سال ارزانی و فراوانی ؛گفت‌وگو با مجله جوانان امروز

در ۱۵ ارديبهشت ۱۳۴۸ دو حادثه بسيار مهم در تهران رخ داد. يكي اينكه زلزله‌اي به وقوع نپيوست و دوم آنكه «ابوالفضل زرويي نصرآباد» پا به حيات تهران گذاشت. ايشان براي جوان شدن و كسب علم آنقدر عجله داشت كه خیلی زود فوق‌ليسانس ادبيات فارسي را كه امروزي‌ها به آن كارشناسي ارشد مي‌گويند، از آن خود كرده است. سال ۱۳۶۸ را دوستداران طنز، عام‌الطنز گفته‌اند؛ چرا كه شروع كار طنزي آقای زرویی مي‌باشد. اما اين استاد عزيز، كار طنز را به‌طور حرفه‌اي، يك سال بعد، يعني سال ۱۳۶۹ و مقارن شدن با آغاز كار هفته‌نامه گل‌آقا، ورق و رقم زد. در آن زمان معاون سردبير هفته‌نامه گل‌آقا بود. به فاصله هشت، نه ماه بعد، پس از انتشار هفته‌نامه، حكم سردبيري ماهنامه گل‌آقا به ايشان داده شد. آن هم زماني كه هنوز ماهنامه منتشر نشده بود.

سال ۷۰ كه خودنمايي كرد و ماهنامة گل‌آقا خودي نشان داد و اولين شماره‌اش به سردبیری آقای زرویی منتشر شد. يك سال سردبيري آن را عهده‌دار بود و به دلايل نامعلوم ارتباطش با گل‌آقا قطع شد. بعد به روزنامه همشهري رفت، حدود يك سال مشغول به كار بود اما مجدد به نشريه گل‌آقا برگشت. سروكله سال ۷۳ كه پيدا شد، مسؤوليت سالنامه و بخش كتاب گل‌آقا را به عهده گرفت كه تا سال ۷۶ اين همياري و همكاري ادامه داشت. بين سالهاي ۷۴ تا ۷۶ خدمت سربازي را هم گذراند. قبل از آن يعني سال ۷۲، ازدواج كرد و صاحب يك پسر كاكل‌زري به نام حسام‌الدين شد. (در طي سالهاي ۷۲ تا ۷۶، استاد بزرگوار ما چند كار را با هم انجام داده است. مسؤوليت سالنامه و بخش كتاب گل‌آقا، خدمت سربازي، ازدواج، و… اضافه بر اينها، حضرت ايشان، با خيلي از نشريات و برنامه‌هاي سيمايي [تلويزيوني] هم همكاري داشته است) نقل است كه در سال ۷۷ شايد هم ۷۸ در بخش پژوهشی طنز حوزه هنري مشغول به کار شده است. وارد کار اجرایی که شد،اولين جشنوارة طنز دانشجويان سراسر كشور را در سال ۱۳۷۹ برگزار كرد و سال بعد هم، نخستين شب شعر طنز ايران را با نام «در حلقه رندان» رقم زد. يعني درست ۷ مرداد۱۳۸۰٫ از دل همين در حلقه رندان، به خاطر استقبال بيش از حد برای علاقه مندان به نثر طنز«شب خلوت» توسط ایشان، برگزار شد. در سال ۱۳۸۲ نخستين جشنواره بين‌المللي طنز برگزار شد كه دبير و طراح جشنواره هم ايشان بود؛ كه چه خبر بود و نبود، نگو و نپرس. ۱۵ كشور از سراسر دنيا شركت كردند و جشنواره طنز چنان مثل توپ صدا كرد كه صدايش هنوز هم، در اقصي نقاط كشور، در جلسات طنزي كه بعد از آن پايه‌ريزي شد، شنيده مي‌شود. جناب استاد ابوالفضل زرويي ـ سپس ـ از حوزه هنري خداحافظي كرد و هم‌اكنون به فرموده خودشان، كارمند بيت خودهستند.

در مورد آثار و قلم تواناي ايشان ما كه باشيم كه نظر بدهيم. پس بهتر است نظر آقاسيدعلي موسوي گرمارودي را كه طنزشناس خبره‌اي است و پژوهش‌هاي فراواني در اين حوزه انجام داده بخوانيم.

