخت و ساخت رساله های علمیه علمای وقت و در مبارزه با خرافه های دینی جماعت نسوان زمان خود نوشته است.

۲٫قاآنی در دوره قاجاریه ،پریشان را به عنوان نقیضه طنز( بلکه هزل و هجو)برای گلستان سعدی،تالیف کرد.

۳٫میرزا محمد علی مذهب اصفهانی،تذکره یخچالیه را ظاهرا در تعریض به تذکره آتشکده آذر ،در دوره قاجاریه ساخته است.

۴٫خارستان را قاسمی کرمانی در زمان احمد شاه،به نقیضه گلستان ساخته است.

۵٫و سرانجام ،سرهنگ میرزا رضاخان افشار که «مقویم»را به نقیضه «تقویم »های قدیم،ارائه کرده است.

اما شبیه ترین اثر به تذکره المقامات زرویی ،التفاصیل فریدون توللی است،هم به لحاظ استحکام بیان ادبی و قوت و قدرت و هم از جنبه پارودیک و گرته برداری از آثار نثر گذشتگان اما بی هیچ مداهنه قابل مقایسه با تذکره المقامات نیست؛زیرا در لطف و شیرینی و طنزآلودگی و قوت و نیز احاطه به چم و خم های زبان نثر گذشتگان ،زرویی پیش تر است.

***

و حالا بپردازیم به «اصل مطلب»یعنی به کتابی که در دست دارید و زرویی آن را «اصل مطلب»نام نهاده است(و می توان به روش خود او ،آن را به طنز«بیخ موضوع»نامید!)

زرویی در کتاب حاضر ،«طنازی« و «شاعری» را با هم جمع کرده است.

طنزپردازان گذشته ما نیز غالبا ،شاعران خوبی هم بوده اند:

سوزنی سمرقندی،عبید زاکانی،مشفقی بخارایی،قاآنی شیرازی،میزا محمد علی مذهب اصفهانی مولف تذکره یخچالیه(که بهار تخلص می کرده است)،فریدون توللی و …

زرویی هم شاعر است و شاعر خوبی است .همین که برای مثنوی بلند این کتاب وزن خوش رکابی مثل بحر خفیف مخبون محذوف (فاعلاتٌ مفاعلن فعلن)را انتخاب کرده است ،نشانه ذوق فطری اوست.

از حسن اتفاق ،اوحدی مراغه ای هم مثنوی پنج هزار بیتی خود جام جم که تنها قطعه طنزآمیز آن را در سطور قبل،یاد کردم در همین بحر سروده است.

باری،در مثنوی«اصل مطلب»،زرویی حدود پنجاه مطلب اصلی را در بحر خفیف خطاب به تنها فرزند شش ،هفت ساله خود«حسام الدین»سروده و هر مطلب را هر روز ،خوراک ستون طنز در یک شماره ی روزنامه همشهری کرده است.

همه می دانیم که بزرگ ترین آفت «ژورنالیسم»،روز مرّگی (و در واقع روزمرگی)است.الزام رساندن هر روزه مطلب به خواننده در کم تر از چند ساعت ،در بهترین صورت آن ،مطلب را تنها«خواندنی»می کند اما غالبا مطلبی که اینچنین با شتاب تهیه می شود،ماندنی نیست.

کار چشم گیر زرویی در این مثنوی این است که تمام کوشش را به کار برده تا خود را از سلطه ژورنالیسم برهاند و همین خوراک هر روزه را،طوری تهیه کند که «ماندنی»هم باشد و غالبا توفیق یافته است.

مثلا به این مطلب از قسمت سی و دوم کتاب توجه فرمایید:

پسرم، گاه مي شود كه بشر

مي رود از فرشته بالاتر

همچنين، مي شود كه از انسان

به خدا شكوه مي برد شيطان!

از خدا، گر نباشد اصلاً ترس

آدمي، مي دهد به شيطان، درس

گر به قدرت رسد، چنان و چنين

كارها مي كند بيا و ببين

خواب قدرت كه خواب خرگوشي است

اولين مشكلش، فراموشي است

آن سؤال و صراط و آن سر پل

رود از ياد آدمي، بالكل

دل آدم كه سرد و سخت شود

ديگر آدم، سياه بخت شود

در نهايت، سلوك و سيري نيست

پشت آدم، دعاي خيري نيست

آن رياست كه خير از آن پر زد

به خدا يك قران نمي ارزد

پيش ما، نام نيك و نان و تره

خوشتر از لعنت و كباب بره

پس حساب و كتاب، با خود تو

پسرم، انتخاب، با خود تو

البته در مثال هایی از این دست، چنان که می بینید،وجه طنز در آنها،به پیوسته زبان و لحن،محدود می شود و زرویی که هوشمندانه آن را دریافته است،در بیش تر مطالب ،علاوه بر زبان و لحن،می کوشد تا در ساختار درونی مطلب نیز با استفاده از پارادوکس تهکّم سقراطی و امثال آن ها ،طنز را به زیر پوست مطلب هم تزریق کند:

پسرم، گرچه عصرِ کابوس است

پدرت مال عهد قابوس است

پدری ساده دل، که بد نشده

مال مردم خوری بلد نشده

عاجز از هَتکِ این و آن بوده

بس که بی ذوق و ناتوان بوده

یا نشد زِیدِ این و آن بشود

صاحب خانه و دکان بشود

گر تو هم رنج و محنتی بردی

چوب رفتار بنده را خوردی

حال، باید که شد بلاتردید

متوسّل به شیوه های جدید

«از مطلب قسمت نهم»

و یا:

زین همه گُل که بنده کاشته ام

دو قِران عایدی نداشته ام

—————————

—————————

رشوه اصلاً نگیر هم، پسرم

گر گرفتی، نگیر کم، پسرم

از کسی پول کم به عِشوه نَبَر

بی خودی آبروی رشوه نَبَر

گر بیاید، نماند اندر مُشت

مطمئناً به غیر پولِ دُرُشت

به چه کار آیدت ز گُل، یک پَر

کلّ گل خانه را بگیر و ببر!

