اشرف الدین حسینی


نام:
اشرف الدين
نام خانوادگي: حسينی معروف به نسيم شمال / گيلاني
نامهاي مستعار: جوجه،‌ترسو، ملاحسرت، حليمه،…..
محل تولد: قزوين
تاريخ تولد: ۱۲۸۷ هـ.ق (۱۲۵۰)
محل وفات: تهران
تاريخ وفات: ۱۳۱۳ ش
نام فرزندان طبع: روزنامه نسيم شمال
كليات كتاب باغ بهشت
عزيز و غزال
گلزار ادبي

***

Ashraf ad-Din Hoseyni

Basic Information
Gender: Male
Born:1871،Gazvin ,Iran
Died:1934،Tehran, Iran
(Buried in the Ebn-e Babooyeh cemetery that is located Shahr-e Ray, near Tehran, Iran)
Occupation: satirist, Poet and Journalist
Cooperation with magazines: Nasime Shomal
Notable work(s): manager of Nasime Shomal magazine

***

تازیانه!

دست مزن!- چَشم، ببستم دو دست

راه مرو!- چَشم، دو پايم شکست

حرف مزن!- قطع نمودم سخن

نطق مکن!- چشم، ببستم دهن

هيچ نفهم! -اين سخن عنوان مکن

خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم

ليک محال است که من خر شوم

چند روی همچو خران زير بار؟

سر زفضای بشريت برآر!

***

 

 وفات يك دختر فقير از شدت سرما

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
ما كه مي ميريم در هذالنسه

تو نگفتي مي كنيم امشب الو؟
تو نگفتي مي خوريم امشب پلو؟

نه پلو ديــديـــم امشب نــــه چلــــو
ســـــخت افتــــاديـــــم انــــدر منگنـــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه!

اين اتاق ما شده چون زمهرير
باد مي آيد ز هر سو چون سفير

من ز سرما مي زنم امشب نفيــــر
مـــــــي دوم از ميســــره بـــــر ميمنـــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

اغنيا مرغ و مسمــا مي خــورنــد
با غذا كنياک و شامپا مي‌‌خورند

منزل ما جمله سرما مي خـــورنـد
خـانـه مــا بـــدتـــر اســــت از گــــردنــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

اندرين سرماي سخت شهر ري
اغنيا پيش بخاري مست مي

اي خداوند كــريم فــــرد و حـــــي
داد مـــــا گيــــر از فــــلان الســـلطنــــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

خان باجي مي گفت با آقا جلال
يك قران دارم من از مال حلال

مي خرم بهر شمــا امشب زغــال
حيـــــف افتـــــاد آن قـــــران در روزنـــــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

مي خورد هر شب جناب مستطاب
مــاهي وقــرقــاول و جوجــه كبــاب

مـا بـــراي نـــان جـــــو در انقـــلاب
واي اگر ممتـــــــد شــــود ايــــن دامنــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

شاه باجي مي گفت سنگك مي‌خريم
بـــا پنيــــر و سبـــزي مـــي خــــوريـــم

از قــــرار گفتــــــــه ی مــــــلاّ كــــــريــــــم
خـــــورده در بـــــازار از خـــرهــــــا تنـــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

فكر آتش كن كه مُردم آبجي جان
شام هم امشب نخوردم آبجي جان

با فلاكت جان سپردم آبجي جـــان
اَلاَ مـــــان از رنـــــج و فقــــر و مسكنــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

تخم مرغ و روغن و چوب سفيد
با پياز و نان گر امشب مي‌رسيد

مي نموديم “آشكنه” امشب تريــد
حيـــــف ممكـــن نيست پـــول اشكنـــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

گر رويم اندر سراي اغنيا
از بــراي لقمـــه نـــاني بينــوا

قاب چي گويد كه گم شو بي حيــا
مي درد مـــــا را چــــون شيــــر ارژنــــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

نيست اصلاً فكر اطفال فقير
نه وكيل و نه وزير و نه امير

اي خــــــدا داد فقيــران را بــگيــــر
سيـــــــر را نَبـــــوَد خبـــر از گـــــرسنــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

ما ز سرماي زمستان بي قرار
لخت و عريان, مات و مبهوت و فگار

اغنيــــــــا در رختخـــواب زرنـــگـــار
خفتـــه بـــا جــــاه و جـــلال و طنـــطنـــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