«بي‌هيچ تعارف، امروز زرويي نصرآباد، از خوش قريحه‌ترين طنزنويسان ايران است.» اما قبل از اينكه مصاحبه را شروع كنيم، از آنجايي كه ما فرصت‌طلب هستيم، دم را غنيمت مي‌شماريم و به احترام ويژه‌نامه نوروزي چند بيت نوروزي از ايشان را پايان بخش اين مقدمه مي‌كنيم :

جاودان بخت و نيكنامي‌تان

سال نو، سال شادكامي‌تان

زندگي‌تان قرين شهد و گلاب

دل‌تان شاد و چشم‌تان شاداب

يارتان ايزد تبارك باد

عيد نوروزتان مبارك باد

 

* جناب استاد، چي شد طنزپرداز شديد. در چه سالي و چه جوري شروع كرديد.

ـ هيچ كس نمي‌تواند براي طنزپرداز شدن يك نقطة آغاز پيدا كند. من فكر مي‌كنم اولين بارهايي كه مثلاً يك گونه‌اي از متن‌هاي بانمك را شنيدم و خوشم آمد، زماني بود كه در دورة راهنمايي درس مي‌خواندم. باب شده بود كه مثلاً مي‌گفتند، معلم جغرافي خونه‌ش كجاست؟ ـ كوچة جلگه. خيابان فلات و پلاك…. من خوشم مي‌آمد. بسته به موضوعي كه معلمي تدريس مي‌كرد، اين جمله‌ها را مي‌گفتند. شروع كردم به نوشتن اين طور مطالب. هميشه نيمي از دفترهايم پر از اين‌طور مطالب بود. اين پايه‌هاي آن كارهايي بود كه آن زمان نمي‌دانستم، طنز است يا شوخي. فكاهه‌هاي كم‌رنگي بود، يا شوخي‌هايي كه به فراخور آن وضعيت و حالي كه آن موقع داشتم، كارهاي پخته‌اي نبود. بعد شروع به نوشتن شعر كردم. اينكه مي‌گويم نوشتن، يعني واقعاً سرودن نبود. مثلاً، از وزن «شاهنامه» خوشم آمده بود، شروع كردم به نوشتن «شاگردنامه» در همان سال‌هاي راهنمايي مي‌نوشتم. فكر مي‌كردم، مثلاً اول مهرماه است و معلم‌ها و ناظم و مدير در مدرسه هستند. خبردار مي‌شوند كه لشكر شاگرد، قرار است هجوم بياورند، كه لشكر خونخواري است و مي‌خواهد مدرسه را فتح كند. معلم‌ها هم سنگر مي‌بستند تا مدرسه را حفظ كنند. در دورة دبيرستان وضعيت تغيير كرد. چون دورة دبيرستان بدترين فشار روحي، رو دوش بچه‌هاي هم‌دوره‌اي من بود. به خاطر اينكه هيچ كلاسي از مدرسة ما نبود كه دو سه نفر شهيد نداشته باشد.

در دورة دانشگاه طبيعتاً يك مقدار بازسازي روحيه صورت گرفت. دلخوشي‌ام اين بود، يك عده هستند كه نوشته‌هايم را مي‌فهمند. اگر دانشجويان هم متوجه نمي‌شدند، استادها ظرايف طنز را مي‌فهميدند.

از همان زمان شروع كردم به نوشتن يك سري كارها. مثلاً نقيضه يا پارودي بر سفرنامة ناصرخسرو نوشته بودم. تعريف كرده بودم اگر ناصرخسرو سر از قبر بردارد و بخواهد بيايد تهران را ببيند، در موردش چه مي‌گويد و…

بعد از آن براي تاريخ بيهقي، پارودي يا نقيضه ساختم. در آن زمان سواي شعرهاي عاشقانه كه باب طبع حس و حال آن روز من بود، گاهي اوقات شعرهاي طنزآميز هم مي‌نوشتم.

* اولين مطلب طنز شما كجا چاپ شد؟

ـ همان زمان، يعني دورة دانشگاه بود كه دوستي به نام آقاي سيامك ظريفي گفت، بياييد مطالبمان را ببريم مجلة خورجين؛ كه وابسته بود به مجلة كشاورز. گفت، آنجا كار طنز چاپ مي‌كنند. من يك سري شعر نوشته بودم، «ما كه در صف از فشار همدگر زاييده‌ايم» و كارهاي ديگر را برديم و چاپ شد. سردبير مجله، آقاي مرتضي فرجيان، كلي تشويق و ترغيب كردند و گفتند، مرتب كار ببريم.