حرکت کن، نگو که می اُفتم

«من نصیحت، به جای خود گفتم»

«از مطلب قسمت بیست و چهارم»

از راه های هوشمندانه ای که زرویی برای رهایی از روزمرگی ژورنالیسم اندیشیده است،توجه به مطالب متنوعی است که در بشر،عمومی و دائمی است یعنی نه ویژه انسان ایرانی است و نه منوط به زمان و مکان خاص؛مثل خیر،شر،حرص،آز،جوانی،پیری و …

البته گاهی پرداختن به برخی از این موضوعات خود طنز مضاعف شده است،مثلا زرویی جوان وقتی از پیری می نالد،کم کم و خنداخند ،معرکه به راه می اندازد:

زود رنج و بهانه گیر شدم

چه کنم؟رفته رفته پیر شدم

می شود بی دلیل،نقض غَرَض

پیری است و هزار درد ومَرَض

تا که پیری برای من شد شاخ

یک قدم برنداشتم بی«آخ»

غُرفه سینه تنگ و زین غُرفه

نشنوی غیر خِس خِس و سُرفه

تَنَم اصلاً بساز-بفروشی است!

مشکل دیگرم«فراموشی»است

گاه،مشغول صحبتی ژَرفم

رود از یاد من،به کُل،حرفم

برم از یاد،شعر سعدی را

ربط این بیت و بیت بعدی را

طوطی ام،بس که می پَرَم آخه

هِی به این شاخه،هِی به اون شاخه

نه که قبلاً حقیر،گیج نبود

پیری آمد به گیجی ام افزود!

شکایت از پیری آن هم از زرویی جوان و خوش قد و قامت ،شاید از آن روست که می خواهد به نصیحت «گل بنفشه»عمل کند که در قطعه ای ابن یمین در پاسخ باغبانی گفته است:در جوانی شکسته باید بود:

باغبانی بنفشـه می‌انبود

گفتش ای چنگ پشت و جامه‌کبود

چه رسیده است از زمانه تورا

پیر ناگشته درشکستی زود

گفت پیران شکسته دهرند

در جوانی شکسته باید بود

***

به هر روی،اینکه مجموعه ای از طنز پیش روی شماست که بی گمان آن را با لذت خواهید خواند و ایمان دارم که اگر زرویی ناگزیر نبود که این مثنوی بلند را برای امرار معاش،به حکم این روزگار فانی،چنان که افتد و دانی،مثل ساعت های«غروب کوک» قدیم،روز به روز کوک کند،این اثر ماندنی تر هم از کار در می آمد.

هم اکنون هم ماندنی است اما طنز اگر در قالب شعر باشد،هر بیت مثل فرزند،به جگر بند می شود و نمی توان«جگر بند»را از جگر جدا کرد.بگذار چاپ شود.بعد اگر فراغی و فرصتی دست داد،صاحب این قلم یا یک تن دیگر (غیر از زرویی)که دلش از حک و اصلاح و حذف و پیرایش نلرزد،تیغ بردارد و در این باغ زیبا بیفتد به هرس کردن و نخست که بهتر است قافیه هایی را که باید اصلاح شوند-و خوشبختانه زیاد هم نیستند-اصلاح و سپس مواردی را برای پر کردن ستون روزنامه«کشدار»شده است،حذف کند.در آن صورت خواهیم دید که این کتاب هم مانند «تذکره المفامات» رقیب ندارد.چه می گویم،الان هم رقیب ندارد….

علی موسوی گرمارودی

به نقل از مقدمه کتاب اصل مطلب

***

ابوالفضل زرویی عبید زاکانی معاصر است.

طنز زرویی موفقتر از طنز بسیاری از طنزپردازان معاصر است و معتقدم این طنزنویس خوش قریحه می تواند جای خالی کیومرث صابری را برای ما پر کند.

سال ۱۳۸۰مجموعه ای با نام «دگرخند» منتشر کردم که بررسی طنز، هزل و هجو از قرون گذشته تا امروز است که بخشی از آن را به بررسی «تذکره المقامات» این طنزپرداز قرار داده و اشعار ایشان را بررسی کردم.

طنز زرویی را موفقتر از طنز توللی و سایر طنزپردازان معاصر می دانم و معتقدم از خوش قریحه ترین طنزنویسان ایرانی هستند که حتی تلخ ترین پدیده ها را با زبانی شیرین بیان کرده اند و می توانند جای خالی کیومرث صابری را برای ما پر کنند.

زبان و بیان زرویی فارغ از هر گونه روزمرگی است و به علت وجود همین توانایی است که همیشه ماندگار خواهد بود.

علی موسوی گرمارودی

مراسم رو نمایی از آلبوم بامعرفت های عالم

تیر ماه ۱۳۸۹





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>