خانباجي آمد جلو با پيچ و تاب
داشت اندر دست خود يك كاسه آب

گفت: اي دختر به اين حـال خــراب
آب خــالي مي خوري ؟ گفتـــا كـــه: نــه

آخ عجب سرماست امشب اي ننه

ما كجا و نعمت الوان كجا؟
صحبت خان و بك و اعيان كجا؟

دختر آخر مــا كجـــا و نــــان كجـــا؟
عكـــــــس نـــان را بنـــگـــر انــــدر آينــــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

شاه باجي چون رسيد از گرد راه
بـــــا زغـــــال خــــاكه و حــــال تبـــاه

يك نگــاهي كـــرد بـــا افغـــان و آه
ديــد يـــخ كـــرده ز ســـرمــــا مــــومنـــه

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه

***

صبر کن آرام جانم صبر کن!

بعد از این تهران گلستان می شود

در دکان ها نان فراوان می شود

گوشت های شیشک ارزان میشود

مشکلات از صبر آسان میشود

صبر کن آرام جانم صبر کن

لاله در گلشن شود خوشبو ز صبر

آدم بدخو شود خوش خو به صبر

اسفناج ما شود کوکو به صبر

نان سنگک هم شود نیکو به صبر

صبر کن آرام جانم صبر کن

ای پری رخسار محبوب القلوب

گر تو می خواهی بگیری نان خوب

صبر کن از ظهر تا وقت غروب

گر زند شاطر به فرقت سنگ و چوب

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بیفتی همچو موش اندر تله

گر خرت ماند عقب از قافله

گر بر آری فصل پیری آبله

گر رفیقت هست شمر و حرمله

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این منسوخ می گردد جفا

روس با آلمان کند صلح و صفا

انگلیس آید سر عهد و وفا

تو بکِش بر چشم خود سرمه جفا

صبر کن آرام جانم صبر کن

مادران مِن بعد، دانا می شوند

دختران با هوش و خوانا می شوند

کورها از علم ، بینا می شوند

این فقیران هم توانا می شوند

صبر کن آرام جانم صبر کن

غم مخور سال دگر نان می خوری

میوه شیرین به شمران می خوری

گوسفند و مرغ بریان می خوری

در سر سفره فسنجان می خوری

صبر کن آرام جانم صبر کن

خصم اگر آغاز هتاکی کند

روس در تبریز سفاکی کند

گر نظام الملک بی باکی کند

ملت تبریز را شاکی کند

صبر کن آرام جانم صبر کن

صحبت از شیراز و اصفاهان مکن

گفتگو از جنگل گیلان مکن

در مجالس گفتگو از نان مکن

یاد از قزوین واز زنجان مکن

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این پیران جوانی می کنند

نوجوانان مهربانی می کنند

اهل تهران شادمانی می کنند

با شرافت زندگانی می کنند

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان مکن این قدر لج

صبر کن الصبر مفتاح الفرج

می رود سال دگر شاطر به حج

شیخ جعفر گفت با ملا فرج

صبر کن آرام جانم صبر کن

***

عريضه مرغ ها و خروس ها

غوت غوت غوت «غوغولوغوغو»
آقاي نسيم شمال قربون دست و پنجه ات همه مون. چرا كه خوب روزنومه مي نويسي. صاف و پوس كنده بي شيله پيله از فقرا و ضعفا حمايت مي فرمايد.
ديشب گذشته ما جماعت مرغ و خروس كميسيوني در (ياخچي آباد) تشكيل داديم. كلاه خودمان را قاضي كرديم. گفتيم چه كنيم كه اولياي امور به حكم انصاف بر ما ترحم نمايند. بالاخره بعد از قال و مقال همه راي دادند كه به (نسيم شمال) عريضه بنويسيم، بلكه اين ظلم هولناك از سرمان رفع شود.