* بعد از چاپ اولين مطلب‌تان چه حسي داشتيد؟

ـ وقتي كارم در خورجين چاپ شد، آرزو مي‌كردم كاش، آنقدر پول داشته باشم كه بروم همة مجلات خورجين را بخرم و به همه بدهم. وقتي هم براي برنامة راديويي كه آقاي ساعد باقري كارشناس آن بود مي‌نوشتم، از شنيدن اسم يا بيتي از شعرم در راديو خيلي خوشحال مي‌شدم.

* در مورد منظومة عاشقانه‌اي كه در كودكي نوشته بوديد، بگوييد.

ـ يادم مي‌آيد زماني مجموعه‌اي را شروع كردم كه خيلي تحت تأثير منظومه‌هاي عاشقانه بودم. از نظامي و جامي و اينها تقليد مي‌كردم. اصل كتاب را نديده بودم. ولي از تعريف‌هايي كه شنيده بودم، مي‌دانستم مثلاً، اول بايد با مدح پروردگار و حضرت رسول(ص) و ائمه شروع كنم. بعد به چگونگي خلقت عالم برسم. چيزي كه من نوشته بودم، قصة يك شاهزادة ايراني بود، كه عاشق يك دختر چيني مي‌شود. سه، چهار هزار بيت نوشته بودم. يك روز آن را براي پسري همسن و سال خودم در باغي در همان احمدآباد مستوفي خواندم. در گرماي تابستان چند ساعت طول كشيد. دهانم كف كرده بود. دست آخر دوستم برگشت و گفت: خوب كه چي؟ گفتم: يعني چي؟ خوب شعر است ديگر. مثل شعر شاعرهاي ديگر، نظامي و… گفت: خوب آنها قبل از تو نوشته بودند ديگر. تو چرا نوشتي؟ هرچه برايش توضيح دادم كه اين عشق بين‌المللي است. شاهزاده ايراني است، ولي دختر چيني. فايده نداشت. او گفت: فرقي نمي‌كند. كه چي؟

و آن «كه چي؟» هنوز كه هنوز است، بزرگترين سؤال زندگي من است. هنوز هم هيچ وقت نيست كه قلم به دست بگيرم، ولي قبل از نوشتن «كه چي؟» را از خودم نپرسم.

 

* ايدة تذكرة‌المقامات چه‌طور به ذهنتان آمد؟ كجا چاپ مي‌شد؟

ـ در گل‌آقا چاپ مي‌شد. ايده‌اش اين بود كه من در دورة دانشگاه بودم كه، روزي يك وانت كتاب، يكي از دوستان براي كتابخانه دانشگاه هديه آورد. گفتند، بياييد كتاب‌ها را منتقل كنيد به كتابخانه. من هم چون كتاب بود و دوست داشتم، با ذوق و شوق رفتم. همان زماني كه داشتيم كتاب‌ها را مي‌آورديم، يكي از كتابها را كه، تذكرةالاولياء عطار نيشابوري، بود باز كردم. شروع به خواندن يكي از كارهاش كردم. كلاً شايد پنج ـ ده دقيقه بيشتر طول نكشيد. اولي را خواندم، و دومي را نگاه كردم. متوجه شدم همه با يك اسلوب خاص شروع مي‌شوند. اين قالب در ۱۰ـ۵ دقيقه در ذهن من ماند و گذشت. بافاصلة يك هفته، ده روز، به ذهنم رسيد كه چه‌قدر جالب مي‌شود، اگر كسي مثلاً وزير كار يا شهردار را با زبان عطار معرفي كند. خود اين تناقض، در بي‌تناسبي آدم‌هاي امروز و آدم‌هاي قديم جالب بود. از ارديبهشت سال ۷۰ تذكرة‌المقامات در گل‌آقا چاپ شد. روزي آقاي صابري گفت: همان‌طور كه در تذكره خواندي حتماً… گفتم: هنوز تذكره را نخواندم. متعجب بود كه پس تو چه طور مي‌نوشتي؟ من فكر مي‌كردم تو ريزريز كتاب را خوانده‌اي! تازه بعد از آن بود كه تذكرة‌الاولياء را خواندم. متوجه شدم خدا را شكر از متن اصلي دور نيفتاده‌ام.

