شعر كوبيسم!


بنده شاعرى هزار پيشه‏ ام
رفته تا فراخناى تنگ شعر
ريشه‏ ام
بعد از اين كه آب حيرت از سرم گذشت،
شد هزار توى شعرم اندكى،
آبكى!
***
من كنار بغض سبز گربه‏ ها لميده ‏ام
از نگاه عنكبوت
شعله غرور چنجه را چشيده‏ ام
گر ندارى ‏اى عمو، به گفته‏ هاى من، يقين
دفتر سروده‏ هاى بنده را بيا ببين!
***
بنده برخلاف وضع ظاهرى كه عاجزم
شاعرى مبارزم!
هر ورق ز شعر من
عطر و بوى خون تازه مى‏ دهد
(بالاخص اگر ميان كاغذش
– روز عيد –
گوشت، از دكان، كسى كند خريد!)
***
من به اين زبان و شعر و آب و خاك
عاشقم
در فنون شاعرى – به جان عمه‏ ام –
حاذقم!
ليك خسته‏ام من از مكررات
اصلا اين زبان «فينيش!»
«كَن یو اِسپيك انگليش؟»





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>