چون خوردن تخم مرغ و گوشت مرغ و خروس براي نوع بشر حلال است، ما هم در محكمه استيناف قضا و قدر محكوم شده عرضي نداريم. در عروسي و عزا هميشه فداي مشتهيات بني آدم هستيم. قربون شكمشون هم مي رويم. بخوريد نوش جان شما؟؟؟ حال خوب است اين بي انصافها كه همه روزه ما را قربان شكم خودشان مي نمايند، لااقل در هنگام حمل و نقل، ما را (زنده به دار نياويخته) يعني حلق آويز و معلق ننمايند. آخر ما هم جان داريم. ما مرغان نيز خدا را حمد و تسبيح مي نماييم.
اقلاً ما بيچارگان را با آسودگي حمل و نقل كنند كه خون در گلوي ما نريزد و نفس مون قطع نشود.
آن وقت زير كرسي و پاي بخاري مي نشينيد و از ما شكايت مي كنند كه تخم مرغ چرا جفتي دو عباسي است. مرغ در بادكوبه چرا هر قطعه هفتاد منات شده و گوشت گروانكه چرا پنج قران است.
آخر اي بي انصافها شما كه ما را مي خوريد ديگه چرا با زجر مي كشيد. ما كه حرف سياسي نزديم. ما كه از همدان و كرمانشاه صحبت نكرديم. ما كه به آوج و ساوج نرفتيم ما كه از قطع روابط آلمان و امريكا دم نزديم.
اميد است كه اداره جليليه نظميه مراعات اين اندازه انصاف را درباره ما مبذول فرموده اين ظلم فاحش را از سر اين زبان بسته ها مرتفع فرمايد. تا ما ها نيز آسوده خاطر به (غوت غوت غوت)  و (غوغولوغوغو) مشغول شده در رنگين كردن سفره اغنيا و ميز دولتمندان اهتمام لازم مرعي شود و ادبيات بي نظير آن دانشمند را از فسنجان و جوجه كبابي خود منقش نماييم تازه به تازه (اقل غوغولي غوغو.)

***

حمام

آدم وقتي كه داخل حمام مي شود مي بيند كه در حمام «مساوات» برقرار است. يعني همه لخت و عريان و همه به يك صفت موصوفند.
آدم غريب كه تازه وارد تهران شده همين كه به حمام مي رود، نمي شناسد كه اين آدم هاي عريان چه كاره هستند و چه صنعتي در دست دارند. چون در صورت ظاهر همه در صحن حمام عريان مي باشند.
اما همين كه اينها از حمام بيرون آمدند و لباس پوشيدند، آن  وقت معلوم مي شود كه اينها چه كاره هستند. آن وقت چشمهاي آدم غريب باز مي شود مي بيند كه اين آدم هاي عريان يكي ملا بوده يكي حمال بوده، يكي صاحب منصب بوده، يكي لوطي بوده، يكي آخوند بوده، يكي بقال بوده، يكي نمي دانم چه بوده، آن وقت مي شود فهميد كه در حمام «مساوات» موقتي بوده. بلكه هر كي در اصل حقيقت يك لباس مخصوص داشته.
در سال ۱۳۲۷ وارد تهران شدم. در حين دخول، خيلي خوشحال گرديدم، زيرا كه از ملا، تاجر، خان، روزنامه چي نفط چي، طلبه همه را همرنگ ديدم. همه مي گفتند زنده باد مساوات، عدالت، مشروطه.
خود به خود گفتم به به به ، جماعت مسلمين از خواب بيدار شده اند.
در سنه ۱۳۲۸ و ۱۳۲۹ باز به تهران آمدم. ديدم آن آدمها يكي يكي از حمام بيرون آمده اند و هر كس لباس مخصوص خود را پوشيده. يكي مي گويد بر مجلس فلان.يكي مي گويد بر مشروطه بهمان…آن وقت فهميدم كه اين شهر حمام بود، حالا همه لباس خود را پوشيده اند امروز حريف مي خواهم صورت اصلي اين آدمها را به ذهن خود بسپارد تا به اقتضاي زمانه هر وقت خواستند به لباس ديگر درآيند، فوراً يخه شان را بگيرد بگويد تو بودي كه پارك مي ساختي، عمارت لاك مي ساختي. تو بميري اگر اين دفعه به پوست شير هم داخل شويد، نمي توانيد ما را گول بزنيد. ما پوست شما را در دباغخانه مي شناسيم. ما ديگر جميع شما را خوب شناختيم، به قول شاعر:

دل منه بر مردمان پول مست

لنگ حمام است،‌هر كه بست، بست

امضاء: حمامچي






دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>