* شعرهاي «اصل مطلب» هر روز در روزنامة همشهري چاپ مي‌شد، ايدة آن از كجا شروع شد؟

ـ سه يا چهار دوره با همشهري همكاري كردم. دو ماه قبل از اينكه روزنامة همشهري منتشر شود، من آنجا بودم. مستوفي را به اسم «خاطرات پروفسور حسنعلي‌خان مستوفي» براي آن روزنامه مي‌نوشتم كه يك ماه بيشتر طول نكشيد. دورة بعد به درخواست آقاي زائري كه سردبير همشهري در دوره‌اي بود، دوباره شروع به كار كردم. شش، هفت ماه بيشتر طول نكشيد. ولي حاصل اين مدت همين كتاب «اصل مطلب» بود.

در كارهايي كه مي‌نويسم بيشتر روي قالب پافشاري دارم. پيدا كردن ظرف مناسب غالباً در كار طنز خيلي مهم است. مخصوصاً كار روزانه و دائمي. در آن دوره به فكر اين بودم، ستوني باشد كه علاوه بر امرار معاش، هم به مخاطب چيزي براي عرضه داشته باشد، و هم مردمي را كه از طنز سياسي به مفهوم اخص، خسته شده بودند اغنا كند. طنزي كه فراي مسائل سياسي و زدوبندها و افشا و… باشد. طبيعتاً مردم دنبال يك حياط‌خلوت بودند. جايي براي نفس كشيدن. اين شد كه اين قالب و وزن را انتخاب كردم.

* «پسري مثل شهد گل شيرين

نام اين گل‌پسر: حسام‌الدين»

* در مورد حسام‌الدين بگوييد و اينكه چرا شعرهاي كتاب «اصل مطلب» را خطاب به تنها فرزندتان سروده‌ايد؟

ـ ما در ديرينة تاريخي‌مان داريم كه مثلاً، «قابوس‌بن وشمگير» پسر خود، «گيلان‌شاه» را نشانده، و راه و رسم مردم‌داري، زندگي كردن، زندگي شخصي و زندگي حكومتي را به او آموخته. فكر كردم خوب اگر نمي‌شود، رجال سياسي مملكت را به‌طور مستقيم نقد كرد و نمي‌شود مستقيم به آنها آموخت كه مردم آنقدر هم ناآشنا با موازين حكومت نيستند، مي‌شود طور ديگري عمل كرد. فكر كردم، نمي‌توانم مستقيم از كسي انتقاد بكنم، ولي مي‌توانم پسر خودم را مورد خطاب قرار بدهم و بگويم، اگر مدير شدي اين كارها را انجام نده. يا مثلاً اگر خواستي منشي بگيري، چنين منشي‌اي بگير.

«من كه مي‌گويم بگير تلويحاً

منشي پيرمرد، ترجيحاً

زشت و بدخلق و بد ادا، بهتر

ناخوش‌آواز و بدصدا، بهتر»

(اصل مطلب)

سعي كردم از شخصيت واقعي حسام‌الدين بنويسم. مثلاً وقتي نوشتم،

«وارد هفت شد حسام‌الدين

در همين روز هشت فروردين»

دقيقاً تاريخ تولد حسام‌الدين است. يا قضية اژدهاكشي. اينكه من اژدها بشوم و او مرا بكشد، كور و كبود كند. اين اتفاقاتي بود كه واقعاً در خانه مي‌افتاد يا اينكه پابه‌پاي من تا صبح بيدار مي‌ماند. اين بود كه پدر و مادرها با شعرها، همذات‌پنداري مي‌كردند.

 

* شادي و طنز چه ربطي به هم دارند؟

ـ شادي، وجه اجتناب‌ناپذير طنز است. يعني هر كس كه با يك اثر طنز مواجه مي‌شود، اولين توقعش از آفرينندة طنز اين است كه به او شادي را القا كند. منتهي شادي و نشاط يك امر دروني است. اصلاً مي‌تواند تظاهر بيروني نداشته باشد. در شعر قدما داريم كه: «خنده‌اي كرد بي‌لب و دندان»

طنز وظيفة القا اين نوع شادي را دارد. در عين حال منافاتي هم با خنده و قهقهه ندارد. اين نهايت توانمندي يك طنزپرداز است كه بتواند به شادي دروني، يك تظاهر بيروني هم بدهد.

