ذکر «سيدمحمود دعايي»-حفظه الله-


آن داننده حكايت و لطيفه، آن صاحب جريده ی شريفه، آن يكه تازِ عرصه رياست، آن سكّان‌دار كشتي سياست، آن نشسته بر سر ير كدخدايي، شيخ الكُتّاب، «سيدمحمود دعايي» در عهد خود از اعاظم و اكابر جريده‌نويسان بود.
و اين سيد محمود،-کرم الله وجهه-مردي بود مطلع و اطلاعات داشت! و در كتابت چنان بود كه روزي سي صفحه جريده كتابت كردي و خم بر ابرو نياوردي!
روزي مي‌گفت: «خدايا! مرا آگهي ده!» گفتند: «به چندان معرفت و علوم كه خداي تعالي تو را داد، قناعت نكني؟» گفت:‌ «كنم. ليكن آنها مرا آب و نان نشود. «آگهي»‌ ديگر است و آگاهي ديگر!»
و هم در عهد او «بي‌بي‌ سكينه انگليسي» را ديدند كه مي‌رفت. گفتندش: «به كجا مي‌روي؟» گفت: «به دست بوس سيد محمود.» گفتند: «تو را با او چه كار؟»گفت: «او را بر من مقام استادي است، كه مرا از هر صدگفته كه بر زبان رود، شايد بود كه يكي راست نيايد؛ اما جریده ی او را در هر نبشته ای صد شبهت است! »
از جماعات ليبراليه منقول است كه گفته‌اند: آنگاه كه سفارت، ايران در عراق داشت. روزي سنگي ديد بر كناره خيابان اوفتاده. با خود گفت تا به جهت امر خير، اين سنگ از راه مسلمين بردارم. پس برداشت و اندكي دورتر انداخت. قضا را آن سنگ بر پنجره كاخ «عفالقه» آمد و او را ترسي عظيم در گرفت و بگريخت. برخي از معارضان وي گويند كه سبب جنگ همان سنگ بود!
از كرامات او آن كه: صد قران وجه كاغذ دادي و هفتاد قران خرج جوهر و مركب كردي تا جريده نوشتي و به بهاي بيست قران* فروختي و با عايدات آن، روزگار گذرانيدي!
و همو در مناجات پيوسته گفتي: «الهي! مرگ بر آمريكا!»
از او پرسيدند كه از ميان مريدان، كدام را بيشتر دوست مي‌داري؟ گفت: «مولانا جلال‌الدين رفيع را كه پنج روز به آمريكايش فرستادم و يك سال است تا از برايم سفرنامه مي‌نويسد!»
پاورقی:
*یادش بخیر!





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>