* طنزپرداز چه وظيفه‌اي دارد؟

ـ طنزپرداز به فراخور وضع و حالي كه دارد، شاخك‌هاي وجودي‌اش حساس‌تر از مابقي آدمهاست. يعني مسأله‌اي كه ديگران را شايد زياد آزار ندهد، يا براي ديگران عادي باشد، ذهن طنزپرداز را درگير مي‌كند. گاهي اوقات يك مشكل آنقدر بزرگ است كه همه آن را مي‌بينند و با آن درگيرند، اما فقط طنزپرداز است كه بيشتر از همه در برخورد اول معذب مي‌شود. همه مثلاً متوجه مي‌شوند در حرف آن دولت مردي كه صحبت مي‌كند، يك غل و غشي هست، ولي طنزپرداز است كه تير خلاص را به آن موضوع مي‌زند. به شما مي‌گويد، او دارد حرف دروغي را مي‌زند.

* طنز ياد گرفتني است يا نياز به خمير مايه دروني دارد؟

ـ من فكر مي‌كنم كه طنز يادگرفتني است. درست است كه ذوق شخصي بسيار در آن دخيل است. يعني آدم بااستعداد ذاتاً شاخك‌هاي حسّي قوي‌تري دارد نسبت به كسي كه نيازمند پرورش اين شاخك‌ها يا تيز كردن آنهاست. اين دو گروه طبيعتاً خيلي با هم متفاوتند. ولي كسي كه فقط ذوق و استعداد دارد و سعي نمي‌كند از اين شاخك‌هاي حسي‌اش بهره‌بگيرد به مراتب ضعيف‌تر از كسي است كه اين حساسيت را ندارد؛ ولي سعي مي‌كند با تيزبيني چيزهاي ريزتر را ببيند يا حس كند. كمااينكه كار طنز برخلاف تصور عامه، كه من روي آن اصرار دارم، اصلاً كار پيش‌پاافتاده و دم‌دستي نيست. غالباً مي‌گويند چون طنز خنده‌آور است و مخاطب آن را زود مي‌فهمد، پس نوشتن آن آسان است. مثل شعرهاي سعدي كه سهل و ممتنع است، اما نوشتن آن به هيچ‌وجه ساده نيست.

رو این اساس عرض من اینست، اتفاقاَ کاری مثل طنز برخلاف تصور عام علاوه بر اینکه تخصص لازم دارد به یک فوق تخصص هم نیاز دارد. یعنی وقتی شما می خواهید داستان طنز بنویسد در وهله اول باید داستان نویس باشید، بعد به صورت فوق تخصصطنز را هم بتوانی در آن داستان اعمال کنی. یا اگر شاعر طنز سرا هستی، نیز به همین ترتیب.

* آدم‌هاي طنز‌پرداز آنقدر كه باعث انبساط خاطر ديگران مي‌شوند، بر خودشان هم تأثير مثبت دارند؟

ـ من فكر مي‌كنم برعكس است. يعني طنز همان اندازه كه باعث انبساط خاطر ديگران مي‌شود باعث سرخوردگي و آزار و اذيت كسي مي‌شود كه طنزپرداز است. اگر بخواهي طنز خوب بنويسي مستلزم مطالعة زياد و گزيده كار كردن است. در مملكت‌ ما كه هميشه كميت حرف مي‌زند، اين جوري كار كردن يعني خودكشي و كسي كه حرفه‌اش اين است، اتفاقاً منبسط كه نمي‌شود، هيچ، بسيار هم منقبض مي‌شود. طنزنويس بدون اينكه خود بخواهد، تأثيرات وحشتناكي از محيط مي‌گيرد. وقتي متوجه مي‌شود خبري در روزنامه دروغ است يا ادعايي پوچ است، وقتي متوجه مي‌شود كه فرد نالايقي را دارند به كاري مي‌گمارند كه شايستگي آن كار را ندارد و فرد شايسته‌تري را خانه‌نشين كردند؛ اين‌ها ذهنيت طنزپرداز را ساخته و درگير مي‌كند. طنزپرداز قبول مي‌كند خود را بچزاند تا تلخ‌ترين انتقادها را در كپسولي شيرين توليد كند كه شما مثل يك آب‌نبات آن را در دهان بگذاري.

* مي‌شود اخمو و بداخلاق بود و طنز نوشت؟

ـ صددرصد. غالب طنزپردازهايي كه من مي‌شناختم، بداخلاق نبودند ولي اخمي داشتند كه اين اخم ذاتيِ خودشان بود. طنزپرداز مثل زنبور عسل است. بايد تلخي بگيرد و خروجي شيرين داشته باشد.

* چه طور مي‌شود به قول زنده‌ياد استاد احترامي روي خط قرمز نشست و قرمز نشد؟ (اصلاً چه كساني خط‌ها را قرمز مي‌كنند. چرا خط‌ها مثلاً بنفش نيستند؟)

ـ خوب اين كه شوخي است، خط‌ها چرا بنفش نيست؟ تصور مي‌كنم كه براي ما اصولاً هيچ خط قرمزي وجود ندارد. نه براي ما، نه براي هيچ‌كس در دنيا.

تناسب بين ما، با موضوعاتي كه در پيش مي‌گيريم، مشكل اصلي ماست. ما بايد خودمان را اثبات كرده باشيم. در وفاداري، در دوستيمان نسبت به كسي كه داريم از او انتقاد مي‌كنيم. بعد شروع مي‌كنيم به انتقاد يا طنز‌پردازي كردن. آن موقع از ما پذيرفته است. چون فكر نمي‌كنند ما عداوتي داريم.

وقتي من ۸ سال سابقة جنگ و جبهه داشته باشم، تمام كس و كارم را وقف انقلاب كرده باشم، خوب از نان شب واجب‌تر براي من، حفظ نظام است. حالا اگر شوخي، ولو با مهم‌ترين فرد بكنم، كسي از من خرده نمي‌گيرد؛ يا فكر نمي‌كند دارم بي‌حرمتي مي‌كنم. مي‌خواهم بگويم خط قرمز در نسبت ما، يعني آفرينندة طنز و كسي كه شنوندة طنز است، يعني مخاطب طنز، شكل مي‌گيرد.

* بهترين طنزپردازها از نظر شما چه كساني هستند؟

ـ خيلي‌ها هستند كه واجد آن بهترين بودنها هستند. خدا رحمت كند، مرحوم كيومرث صابري فومني را، طنزپردازي بودند كه هنوز كه هنوز است حسرت مي‌خورم چرا كارهايش آن‌طور كه بايد و شايد مورد توجه جوان‌ترها قرار نمي‌گيرد.

استادمان آقاي هوشنگ مرادي كرماني، را كه از طنزپردازان بي‌نظير معاصرند. عمران صلاحي و استاد منوچهر احترامي، خدا رحمت كند. مرحوم ابوتراب جلي در شعر طنز واقعاً بي‌رقيب بود. ايرج ميرزا كه بي‌نظير است. سيداشرف‌الدين نسيم شمال كه در بين عامه مقبوليت دارد. از طنزهاي بهار خوشم مي‌آيد. ميرزاحبيب اصفهاني كه در عرصة ترجمه غوغا كرده و بسياري طنزپردازان ديگر كه در دوره‌اي تأثيرگذار بودند.

* از رسم و رسوم عيد و سال نو، كدام را بيشتر از همه مي‌پسنديد؟

ـ عيدي گرفتن را خيلي دوست دارم. اينكه مردم دور هم جمع مي‌شوند و عيد ديدني را.

* استاد، هنوز هم بوي عيد شبيه بوي عيد كودكي و نوجواني‌تان هست يا نه؟

نه، هيچ چيزي شبيه طعم و رنگ قديميش نيست. حتي غذاهايي را كه آن موقع دوست داشتم، احساس مي‌كنم مزه‌هايشان فرق كرده. واقعاً هميشه برايم سؤال است كه آن موقع، اگر حجم خيلي كوچولويي كالباس را مي‌دادند به ما، با دو تا نان بربري مي‌خورديم، خيلي هم خوشمزه بود به ذهنمان. ولي الان حجم بيشتري را حتي خالي خالي هم مي‌خوريم، متوجه طعم و مزه‌اش نمي‌شويم. حالا نمي‌دانم واقعاً طعم و مزه‌ها رفته، يا غل و غشي در توليد كالاهاست.

 

«بلا به دور از اين دلاي عاشق

كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ»

* چرا عشق و عاشقي جوان‌هاي امروزي اين شكلي شده است؟

ـ مي‌گويند، فرزند زمان خويشتن باش. يعني مردم خيلي مطابق حال و هواي روز، پيش مي‌روند. مثلاً پيرمردي كه يك بنز ۱۶۰ قديمي داشته، هنوزم كه هنوز است مي‌گويد. نمي‌دانيد چه بنزي بود. وفاداري خاص يك دوره‌اي بود، مردماني كه منقرض شده‌اند. درگذشته طرف يك دستمال يزدي داشت. عرقش را پاك مي‌كرد. ماشينش را تميز مي‌كرد. سر و صورت بچه را پاك مي‌كرد. اين دستمال همه‌چي‌اش بود. ولي حالا شده دستمال كاغذي. الان صبح تا غروب يادت نمي‌آيد چند تا دستمال كاغذي استفاده مي‌كني.

آدم‌ها براي هم شكل دستمال كاغذي و براي گذران دقايق خاصي از وقت شناخته مي‌شوند. و اين خيلي بد است.

 

* نظرتان در مورد مجلة جوانان چيست؟

ـ فكر مي‌كنم مجلة فوق‌العاده موفقي بوده است. يك دوره‌اي خودم از طرفداران جوانان بودم. چون در آن منطقه‌اي كه بوديم به جز توليدات مؤسسه اطلاعات چيز ديگري نمي‌آمد. مجله به خصوص بين جواناني كه در شهرهاي مختلف ايران هستند، محبوبيت زيادي دارد. بيشترين مخاطب شما در آن محدوده‌اند، كه معلوم است شديداً هم دلبسته‌اند. اين از آثاري كه مي‌فرستند و وفاداري كه نسبت به اين مجله دارند معلوم است. خيلي تعجب كردم وقتي مثلاً اسم نجف اميرعضدي، را در مجله ديدم. وقتي من بچه بودم، فكر مي‌كنم ايشان از كازرون، براي مجله مطلب مي‌فرستادند. اسم ايشان را هنوز هم در مجله مي‌بينم.

«عاقبت در رگم به ناچاري

شد نصيحت به جاي خون جاري»

* اگر بخواهيد به جوانان نصيحتي كنيد چه مي‌فرماييد؟

ـ من كه شايستة نصيحت كردن نيستم. ولي چيزي كه به همة دوستانم مي‌گويم و خواهش قلبي من است، اين است: مطالعه، مطالعه، مطالعه.

توصيه مي‌كنم، هر كس مي‌تواند بوستان سعدي را هزار بار بخواند. حافظ را هر سال يك بار بايد دوره كرد. اگر واقعاً تمام دولت‌مردان ما فقط بوستان سعدي را يك بار از اول تا آخر مي‌خواندند، خيلي رفتارها و منش‌هاي سياسي‌شان عوض مي‌شد.

جوان‌ها تا مي‌توانند فيلم‌هاي خوب، چه ايراني چه فيلم‌هاي روز دنيا، را ببينند. موسيقي خوب گوش كنند و تا مي‌توانند كتاب بخوانند.

عيد نوروزتان گرامي باد

سال نو، سال شادكامي باد

سال نو سال مهر و بخشايش

سال نو، سال امن و آسايش

سال نو، سال رفع سختي‌ها

سال‌نو، سال نيكبختي‌ها

سال آزادي گرفتاران

هم علاج و شفاي بيماران

سال آبادي و گل‌افشاني

سال ارزاني و فراواني

وه چه سالي كه ذات بنده‌نواز

كرده درهاي آسمان را باز

نوبت لطف بي‌انابت شد

هي دعا رفت و هي اجابت شد

خواهش مردمان آشفته

مي‌شود مستجاب، ناگفته

***

سال نو، باشد اي خداي مجيد

سال بي‌جنگ و سال بي‌تهديد

كسي از خون ديگري نمكد

خوني از بيني كسي نچكد

خلق گمراه را هدايت كن

به مريضان شفا عنايت كن

هر كسي خير آرزو كرده

آرزويش شود برآورده

خلق را نعمت از كرامت دِه

دل شاد و تنِ سلامت دِه

مكن از بهر رفع مايحتاج

هيچ كس را به چون خودي محتاج

گر بر اين باوري تو هم به يقين

با من از صدق دل، بگو آمين.


 ویژه نامه نوروزی مجله جوانان امروز سال ۱۳۸۹





دیدگاه شما در مورد این مطلب :

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>